
کتاب شب لیسبون
معرفی کتاب شب لیسبون
کتاب شب لیسبون نوشتهی اریش ماریا رمارک با ترجمهی محمدامین کاردان روایتی است از فرار، تبعید، عشق و ترس در سایهی جنگ جهانی دوم. نشر امیرکبیر آن را منتشر کرده است. داستان در بندر لیسبون آغاز میشود؛ جایی که راوی آلمانیِ آواره، خیره به کشتیای است که فردا شب بهسوی امریکا حرکت خواهد کرد؛ آخرین امید بسیاری از مهاجران بیوطن. او در همین اسکله با مردی ناشناس روبهرو میشود که خود را شوارتز مینامد و دو بلیت کشتی در جیب دارد؛ بلیتهایی که میتوانند نجاتبخش باشند. اما شرط شوارتز برای بخشیدن این بلیتها، پول نیست؛ او فقط میخواهد یک شب تنها نماند و داستان زندگیاش را برای کسی تعریف کند. از دل این گفتوگوی طولانی در کافهها، بارها و خیابانهای لیسبون، گذشتهی پر از تعقیب، اردوگاه، عبور مخفیانه از مرزها و عشقِ سرسختانهی او به زنی به نام هلن، لایهبهلایه آشکار میشود. شب لیسبون در قالب یک شب گفتوگو، تصویری از اروپا در آستانهی فروپاشی، سرگردانی مهاجران و کشمکش میان امید و ناامیدی ترسیم کرده است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب شب لیسبون
کتاب شب لیسبون با تمرکز بر یک شب در بندر لیسبون، داستانی چندلایه از زندگی مهاجران آلمانی در دوران جنگ جهانی دوم روایت کرده است. رمارک در این کتاب، از زبان راوی بینامی که خود فراری است، با مردی به نام شوارتز آشنا میکند؛ مردی که دو بلیت کشتی به امریکا دارد و دیگر قصد استفاده از آنها را ندارد. گفتوگوی این دو در اسکله، کافهها، بارها و خیابانهای لیسبون، بهانهای میشود تا شوارتز سرگذشت خود را بازگو کند: از اردوگاههای مهاجرین در فرانسه، بازی بیرحمانهی بازگرداندن پناهجویان در مرز سوییس، تا بهدستآوردن پاسپورتی به نام شوارتز و تصمیم جنونآمیز بازگشت مخفیانه به آلمان. کتاب شب لیسبون در فصلهای پیدرپی، این سفر پرخطر را دنبال کرده است؛ از عبور شبانه از رود رن و مرز اتریش، سوارشدن به قطارها در میان افراد اس. آ و اس. اس، تا ورود به شهرهای مونیخ، مونستر و اوزنابروک. در این مسیر، رمارک فضای خفقانزدهی رایش، تبلیغات کرکننده، بلندگوهای میدانها، کلیساهای پر از مؤمنان خسته و ترس دائمی از پلیس و لو رفتن را با جزئیات فراوان نشان داده است. کتاب شب لیسبون در ادامه، از دل همین سفر، به هستهی عاطفی داستان میرسد: بازگشت شوارتز (با هویت جعلی) به شهر اوزنابروک برای دیدن همسر سابقش، هلن. فصلهای متعددی به این بخش اختصاص یافته است؛ از تماس تلفنی پراضطراب با دکتر مارتنس، دوست دوران کودکی و شوهرِ تازههلن، تا صحنهی دیدار دوبارهی شوهر و زن در کلیسای شهر و میدان تاریک روبهروی آن. رمارک در کتاب شب لیسبون، در کنار روایت تعقیب و گریز و عبور از مرزها، به جزئیات زندگی روزمره نیز پرداخته است: کافههای مهاجران در پاریس و زوریخ، کلوپ روسهای سفید در لیسبون، کلیساهای امن برای کسانی که اوراق هویت ندارند، و هتلها و ایستگاههای قطاری که میتوانند هم پناهگاه باشند و هم دام. ساختار کتاب بر پایهی گفتوگوی طولانی شوارتز و راوی در یک شب بنا شده و در خلال آن، فصلها بین اکنونِ لیسبون و گذشتهی فرانسه، سوییس و آلمان در رفتوآمد است. از خلال این رفتوبرگشتها، تصویر گستردهای از سرنوشت مهاجران، بیاعتباری گذرنامهها، ترس از تنهایی، و تلاش برای حفظ عشق و کرامت انسانی در میانهی جنگ شکل گرفته است.
خلاصه داستان شب لیسبون
در شب لیسبون، رمارک داستان را از لحظهای آغاز کرده است که راوی، مهاجر آلمانیِ بیپول و بیویزا، در اسکلهی لیسبون به کشتی مسافربری خیره شده که فردا شب به امریکا میرود؛ آخرین کشتی، آخرین امید. او و زنی به نام روت، نه ویزای امریکا دارند و نه پول کافی برای سفر. راوی همان روز در کازینوی استوریل، آخرین شانس خود را در قمار امتحان کرده و تقریباً تمام ۶۲ دلارش را باخته است. در همین حال، مردی ناشناس که چندبار دوروبر کشتی چرخیده، به او نزدیک میشود؛ مردی کوتاهقد که خود را شوارتز مینامد. شوارتز دو بلیت واقعی برای همین کشتی دارد و میگوید دیگر به آنها احتیاجی ندارد. شرط او برای بخشیدن بلیتها فقط یک چیز است: اینکه راوی امشب را با او بگذراند و به داستان زندگیاش گوش بدهد تا از تنهایی نجات پیدا کند. شوارتز و راوی به باری مشرف به بندر و سپس به کلوپ روسی جار میروند. در آنجا، شوارتز شروع به بازگویی گذشته میکند. او از اردوگاههای مهاجرین در فرانسه، بینظمی و بوروکراسی، و بازی بیرحمانهی پلیس سوییس و فرانسه در پسفرستادن مهاجران در مرز میگوید؛ از اینکه چگونه یک پاسپورت اتریشی به نام شوارتز، همراه با چند تابلو نقاشی، از مردی مرده به او «به ارث» رسیده و او با دستکاری عکس و تاریخ تولد، هویت تازهای برای خود ساخته است. شوارتز توضیح میدهد که چگونه مدتها در موزه ژو دو پوم پاریس تمرین کرده تا به نام جدیدش عادت کند و در خواب و بیداری، خود را ژوزف شوارتز صدا بزند تا اگر پلیس نیمهشب بیدارش کرد، اشتباه نکند. در ادامهی شب لیسبون، شوارتز از وسوسهی بازگشت به آلمان میگوید؛ وسوسهای که با رؤیای دیدن همسر سابقش، هلن، آغاز شده است. او با پاسپورت تازه، ابتدا به سوییس میرود تا اعتبار هویت جدیدش را بیازماید، در زوریخ به کافه گریف و ادارهی پست رستانت سر میزند، توسط پلیس بازداشت و بازجویی میشود و سرانجام با توصیهی «هرچه زودتر به آلمان برو» آزاد میشود. سپس شبانه از مرز، از کنار رود رن، شناکنان عبور میکند و خود را به اتریش و بعد به داخل آلمان میرساند. در قطارها، کنار افراد اس. آ و شکارچیان محلی مینشیند، وانمود میکند اهل هانوور است، روزنامههای آلمانی را میخواند و از لحن دروغین و پرخون آنها منزجر میشود. بخش مرکزی شب لیسبون به بازگشت او به اوزنابروک اختصاص دارد؛ شهری که هلن در آن زندگی میکند. شوارتز در مونستر هتل میگیرد، با دکتر مارتنس، دوست دوران کودکی و اکنون پزشک شهر، تماس میگیرد و با استفاده از اسمهای سرخپوستی دوران کودکیشان (از کتابهای کارل می) هویت خود را به او ثابت میکند. مارتنس که در رایش هزارساله به هیچکس اعتماد ندارد، با اکراه به او کمک میکند. شوارتز در کلیسا پناه میگیرد، مراسم دعا و چهرههای مملو از جذبه را تماشا میکند و همزمان، در میدان بیرون کلیسا، بلندگویی را میبیند که بهجای سخنران، برای جمعیت شعار میدهد. در همین کلیسا، هلن ناگهان ظاهر میشود؛ او در میان جمعیت بهدنبال کسی میگردد و شوارتز با زمزمهای کوتاه او را متوجه حضور خود میکند. دیدار دوباره در میدان تاریک کنار کلیسا شکل میگیرد؛ گفتوگویی پر از ترس، تردید و شوق فروخورده. آن دو دربارهی خطر، کلفتِ خانه، برادر هلن که زمانی شوارتز را لو داده، و امکان دیدار در آپارتمان قدیمی صحبت میکنند. قرار میگذارند هلن کلفت را مرخص کند و با روشنکردن پنجرهی گوشهای، علامت امنبودن خانه را بدهد، درحالیکه شوارتز دوباره به کلیسا یا کوچهها برمیگردد و منتظر میماند. روایت در این نقطه، همچنان در رفتوبرگشت میان اعترافهای شوارتز در لیسبون و خاطرات او در آلمان ادامه پیدا میکند و شب لیسبون را به شبی تبدیل کرده است که در آن، گذشتهی یک زندگی کامل، در برابر دو بلیت کشتی و امیدی لرزان به آینده، بازگو میشود.
چرا باید کتاب شب لیسبون را بخوانیم؟
شب لیسبون تصویری نزدیک و ملموس از تجربهی مهاجرت اجباری در دوران جنگ جهانی دوم ارائه کرده است؛ تجربهای که در آن، گذرنامه از خود انسان مهمتر میشود و یک مهر روی کاغذ میتواند مرز میان زندگی و مرگ باشد. این کتاب، از خلال گفتوگوی طولانی دو مهاجر در یک شب، نشان داده است که ترس از پلیس، اردوگاه، مرز و لو رفتن، چگونه به بخشی از زندگی روزمره تبدیل میشود و درعینحال، عشق، دوستی و نیاز به همصحبتی چگونه هنوز میتوانند انسان را از فروپاشی نجات دهند. خواندن شب لیسبون امکان آشنایی با فضای اروپا در آستانهی جنگ و زیر سلطهی رایش را از زاویهی کسانی فراهم کرده است که نه قهرمانان نظامیاند و نه سیاستمدار؛ بلکه آدمهایی معمولی هستند که ناگهان خود را بیوطن، بیپناه و در معرض خشونت میبینند. رمارک در این کتاب، هم اضطراب عبور از مرز، بازجویی، و زندگی با هویت جعلی را بهخوبی تصویر کرده و هم لحظههای ظریف انسانی را: دیدار دوبارهی دو نفر در کلیسا، ترس از تنها ماندن در یک شب، و گفتوگوهای کوتاه در کافهها و کلیساها. برای کسانی که به داستانهایی دربارهی جنگ، تبعید، عشق در شرایط بحرانی و روان انسان در موقعیتهای حدی علاقهمند هستند، این کتاب میتواند تجربهای درگیرکننده و پرجزئیات باشد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن شب لیسبون به کسانی پیشنهاد میشود که به رمانهای مرتبط با جنگ جهانی دوم، مهاجرت، تبعید و زندگی زیر سایهی دیکتاتوری علاقهمند هستند. همچنین به کسانی پیشنهاد میشود که دوست دارند داستانی متمرکز بر گفتوگو، اعتراف و بازگویی گذشته بخوانند و کنجکاوند ببینند انسان در شرایط بیوطنی، ترس دائمی و ناامنی، چگونه برای حفظ عشق و هویت خود تلاش میکند. دانشجویان و علاقهمندان به ادبیات مهاجرت، تاریخ اروپا و آثار رمارک نیز میتوانند از این کتاب بهره ببرند.
بخشی از کتاب شب لیسبون
«در آنموقع شب، این کشتی شبیه به کشتی نوح در زمان طوفان بود و در واقع هم یک کشتی نوح بود. در آن ایام هر کشتی که اروپا را ترک میگفت، یک کشتی نوح بود. امریکا کوه آرارات دیگری بود و آبها هر روز بالاتر میآمدند. ساحل پرتغال آخرین پناهگاه مهاجرینی شده بود که برای آنها عدالت و آزادی و مدارا بیش از خاک وطن و اطمینان به یافتن غذای روزانه ارزش داشت. کسی که نمیتوانست به راه بیفتند و به ارض موعود، امریکا، برسد، از دست رفته بود و مانند اینکه دچار خونریزی آهسته ولی مداومی شده باشد، در گیر و دار ماجراهای پر دردسر و پیچیده گرفتن ویزای خروج و ورود، ورقۀ اقامت و کار ـ ورقههایی که از دادن آن خودداری میشد ـ اوراق هویت ناقص، قرطاسبازی ادارات، اردوگاه اسارت و بالاخره تنهایی و عدم توجه دیگران، اندکاندک جان میسپرد. عدم توجه دیگران علت و منشاء جز بدبختی و فقر و ترس نداشت ـ هر انسانی به خودی خود دیگر چیزی نبود، درحالیکه یک گذرنامۀ معتبر همهچیز بود. من بعدازظهر آن روز را در سالن قمار کازینوی استوریل گذرانیده بودم. هنوز لباس تمیز و مرتبی بر تن داشتم و گذاشته بودند وارد کازینو شوم. برای باز کردن مشت بستۀ تقدیر دست به عمل دیوانهواری زده بودم که درعینحال آخرین کاری بود که میتوانستم انجام دهم. اعتبار پروانۀ اقامت ما نزدیک به اتمام بود و نه روت و نه من، هیچکدام ویزای ورود به امریکا را نداشتیم. این کشتی که فردا شب حرکت میکرد آخرین کشتی بود که به امریکا میرفت و ما از فرانسه برای این به پرتغال آمده بودیم که بهوسیلۀ آن خودمان را به نیویورک برسانیم. از چند ماه پیش تمام جاهای کشتی اشغال شده بود و ما، علاوه بر ویزا احتیاج به سیصد دلار برای مخارج سفر داشتیم. من بعدازظهر کوشیده بودم این پول را با تنها وسیلۀ ممکن در آنجا، یعنی قمار، به دست آورم. کاری بود بیفایده زیرا اگر هم پولی میبردم باز لازم بود معجزهای رخ دهد تا ما بتوانیم سوار کشتی شویم و بهطرف امریکا به راه بیفتیم. اما فراریها، که خطر هر لحظه تهدیدشان میکند و در ناامیدی غوطهور شدهاند، برای اینکه بتوانند زنده بمانند و جان در ببرند، به چنین معجزاتی اعتقاد دارند و در انتظار آن هستند.»
حجم
۲۰۴٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۲۴۸ صفحه
حجم
۲۰۴٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۲۴۸ صفحه