
کتاب حالا وقت رفتن به خانه نیست
معرفی کتاب حالا وقت رفتن به خانه نیست
کتاب حالا وقت رفتن به خانه نیست (براساس زندگی سردار شهید محمود کاوه) نوشته اصغر فکور توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است. این ناداستان در باب زندگی و مبارزات سردار شهید محمود کاوه، یکی از فرماندهان جوان و تأثیرگذار جنگ ایران و عراق است. نویسنده با بهرهگیری از خاطرات خانواده، همرزمان و نزدیکان او، تصویری ملموس از فرازونشیبهای زندگی این شهید ارائه داده است. روایت از کودکی محمود کاوه آغاز میشود و تا سالهای حضورش در جبهههای غرب ایران و کردستان ادامه مییابد. در این اثر علاوهبر پرداختن به ابعاد شخصیتی و خانوادگی شهید، به نقش او در چند عملیات مهم و تصمیمگیریهای سرنوشتساز توجه شده است. سبک نگارش کتاب مبتنیبر گفتوگوهایی صمیمانه میان شخصیتهاست و تلاش شده است تا فضای اجتماعی و خانوادگی آن دوران بهخوبی بازتاب یابد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب حالا وقت رفتن به خانه نیست اثر اصغر فکور
کتاب حالا وقت رفتن به خانه نیست (براساس زندگی سردار شهید محمود کاوه) به قلم اصغر فکور، ناداستانی درمورد زندگی شهید محمود کاوه است که با نگاهی نزدیک به واقعیت و بر پایهی خاطرات و روایتهای شفاهی نوشته شده است. این کتاب با تمرکز بر سالهای پیش از انقلاب ۱۳۵۷ و دوران جنگ ایران و عراق، زندگی یک نوجوان مشهدی را دنبال میکند که بهتدریج به یکی از فرماندهان برجسته در جبهههای غرب ایران تبدیل میشود. کتاب حاضر مبتنیبر روایتهای پیوسته و گاه متقاطع از زبان اعضای خانواده، دوستان و همرزمان محمود کاوه است. نویسنده با استفاده از جزئیات زندگی روزمره، دغدغهها و احساسات شخصیتها، فضای اجتماعی و خانوادگی دهههای گذشته را بازآفرینی کرده است. در این اثر علاوهبر روایت مبارزات و عملیاتهای نظامی، به روابط خانوادگی، دغدغههای مادرانه، خواهرانه و حتی لحظات طنز و شوخی میان اعضای خانواده نیز پرداخته شده است. کتاب حالا وقت رفتن به خانه نیست تصویری چندوجهی از یک فرماندهی جوان ایرانی ارائه میدهد که هم در میدان نبرد و هم در خانه و خانواده، حضوری پررنگ و تأثیرگذار داشت.
خلاصه کتاب حالا وقت رفتن به خانه نیست
کتاب با روایت کودکی محمود کاوه آغاز میشود؛ کودکی که خانوادهاش با دعا و امید او را از بیماری و خطر مرگ نجات میدهند. محمود از سالهای نوجوانی وارد فعالیتهای سیاسی و مذهبی میشود و بهتدریج نقش مهمی در پخش اعلامیهها و نوارهای سخنرانی ایفا میکند. کتاب رشد تدریجی او را از پسری کنجکاو و مسئولیتپذیر تا فرماندهای جوان و شجاع دنبال میکند. در بخشهایی از کتاب فضای خانه و روابط صمیمی اعضای خانواده، دغدغههای مادرانه و خواهرانه و شوخیهای خواهر و برادر به تصویر کشیده شده است. مجمود با شروع جنگ بهعنوان یکی از محافظان بیت آیتالله خمینی انتخاب میشود، اما با شنیدن اخبار کردستان، داوطلبانه راهی آن منطقه میشود. روایت عملیاتهای نظامی، کمینها، نجات اسرا و آزادسازی شهرها بخش مهمی از کتاب را تشکیل میدهد. نویسنده به لحظات سخت و تلخ خانوادهی کاوه، نگرانیها و دعاهای مادر و همسر و همچنین تلاشهای محمود برای حفظ روحیهی نیروها و خانوادهاش نیز پرداخته است. کتاب با روایتهایی از خطر ترور، شهادت همرزمان و تصمیمهای سرنوشتساز در میدان نبرد، تصویری از ایستادگی و مسئولیتپذیری یک جوان در برابر حوادث بزرگ زمانه ارائه میدهد.
چرا باید کتاب حالا وقت رفتن به خانه نیست را بخوانیم؟
کتاب حالا وقت رفتن به خانه نیست با نگاهی انسانی و ملموس به زندگی یک فرماندهی جوان، تصویری از پشتصحنهی جنگ و مقاومت را به نمایش میگذارد که کمتر در روایتهای رسمی دیده میشود. این کتاب نهتنها به عملیاتها و نبردها میپردازد، بلکه به روابط خانوادگی، دغدغههای روزمره و احساسات شخصیتها نیز توجه میکند. خواننده با مطالعهی این اثر با فرازونشیبهای زندگی یک نوجوان تا فرماندهی جبهه آشنا میشود و میتواند درک عمیقتری از فضای اجتماعی و خانوادگی آن دوران به دست آورد. روایتهای صمیمانه و ذکر جزئیات زندگی روزمره، کتاب حاضر را از روایتی صرفاً نظامی فراتر میبرد و آن را به اثری انسانی و چندلایه تبدیل میکند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
این کتاب به دوستداران تاریخ معاصر ایران، پژوهشگران جنگ ایران و عراق و کسانی که به مطالعهی روایتهای خانوادگی و اجتماعی از دوران جنگِ یادشده علاقه دارند، پیشنهاد میشود.
بخشی از کتاب حالا وقت رفتن به خانه نیست
«بهار انگار نیامده بود! بادِ سرد زوزه میکشید و سردی برف و یخهای کوهها را به سر و صورتشان میکوبید. دو شب قبل، از همان ساعتی که عملیات پاکسازی روستای «طالهجار» را شروع کرده بودند، دو بسیجی مریوانی گم شده بودند.
وقتی محمود خبر را شنید، شبانه سوار جیپ فرماندهی شد و خودش را به روستای بسطام رساند. مجید صدای غرش اگزوز جیپ محمود را میشناخت. کلاهِ دولایهاش را تا روی گردن پایین آورد. جلو رفت. موهای سیاه و یخزدۀ محمود اولین چیزی بود که دید. میخواست حرفی بزند. اما محمود مجال نداد:
ـ پیداشان کردید؟
مجید اول سلام داد. بعد همانطور که نگاهش را به زمین دوخته بود، گردنش را کج گرفت و گفت: «چند نفر از بچهها را فرستاده بودم قمیچیان. جاوید و گروهش هم رفتند سمتِ گوگجه. یه ساعت قبل برگشتند.»»
حجم
۶۸٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۸ صفحه
حجم
۶۸٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۸ صفحه