
کتاب بی آنکه بدانیم چگونه، تکه هایی در باب عشق
معرفی کتاب بی آنکه بدانیم چگونه، تکه هایی در باب عشق
کتاب بیآنکه بدانیم چگونه (تکههایی در باب عشق) نوشتهی آن لاموت با ترجمهی آهو الوند مجموعهای از جستارهای شخصی و تأملی دربارهی عشق، ایمان، ترس، شرم، دوستی و خانواده است که نشر خوب آن را منتشر کرده است. نویسنده که سالهاست در قالب جستارهای خودزندگینامهای مینویسد، در این اثر هم از همان زاویهی آشنا به جهان نگاه کرده است: زنی هفتادساله، مادربزرگ، نویسنده و معتادِ ترککرده که در محلهای کوچک زندگی میکند و از دل تجربههای روزمرهاش معنای عشق را جستوجو میکند. این کتاب با یک مقدمه و چندین فصل نسبتاً بلند پیش میرود؛ فصلهایی مثل «هدیه»، «سرپناه» و «لولاها» که هرکدام از یک خاطرهی بهظاهر ساده شروع میشوند و به پرسشهای عمیقتری دربارهی رنج، بخشش، مراقبت و امید میرسند. لاموت در این جستارها از پیادهرویهای دهدقیقهای در محله، گفتوگو با همسایههای بیخانمان، کلاسهای یکشنبهی کلیسا، رابطهاش با پسر و نوهاش، و حتی شرمهای شخصی و اشتباهات اخلاقیاش میگوید تا نشان دهد عشق چطور در جزئیترین لحظات زندگی روزمره حضور دارد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب بی آنکه بدانیم چگونه، تکه هایی در باب عشق
کتاب بیآنکه بدانیم چگونه (تکههایی در باب عشق) از همان سطرهای آغازین با یک پرسش محوری پیش میرود: وقتی از عشق میگوییم، از چه حرف میزنیم؟ آن لاموت در مقام راوی، این سؤال را نه در قالب تعریفهای انتزاعی بلکه در بستر زندگی خودش دنبال کرده است؛ زندگی زنی که سالها با اعتیاد، اضطراب، روابط خانوادگی پیچیده و ایمان مذهبی دستوپنجه نرم کرده است. ساختار کتاب بر پایهی جستارهایی نسبتاً بلند شکل گرفته که هرکدام حول یک موقعیت مشخص میچرخند: پیادهروی دهدقیقهای در محله، توزیع «کیسههای بنفش» میان بیخانمانها، داستان یک پلاک دندان گمشده، مراقبت از همسایهها در دوران کرونا، یا همراهی با دوستی که در میانهی عمر بهدنبال رهایی از «بندگی نفس» است. در این میان، لاموت مدام به خاطرات کودکی، خانهی سنگی پر از درهای کوبیدهشده، اتاق کار پدر نویسندهاش، ترک الکل و ورودش به جمعهای مذهبی و حمایتی برمیگردد تا نشان دهد عشق چگونه در طول زمان شکل عوض کرده است. در متن کتاب بیآنکه بدانیم چگونه (تکههایی در باب عشق) فصلهایی با عنوانهایی مانند «هدیه»، «سرپناه» و «لولاها» دیده میشود که هرکدام بخشی از این پازل را کامل میکنند؛ از توصیه به «نهاد پاکِ از جنس گوشت و پوست بودن» تا تصویر درختان سرخچوب و ریشههای درهمتنیدهشان بهعنوان استعارهای از بههمپیوستگی انسانها. در ادامهی کتاب بیآنکه بدانیم چگونه (تکههایی در باب عشق) روایتها بهتدریج گستردهتر میشوند و از محدودهی خانه و محله به موضوعاتی مثل بحران اقلیمی، خشونت، فقر، جنگ و سیاست کشیده میشوند؛ اما همیشه از زاویهی تجربهی فردی و جزئیات ملموس. لاموت عشق را همزمان نیرویی زمینی و معنوی میبیند: از یک فنجان چای، یک نیمکت چوبی در پارک، دست تکاندادن به همسایهها و کاشتن پیاز گل در زمستان، تا دعا، شفقت، و تصوری از خدا بهعنوان خودِ عشق. او در فصل «سرپناه» از فروریختن تصویر خودش نزد دوستی قدیمی و شرمی که بعد از یک قضاوت تند تجربه میکند مینویسد و نشان میدهد چگونه بازگشت به «پناهگاه درونی» و پذیرش نقصها بخشی از فرایند عشقورزیدن است. در فصل «لولاها» هم از درهای جیرجیرکن، لولاهای زنگزده، درِ اتاق کار پدر و درِ کلیسایی که اولینبار برای ترک الکل از آن عبور کرده، پلی میسازد تا نشان دهد چگونه لحظههای عبور از آستانهها، زندگی را به قبل و بعد تقسیم میکنند. در مجموع، این کتاب بیش از آنکه تعریفی قطعی از عشق ارائه دهد، مجموعهای از صحنهها، خاطرهها و اعترافهاست که در کنار هم تصویری چندوجهی از عشق بهعنوان تنها امیدِ باقیمانده ترسیم کردهاند.
خلاصه کتاب بی آنکه بدانیم چگونه، تکه هایی در باب عشق
در بیآنکه بدانیم چگونه (تکههایی در باب عشق) آن لاموت عشق را نه بهعنوان مفهومی انتزاعی، بلکه بهصورت نیرویی زنده و جاری در جزئیات زندگی روزمره دنبال کرده است. متن با ایدهی «پیادهروی دهدقیقهای» شروع میشود؛ جایی که همسر نویسنده میگوید هشتاد درصد هرآنچه حقیقی و زیباست را میتوان در چنین پیادهروی کوتاهی دید. لاموت از همین نقطه، عشق را در شکلهای مختلفش نشان میدهد: در نوزادی که تازه به محله آمده، در خانهای که عزادار است، در زوجی که با وجود مشاجره همچنان به هم وفادارند، در باغ انگلیسی، در سگهای پیر، در همسایهی نودساله، در کمکهای کوچک به بیخانمانها و در دست تکاندادنهای سادهی دوران قرنطینه. او عشق را «همینچیزها» مینامد؛ ترکیبی از دلسوزی، مهربانی، قلب بخشنده و انرژیای که در همهچیز از یخچالهای طبیعی تا پسربچههای ششساله جاری است. در فصل «هدیه» تمرکز بر این است که عشق چگونه به شکل عمل درمیآید. لاموت از کلاسهای یکشنبهاش میگوید که در آنها به بچهها میآموزد «نهاد پاکی از جنس گوشت و پوست» باشند؛ یعنی حضوری واقعی و در دسترس برای دیگران. او داستان «کیسههای بنفش» را روایت میکند: بستههایی حاوی شامپو، جوراب، لوسیون و وسایل بهداشت شخصی که کلیسای محلی برای بیخانمانها آماده میکند. نویسنده ابتدا با نگاهی قضاوتگر به این طرح نگاه میکند، اما وقتی پای توزیع کیسهها میرسد، در برخورد با مردی بیخانمان، مادری گدا، زنی با دِرِدلاکهای بلند و دوستی قدیمی به نام بن، میبیند که همین چیزهای کوچک چطور میتوانند حس دیدهشدن و کرامت را به افراد برگردانند. در این میان، گمشدن و دوباره پیدا شدن پلاک دندانش در یکی از همین کیسهها، به نمادی از بازگشت غیرمنتظرهی نعمتها و پیوندهای انسانی تبدیل میشود. فصل «سرپناه» به لایهی دیگری از عشق میپردازد: مواجهه با شرم، قضاوت و آشتی. لاموت در نقش نوعی راهنما برای دوست قدیمیاش تیم ظاهر میشود؛ مردی میانسال که از «بندگی نفس»، حسادت، خشم و کمالگرایی خسته شده و بهدنبال رهایی است. او از تیم میخواهد فهرستی از کسانی که از آنها دلخور یا نسبت بهشان حسود است بنویسد و در این فرایند، پای زنی به نام اما به میان میآید؛ دوستی جذاب و موفق که بارها احساس حقارت تیم را برانگیخته است. در میانهی همدلی، نویسنده ناگهان خودش وارد بازی قضاوت میشود و با لحنی تند و تحقیرآمیز دربارهی اما حرف میزند. کمی بعد، تیم در تماسی کوتاه و صریح به او میگوید دیگر نمیخواهد از او مشاوره بگیرد، چون این رفتار را دورویی و بیرحمی میبیند. این لحظه برای لاموت ضربهای سنگین است؛ شرم، ترس از لو رفتن «زندگی پنهان» و احساس بیارزشی اوج میگیرد. او با کمک دوستش جانین، دعا، نوشتن، پیادهروی در جنگل و بازگشت به «پناهگاه درونی» کمکم از این بحران عبور میکند و میآموزد که عشق شامل پذیرش همین بخشهای ناخوشایند خود نیز هست. در نهایت، پیام آشتی تیم و اعتراف او به اینکه خشمش را سر لاموت خالی کرده، نشان میدهد که رابطهها میتوانند پس از فروپاشی دوباره بر پایهی صداقت و فروتنی بازسازی شوند. در فصل «لولاها» نویسنده به گذشته برمیگردد و از کودکیاش در خانهای پرتنش با درِ پشتی جیرجیرکن میگوید؛ دری که هم نشانهی تنش و «تسخیرشدگی» خانه بود و هم راه فرار او و برادرش به حیاط، آسمان و کلیسای روی تپه. او از شیشهی آرتیشو که باید اشکهایش را در آن جمع میکرد، از وسواسها و ترسهای کودکی، از اتاق کار پدر نویسندهاش با لولاهای سفید و زنگزده، و از نقش آن اتاق بهعنوان پناهگاهی امن روایت میکند. مفهوم «لولا» در این فصل به استعارهای مرکزی تبدیل میشود: چیزی که در را همزمان نگه میدارد و امکان حرکت و گشودن را فراهم میکند. لاموت این تصویر را به لحظههای عبور در زندگی خودش پیوند میزند؛ از ورود به جلسات ترک الکل زیر نور مهتابی کلیسا تا ایستادن مردی پشت در شیشهای آپارتمانش و خبر بارداری ناخواستهای که زندگیاش را دگرگون میکند. در همهی این صحنهها، عشق بهعنوان نیرویی که در آستانهها عمل میکند، حضور دارد؛ نیرویی که از دل آشفتگی، بیابان، شرم و ترس، امکان شکلگیری زندگی تازه را فراهم میکند.
چرا باید کتاب بی آنکه بدانیم چگونه، تکه هایی در باب عشق را بخوانیم؟
بیآنکه بدانیم چگونه (تکههایی در باب عشق) از آن دست کتابهایی است که بهجای ارائهی نسخههای آماده دربارهی عشق، خواننده را وارد تجربههای خام و گاهی متناقض یک زندگی واقعی میکند. متن نشان میدهد عشق فقط در لحظههای لطیف و رمانتیک حضور ندارد، بلکه در شرم، شکست، اعتیاد، بیماری، پیری، فقر و حتی در قضاوتهای تند و اشتباهات اخلاقی هم ردپایی از آن دیده میشود. این کتاب بهخاطر تمرکز بر جزئیات کوچک و ملموس، مثل یک نیمکت در پارک، یک کیسهی بنفش، یک پلاک دندان، یا شکوفههای کاملیا، کمک میکند معنای عشق در زندگی روزمره بازتعریف شود. از سوی دیگر، نویسنده از اعترافکردن نمیترسد؛ از ترک الکل، از نقش خود در تنشهای خانوادگی، از حسادتها و قضاوتهایش مینویسد و نشان میدهد که عشق بدون مواجهه با این بخشهای تاریک، ناقص میماند. برای کسانی که با مفاهیم مذهبی و معنوی درگیرند، این کتاب نمونهای است از اینکه چگونه میتوان ایمان را با واقعیتهای سخت و گاهی خندهدار زندگی پیوند زد، بدون آنکه همهچیز به شعار تبدیل شود. همچنین برای کسانی که به جستارهای شخصی و روایتهای خودزندگینامهای علاقهمندند، این اثر نمونهای از ترکیب خاطره، طنز، تأمل فلسفی و مشاهدهی اجتماعی است. درنهایت، کتاب تصویری از عشق بهعنوان نیرویی بههمپیوسته و رو به کمال ارائه کرده است؛ نیرویی که مثل ریشههای درختان سرخچوب، زیر سطح زمین ما را به هم وصل میکند و در برابر باد و بحران نگه میدارد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن بیآنکه بدانیم چگونه (تکههایی در باب عشق) به کسانی پیشنهاد میشود که به جستارهای شخصی و روایتهای خودزندگینامهای علاقهمندند، به کسانی که درگیر پرسشهایی دربارهی عشق، ایمان، بخشش و شرم هستند، به افرادی که تجربهی اعتیاد، ترک، سوگ یا روابط خانوادگی پیچیده داشتهاند، به خوانندگانی که دوست دارند معنای عشق را در جزئیات زندگی روزمره و روابط محلی و همسایگی جستوجو کنند، و به کسانی که به متون تأملی با رگههای طنز و خودانتقادی گرایش دارند.
بخشی از کتاب بی آنکه بدانیم چگونه، تکه هایی در باب عشق
«چند سال پیش همسرم چیزی به من گفت که همیشه از آن یاد میکنم: هشتاد درصد هرآنچه حقیقی و زیباست را میتوان در یک پیادهروی دهدقیقهای درک کرد. حتی در سیاهترین و ویرانترین روزگاران، اگر بدانید کجا باید در پی عشق بگردید، آن را نزدیک خود خواهید یافت. همیشه اینطور نیست که از همان ابتدا دوستداشتنی و دلربا جلوه کند، بلکه گاهی شاید به قامت فردی سراپا آشفته باشد یا سگی پیر و خرخرو یا کسی که قسم خوردهای هرگز او را نبخشی. (که به نظر من احتمالاً دلیل موجهی هم برای این کار داری). اما در این میان، نشانههای آشنای عشق نیز به چشم میخورد: بال پرندگان، مردمان خوشقلب، گربهها (البته اگر سرکیف باشند)، دستهای گل وحشی، یک فنجان چای. وقتی از عشق میگوییم، از چه حرف میزنیم؟ عشق یعنی چه؟ من این را از یک دوست ششساله پرسیدم. پسربچه پشت چشمی نازک کرد و گفت: «اوم، عشق یعنی همینچیزها دیگر.» به نظرم حق با اوست. عشق یعنی همین دلسوزی، محبت و دوستی، و البته مهربانی و قلب بخشنده. عشق انرژی است یا یکجور لرزش درونی، چون همهچیز همین استعشق با شتابهای مختلف در همهچیز جاری است، از یخچالهای طبیعی گرفته تا پسربچههای ششساله. ایکاش جریان عشق در زندگی ما به ظرافت و لطافت حرکات یک بالرین بود، اما نه، عشق میکوبد و میرمبد، کلهپا میشود و پاورچینپاورچین در میان زندگیمان راه میجوید. عشق شکل خود ماست و این کمی ترسناک است. اصلاً بهخاطر عشق است که اکنون اینجاییم، نشسته روی مبل، در دنیا به سر میبریم و قلبمان برای خیر جمعی قلب میتپد، عشق دلیل امید ماست، و طناب نجاتبخشی که در روزگار ناامیدی به آن چنگ میاندازیم.»
حجم
۱۷۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۵۲ صفحه
حجم
۱۷۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۵۲ صفحه