معرفی و دانلود کتاب روزگ‍اران‌: ک‍ت‍اب‌ اس‍ارت‌ + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب روزگ‍اران‌: ک‍ت‍اب‌ اس‍ارت‌

کتاب روزگ‍اران‌: ک‍ت‍اب‌ اس‍ارت‌

نوع کتاب
۴.۳(از ۴ امتیاز)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب روزگ‍اران‌: ک‍ت‍اب‌ اس‍ارت‌

گزیده‌ای از متن کتاب: یکی از کارهایم توی جبهه خنداندن بچه‌ها بود؛ ادای پیرمردها را درمی‌آوردم، تقلید صدا می‌کردم. بدم نمی‌آمد اسیر شوم. فکر می‌کردم اسارت یک جور زندان در بسته است. گفتم بروم بچه‌ها را بخندانم تا اسارت بگذرد. وقتی دست‌هایم را بردم بالا، گفتم «الحمدلله رب العالمین.»

به چیزی که می‌خواستم رسیدم. تا دمِ آخر هم بچه‌ها را می‌خنداندم.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب روزگ‍اران‌: ک‍ت‍اب‌ اس‍ارت‌ و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:روزگ‍اران‌: ک‍ت‍اب‌ اس‍ارت‌
موضوع:دفاع مقدس
نویسنده:لیلا قلی‌پوراسکویی
انتشارات:انتشارات روایت فتح
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۸۹/۰۸/۲۴
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۰.۷۸ مگابایت
شابک:۹۷۸-۶۰۰-۵۱۸۲-۴۰-۸
تعداد صفحه‌ها:۱۰۱ صفحه
قیمت کتاب:۳۰۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

کاربر ۳۳۴۵۴۹۸
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۰/۱۹

سلام کتابی زیبا و مختصر بود

۰

بریده‌هایی از کتاب

S
۲۵
هر روز صبح موقع تقسیم آش می‌گفتم «برادرها، بیاید آخرین آشتون رو ببرید.» می‌گفتند «تو هر روز داری همین رو می‌گی و ما هنوز این‌جاییم.» می‌گفتم «آقا آخرین آشتونه دیگه، تا فردا از آش خبری نیست.» آخر یک روز بچه‌ها گفتند «دیگه این رو نگو. خسته شدیم از بس گفتی.» همان‌موقع بلندگوی اردوگاه اعلام کرد که قرار است بیست و ششم مرداد تعویض اسرا شروع شود. با گریه گفتم «آخرین آشتون رو بخورید که داریم تعویض می‌شیم.»
S
۷
ابوغریب که بودیم، اتاق اتاق بود. هر اتاق سه چهار نفر. با مشت کوبیدن به دیوار با هم حرف می‌زدیم و از بقیه خبر می‌گرفتیم. توی یکی از این اتاق‌ها چهارتا دختر بودند.
S
۶
ارتشی بود. داوطلب نبود، آورده بودندش جبهه. کم‌کم آمد توی جمع بسیجی‌های آسایشگاه.   یکی از چشم‌هایش دید نداشت، همین شد که اسمش درآمد برود ایران. نرفت. ماند پیش رفقای تازه‌اش.
|قافیه باران|
۳
یکی از عراقی‌ها گفته بود «چرا وقتی ما اذیتتون می‌کنیم، ساکتید؟ ما از این سکوتتون می‌ترسیم.»
|قافیه باران|
۱
ما به‌ش می‌گفتیم «تونل وحشت.» خودشان می‌گفتند «یوم‌القیامه.» یک ردیف راست، یک ردیف چپ، می‌ایستادند کابل به دست. باید از بینشان می‌گذشتیم. سر و صورتمان را با دست می‌گرفتیم و می‌رفتیم.
|قافیه باران|
۱
با آرد و شیر خشک، زولبیا درست می‌کردیم. واسه‌ی ماستش یا سهمیه‌ی شیر خشک بیمارها را می‌گرفتیم یا از عراقی‌ها می‌خریدیم، آردش هم که از خمیر نان‌ها بود. می‌ریختیم توی یک قیف پارچه‌ای و زولبیا درست می‌کردیم.