هر روز صبح موقع تقسیم آش میگفتم «برادرها، بیاید آخرین آشتون رو ببرید.»
میگفتند «تو هر روز داری همین رو میگی و ما هنوز اینجاییم.»
میگفتم «آقا آخرین آشتونه دیگه، تا فردا از آش خبری نیست.»
آخر یک روز بچهها گفتند «دیگه این رو نگو. خسته شدیم از بس گفتی.»
همانموقع بلندگوی اردوگاه اعلام کرد که قرار است بیست و ششم مرداد تعویض اسرا شروع شود. با گریه گفتم «آخرین آشتون رو بخورید که داریم تعویض میشیم.»