معرفی و دانلود کتاب کافه کوچه + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب کافه کوچهsubscriptionAvailable

کتاب کافه کوچه

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۲۶۲ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب کافه کوچه

کتاب کافه کوچه نوشته ف صفایی فرد (دنیا) است که در انتشارات آترینا منتشر شده است. این کتاب داستانی جذاب درباره زندگی دختری به‌نام لیلی است.

درباره کتاب کافه کوچه

کافه کوچه، داستان لیلی، دخترک رویاپرداز و هنرمندی است که غرق در دنیای رنگارنگ و کوزه‌های خوش‌ نقش و طرحش است. دخترکی که خیلی اتفاقی پا به کافه کوچه می‌گذارد و تصمیم می‌گیرد مثل همه‌ مشتریان این کافه، از خودش یک یادگاری و یادداشت بر روی تابلوی مخصوص یادگاری مشتریان کافه، به جا بگذارد! اما در این میان، یادداشتی توجه لیلی را جلب می‌کند:

«شاید یه روز، تقدیر تو رو به من برسونه...

میانه‌ تقدیر، حوالی شفق، همین کوچه، می‌بینمت!»

این یادگاری، لیلیِ رویاپرداز و کنجکاو را به فکر فرومی‌برد و به دنبال رمزگشایی آن می‌رود. او می‌خواهد صاحب نوشته را پیدا کند. رمان کافه کوچه، با طنازی‌های دختر قصه‌اش «لیلی» از ابتدا تا انتها، لب مخاطب را به لبخند باز، و حال و هوای خوشی را به شما هدیه می‌کند. شخصیت‌پردازی خوب این کتاب که باعث می‌شود با تمام شخصیت‌ها همراه شوید و با شیطنت‌های لیلی، بخندید و لذت ببرید.

خواندن کتاب کافه کوچه را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به رمان ایرانی پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب کافه کوچه

محیط تاریک و هوای سنگین شده از بوی دودی، که انشاالله فقط سیگار بوده باشد، عمیقا توی ذوق می‌زد و از آن‌طرف هم موسیقی ناخوشایندی که پخش می‌شد، بیشتر آدم را عصبی می‌کرد. البته خودشان مشکلی نداشتند و فکر می‌کردند عجب جای خفنی هم دارند! درنتیجه چون در این دسته‌بندی فقط من ناراضی بودم، تشخیص این‌که میان ما، من آدم نبودم یا آن‌ها را به خود خدا سپردم.

در کل فضا از آن مدل‌هایی بود که مدرنیته و فرهنگ قرن حاضر داشت از در و دیوارش بیرون می‌ریخت. به روح بابا، که خودش هم شاهد بود، چشم چشم را نمی‌دید و خودشان هم حدسی با هم وارد رابطه می‌شدند.

خلاصه چون فضا به صورتی بود که ترسیدم به جای تهاجم فرهنگی، مورد تجاوز و غیره قرار بگیرم، دُمم را روی کولم گذاشتم و بی‌خیال ضایع شدن و این حرف‌ها به سرعت از آن‌جا گریختم. روح بابا به افتخارم سوت بلبلی می‌زد!

این‌بار اما هم فضای کافه و هم احتمالا کادرش عوض شده‌اند. آن‌قدر دامنهٔ تغییرات گسترده است که از بیرون هم توجه را جلب می‌کند. فضای روشن، بوی عود، گلدان‌های دلبر و رومیزی‌های چهارخانه و رنگی باعث می‌شود فکر کنم برای اولین‌بار پا به این مکان روشن گذاشته‌ام.

همین‌طور که جلو می‌روم، میزها را از نظر می‌گذرانم. به جز دو تا بقیه خالی هستند. میزهای مربع و دایره‌ای شکل، از یک‌نفره به بالا. نگاهی به دو تا میز یک‌نفره می‌اندازم و از آن‌جا که کمتر پیش می‌آمد یک‌نفره‌ها را تا این حد آدم حساب کنند، توی دلم به افتخارشان دست می‌زنم.

دیوار انتهایی کافه با پنجره‌های بلند سه‌تکه، فضا را به خوبی روشن و دلباز کرده و باعث می‌شود دلم بخواهد یک امتیاز دیگر به کافه کوچه بدهم، چون دست کم روابط در روشنایی و با شناختی حداقل از قیافهٔ طرف شکل می‌گیرد.

از کنار یکی از یک‌نفره‌ها که سه فنجان سفید کوچک، با اثرات قهوه‌ای درونشان، به صورت افقی کنار هم قطار شده‌اند، می‌گذرم و بعد از چشم‌غره‌ای که به صورت پیش‌فرض حوالهٔ زوج جیک‌توجیک کنار دیوار می‌کنم، به سمت آن یکی میز یک‌نفرهٔ وسط سالن می‌روم و پشتش می‌نشینم. همانی که رومیزی‌اش چهارخانه‌های سفید و آبی دارد و زاویهٔ دیدش جوری تنظیم شده که خدایی نکرده دلت برای زوج جیک‌توجیک تنگ نشود.

با وجود تمام این سنگ‌اندازی‌ها، نگاهم با حالی خوب میان کافه می‌چرخد. گلدان‌ها بی‌نظیرند، آن‌قدر که به سرم می‌زند همین امشب چندتایی از گلدان‌های دردانهٔ مامان کش بروم و صفایی به اتاقم بدهم، و برای اثبات قضیهٔ «غیرممکن، غیرممکن است» یکی دو تا پنجره با خورشید هم روی دیوارهای بی‌پنجره‌اش نقاشی کنم، شاید گل‌ها هم جوگیر شدند و نبود نور را به روی خود نیاوردند.

خیلی زود همان دخترک آنه‌شرلی‌نما منو را برایم می‌آورد و بعد از چند دقیقه که انتخابم را می‌کنم برای گرفتن سفارش برمی‌گردد.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب کافه کوچه و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابکافه کوچه
موضوعرمان، داستان ایرانی
نویسندهف صفایی‌فرد (دنیا)
انتشاراتانتشارات کتاب آترینا
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۹/۰۸/۰۱
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۴.۰۷ مگابایت
شابک۹۷۸۶۲۲۷۲۱۵۰۵۲
تعداد صفحه‌ها۳۵۷ صفحه
قیمت کتاب۱۲۵۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

میس سین
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۲/۱۰

داستان در عین سادگی ولی بکر و منحصر به فرده . تو کتاب خبری از عشقهای غیرعادی و پسر دخترهای همه چیز تمام مانکن و پولدار نبود و عشق داخل کتاب بسیار ساده ولی در عین حال دلنشین روایت شد....بیشتر

۰
zahra.z
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۲/۱۰

این داستان از شیرین ترین داستان هاییه که خوندم... شخصیت بی غل و غش راوی(کاراکتر دختر) انقدر جذابه و دنیای قشنگی داره که برای چند ساعتم که شده از دنیای پر مشغله خودت جدا میشی و تو دنیای کتاب حل...بیشتر

۰
SARA
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۵/۲۲

خیلی کتاب دلنشینی بود؛ من از خوندنش لذت بردم.

۰
mohadeseh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۳/۰۶

از اون کتاب های بی نظیری بود که تو ذهنم میمونه همیشه. واااقعا همراه با متن جذاب کتاب خندیدم. فقط حیف که یک روزه تموم شد. تبریک به قلم جذاب این نویسنده، به نظرم اصلا از دستش ندین

۰
zh2411
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۸/۲۸

خوب بود اما ۲۰ درصد آخر داستان افت میکنه کلی باهاش خندیدم و خیلی خیلی شخصیت دختر داستان باورپذیر هست، داستان پردازی و فضاسازی هم عالیه خیلی عاشقانه نداره و انگار از ی جایی به بعد نویسنده فقط میخواسته داستان جمع بشه...بیشتر

۱
mahsaa.hp
۱۴۰۱/۰۷/۰۷

قلم نویسنده خوب بود ، ولی هیچ محتوای جالبی نداشت، حس میکردم تو ذهن یک دختر بچه که خیلی حرف بیخود میزنه گیر افتادم و چون روند کتاب کاملا مشخص بود و هیچ اتفاق جالبی هم نمیافتاد و روزمرگی بود...بیشتر

۰
کاربر ۴۵۴۱۰۲۲
مطمئن نیستم.
۱۴۰۱/۰۷/۰۲

قلم خوبی داشتن ولی رمان هیچ موضوع خاصی نداشت یه اتفاق که باعث آشنایی شد و خیلی سریع به ازدواج ختم شد.این تمام کتاب بود.

۰
aayeh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۸/۲۹

کتاب خوبی بود، خوب یعنی حال ادم را خوب میکرد، پیچیدگی و ابهام و فراز و فرود عجیبی نداشت، مونولوگها خسته کننده نبود، و شخصیت ها فرازمینی نبودند، داستان مقداری کوتاه بود، همین. اما بین کتابهای فرازمینی و عجیب با...بیشتر

۰
کاربر ۱۲۰۶۰۳۸
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۱/۰۶/۰۲

به نظرم نثر خوبی داشت اما محتوا واقعا نداشت ...فقط از روی وقت گذروندن تمام کردم

۰
معتادِ کتاب
۱۴۰۱/۰۳/۰۴

خانم صفایی چقد زیبا یک داستانه عاشقانه رو با طنز پردازی هنرمندانه برامون تعریف کردی❤️با خوندن این کتاب حس زیبایی و لبخند بهم دست داد 👍

۰
zahra
۱۴۰۱/۰۳/۰۱

کتاب خوبی بود تمام رمان با مونولوگ پیش رفت دیالوگهای کمی داشت تم رمان فانتزی وطنز بود

۰
✨Dreamer Witch✨
۱۴۰۲/۱۲/۱۸

قشنگ و بانمک بود و فضای حال‌خوب‌کنی داشت. قلم نویسنده رو خیلی دوست داشتم، اما داستان خیلی یهویی تموم شد و می‌تونست پایان بهتری داشته‌باشه. توقع عاشقانه‌ی شدیدی رو ازش نداشته‌باشین اما طنز داستان بینهایت دوست‌داشتنیه. در کل به کسانی که...بیشتر

۰
فاطمه
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۷/۰۹

هر کتابی به هرحال باید نقد بشه که بقیه افراد با شناخت کامل انتخاب کنند که بخوننش یانه پس من نقد خودم رو میگم و انتخاب با شما این کتاب یک رمان کوتاه درمورد زندگی یک دختر کاملا معمولی هست و...بیشتر

۰
roz zard
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۴/۰۱

کتابی بسیار ساده و روان و پر از دنیای رنگی و انرژی مثبت و عشقی بسیار معصوم همراه با طنز بسیار دلنشین یکی از چیزهایی که در این کتاب بود ومنو که ۴ ساله داغدار مادرم هستم بفکر فرو برد این...بیشتر

۰
saratwin
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۱۰/۰۹

وای نه یعنی واقعا تموم شد اولین کتابی که واقعا وقتی تموم شد گفتم آخی کاش بازم ادامه داشت طنز لطیف و دوست داشتنی خوبی که داشت اونو بیش از اندازه برام شیرین و دوست داشتنی میکرد ی جاهایی حسابی...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

شهرزاد
۱۷
ـ توی تقدیر آدم یه چیزایی از پیش تعیین شده است، اما دلیل نمی‌شه که نشه تغییرش داد.
فاطمه
۱۴
اما وقتی من خودم هم در نگاه اول عاشق خودم نمی‌شدم از غریبه چه انتظاری بود؟
elahegholipour
۱۰
خوبی تقدیر این بود که کاری نداشت تنها هستی یا با پارتی، وقتش که می‌رسید خودش به سراغت می‌آمد.
fatemeh
۸
بعد از این همه سال زندگی با خودم می‌دانستم که نباید در لحظات اولیهٔ صبح انتظار ویژه‌ای از قیافه‌ام داشته باشم و تف تو همهٔ آن رمان‌هایی که دخترش در هر شرایطی به صورت خدادادی هم موهایش سشوار کشیده بود، هم صورتش آرایش کرده و هم در هیچ شرایطی یک نخ موی زائد در کل مناطق هیکلش پیدا نمی‌شد. همه هم که از دم مانکن بودند و چشم گاوی!
شهرزاد
۷
از داخل سینی استیلی که پشت شیر آب گذاشته بودم به دماغم نگاهی می‌اندازم. تمام‌رخ، سه‌رخ و نیم‌رخ. کمی گرد و قلنبه بود، اما به صورتم می‌آمد. نمی‌آمد هم مهم نبود. خدا را شکر هنوز آن‌قدر درگیر خوردن مغز خر نشده بودم که پول نداشته‌ام را به خاطر دماغ در سطل زباله بریزم. دو تا سوراخ بود برای تنظیم هوا، این همه سخت‌گیری هم نداشت.
n re
۶
وای که چقدر بعضی وقت‌ها تقدیر قصی‌القلب می‌شد. چرا نمی‌گذاشت همهٔ آدم‌ها مثل آدم عاشق شوند و زندگی کنند و آخر قصهٔ همه‌شان هم نوشته شود: «... و سال‌های سال با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.»
محبوبه غلامی
۵
احتمالا دست تقدیر بود. این‌که من هیچ‌کسی را اطرافم نداشتم که دلم بخواهد تقدیر مرا به او برساند، دست خودم نبود. خودم را هم از سر راه نیاورده بودم که همین‌طور کیلویی به کسی بیندازم. حتی در همان دانشگاه هم گزینهٔ به‌دردبخوری پیدا نشده بود که حتی دلم به عشقی یک‌طرفه خوش شود. نه حتی در مقطع فوق. البته که من هم قصدم فقط تحصیل علم بود!
محبوبه غلامی
۵
درست مثل لیلی و مجنون. همان که بابا از عشقش به این داستان اسم مرا لیلی و اسم آن برادر بی‌شعورم را به نیابت از مجنون، مجید گذاشت. چون ادارهٔ ثبت احوال اجازهٔ این نام‌گذاری را نداده بود و در نتیجه مجید فقط دیوانگی مجنون را وارث شد!
محبوبه غلامی
۴
نه به بعضی‌ها که به صورت خدادادی شاغل به دنیا می‌آیند، نه به ما که برای یک شغل مسخره، با یک حقوق مسخره‌تر، باید روزی چندبار روح پدر مرحوم را ملاقات کنیم.
شهرزاد
۴
خیلی آرام پا به کارگاه می‌گذارم و در همان چارچوب زنگ زدهٔ در می‌ایستم. کارگاه زیادی قدیمی و کمی تا قسمتی مخروبه است. این‌بار به جای تماس با بابای مجازی کاملا مستقیم با مامان حقیقی تماس می‌گیرم و لوکیشنم را اعلام می‌کنم و داد و دعوا و فحش‌هایش برای تنها رفتنم را به جان می‌خرم و خیالم از این بابت که حداقل کسی بعد از مرگ مرا پیدا خواهد کرد راحت می‌شود. تماس را قطع می‌کنم و گوشی را در مشتم نگه می‌دارم و آرام‌آرام پیش می‌روم.