«زنگ موسیقی» رمانی است از مصطفی اسلامیه (-۱۳۲۰)، نویسنده معاصر ایرانی است.
در بخشی از این رمان میخوانیم:
پرویز را دیدم، اتفاقی و ناگهانی، در فیلمی که او پانزده سال پیش از خودش گرفته بود، و حالا، دو سال پس از مرگش، از تلویزیونی ماهوارهای پخش میشد.
آخرین بار او را در خانهاش دیده بودم، سیودو سال پیش که با نعمت به دیدارش رفته بودیم. آن زمان حدود چهل سال داشت، با موهایی سیاه و پُرپشت و چشمهایی درخشان که از آنها هوش و نبوغ میبارید. او داشت از آهنگهای تازهای که ساخته بود برایمان میگفت و گوش من به آهنگهایی از ساختههای گذشتهی او بود که گهگاه در سرم میپیچید: «منم عاشق، منم شیدا» «میزده شب چو ز میکده باز آیم، بر سر کوی تو من به نیاز آیم» «خواب خوشی وقت سحر دیدم و یادم نرود».
پس از آن دیدار سالها از او بیخبر بودم. فکر میکردم در پی طوفان نواکشی که کمی بعد برخاست به خارج گریخته یا مثل بسیاری دیگر به گوشهای خزیده، تاآنکه صدایی از او به گوشم رسید، در مجموعهی کوچکی که دوستی برایم آورد، و در آن پرویز ویولون میزد، با تار جلیل شهناز و ضرب جهانگیر ملک، در سهگاه، یا در بیگاهی به دور از ترس محتسب.
حالا پس از آن دیدار دور، پس از آن دو سال و سیزده سالی که فیلم از خود گرفتهاش در جایی خاک خورده بود، فقط شبحی از او بر صفحهی تلویزیون میدیدم. هیکل همیشهباریکش زار و نزار بود و چهرهاش خالی از شور و امید، با گونههایی استخوانی و نگاههایی پریشان و هراسان و رمیده از همهچیز، حتا از دوربینی که روبهرویش کاشته بود. سر خالی از مویش را، که زمانی پوشیده از موهای سیاه بود، به اینسو و آنسو میگرداند، عینکش را به چشم میزد، بعد آن را برمیداشت و پایین میگذاشت و لحظهای دیگر دوباره آن را روی دماغ قلمیاش جابهجا میکرد.
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب زنگ موسیقی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
من زنهایی را دیدم که بیاعتنا به ریمل مژهها و خط چشمهایشان اشک میریختند و مردهایی را که با دستهایی لرزان، خیسی چشمها، عرق پیشانی و گردنهای لاغرشان را با ته کرواتپوشتهایی که از جیب جلوی کتها بیرون آورده بودندخشک میکردند و همصدا با زنهای همسالشان میخواندند:
شوروحال کودکی برنگردد دریغا،
قیلوقال کودکی برنگردد دریغا...
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
خاطره بازی و یادآوری از لا به لای ترانه ها و خواننده ها و اهل موسیقی که خواننده را ناگزیر به اندیشیدن می کند در باب زیبایی های از دست رفته
زندگی درپس زمینه موسیقی در محله های قدیمی را خیلی خوب به مایاد نشان میدهد.روایت اقای اسلامیه بسیار زیباست.روحشان شاد