معرفی کتاب میثم، زندگینامه و خاطرات سردار شهید مرتضی شکوری
«میثم» زندگینامه و خاطرات سردار شهید مرتضی شکوری (میثم) نام اثری از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی است که زندگی این شهید بزرگوار را از زبان خانواده، دوستان و نزدیکانش روایت میکند. شهید مرتضی شکوری معروف به میثم مربی تاکتیک پادگان امام حسین (ع) بود که در عملیات بدر به شهادت رسید.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
تبلور یک بسیجی تمامعیار بود. یک بسیجی خاکی خاکی. و همهی اینها از اخلاص او سرچشمه میگرفت. نگاه بسیار تیزبین به مسائل داشت.
اما در همان دورههای آموزشی کاری میکرد که همهی بسیجیها او را از خودشان میدانستند.
مثلاً، وقتی برای ناهار میرفتیم دو صف غذا تشکیل میشد؛ یکی برای بسیجیها و یکی هم برای پاسدارها و مربیان.
میثم همیشه در صف بسیجیها میایستاد. با آنها بود. با آنها غذا میخورد. اصلاً خودش را خاک پای بسیجیها میدانست. و این را همهی بسیجیهای دوره درک میکردند.
گروهانهایی که او آموزش میداد همه شهادتطلب بودند. همه آماده و پرتوان برای حضور در عملیات.
هیچ کدام از بسیجیها خاطرات روزهای آموزشی و بودن با میثم را فراموش نمیکنند. بسیاری از آنان شخصیتی رویایی و افسانهای از میثم در ذهن خود داشتند.
بارها در مناطق عملیاتی دیده بودم که بسیجیان به سراغ میثم میآمدند و از او به خاطر نحوهی آموزش تشکر میکردند.
یک شب در محوطه پادگان با هم قدم میزدیم. یک بسیجی از فرط خستگی در سر پست نگهبانی خوابش برده بود! میخواستم ببینم میثم چگونه برخورد میکند.
او به آرامی جلو رفت. اسلحه را برداشت و مشغول نگهبانی شد. ساعتی به همین صورت گذشت. پاس بخش برای تعویض نگهبان به ما نزدیک میشد.
میثم به آرامی بسیجی را صدا کرد و اسلحه را در کنارش قرار داد و سریع از آنجا دور شد. بسیجی بیدار شد و بدون اینکه از چیزی خبردار شده باشد با نفر بعدی تعویض شد.
بعدها غیر مستقیم در کلاس درس همان بسیجی گفته بود: اگر در منطقه جنگی و در حال نگهبانی خوابتان ببرد، دیگر دشمن نمیآید به جای شما نگهبانی دهد!
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب میثم، زندگینامه و خاطرات سردار شهید مرتضی شکوری و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
بعد از فیلم، نشستیم در بوفهی سینما. ساندویچ خوردیم. موقع پرداخت پول دیدیم خیلی گران حساب کرده. مرتضی پول همه را حساب کرد و آمد سمت ما و گفت: «حالش رو میگیرم. بهش میفهمونم که دیگه گرونفروشی نکنه!»
دوباره رفت سمت مسئول بوفه و ما آمدیم بیرون. چند دقیقه بعد مرتضی آمد. درحالیکه همهی قاشق چنگالها و نمکدانهای بوفه را بلند کرده بود!
شب در خانه بودیم که مادرم خبردار شد. یعنی اینقدر گیر داد که این همه قاشق چنگال را از کجا آوردید که من حقیقت را گفتم.
مادرم خیلی ناراحت شد. کلی با ما حرف زد. گفت: «اگه ساندویچ گرون بود نمیخریدید. اما چرا قاشق چنگالها رو برداشتین؟»
بعد ادامه داد: «میدونین اینها حقالناسه و باید روز قیامت جواب بدید؟ میدونید خدا از حق الناس نمیگذره؟» آنقدر مادر ما نصیحت کرد که فردای همان روز، مرتضی همهی وسایلی را که به سختی بلند کرده بود به سینما برد و سر جایش قرار داد.
a.b
۴
حسن بهمنی رو به رفقایش کرد و گفت: «انشاءالله تو این عملیات به اهداف تاکتیکی برسیم و چه بهتر که همه تو این عملیات شهید شویم.»
من که منظورش را از جملهی دوم نفهمیده بودم با همان صراحت لهجهای که داشتم خندیدم وگفتم: «حسن جون، شهادت که آب هویج نیست که به همه بدن!»
میثم در پاسخ گفت: «خدا را چه دیدی؟ شاید از این آب هویج به ما هم دادن!»
بعد کمی مکث کرد و دوباره رو به من کرد و گفت: «شاید ما چهار نفر رفتنی شدیم و تو موندی، اون موقع باید بشینی و برای آیندگان خاطرات ما رو تعریف کنی! برای اونا بگو که ما برای انجام تکلیف به جبهه اومدیم.»
دوباره ادامه داد: «از طرف ما بگو که خون ما رو برای اهداف دنیوی خود پل نکنن و از اون رد نشن!!»
و من باز هم نفهمیدم که او چه میگوید!
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
عالی
شهید نظر می کند به وجه الله 🌹