با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب یوما اثر مریم راهی

دانلود و خرید کتاب یوما

۵٫۰ از ۶ نظر
۵٫۰ از ۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب یوما  نوشته  مریم راهی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب یوما

کتاب یوما نوشته مریم راهی است. این کتاب را انتشارات کتاب نیستان منتشر کرده است. این کتاب فرازهایی به زندگی حضرت خدیجه (س) است.

درباره کتاب یوما

نویسنده آغاز روایت خود را از ساعت‌­های منتهی به ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) شروع کرده و با توصیف هم‌زمان موقعیت خانه، ذهنیت حضرت خدیجه و مردمان شهر که نمایندگانی از آنها به بهانه‌هایی به منزل پیامبر (ص) رفت آمد دارند. داستان تصویری واقعی از مکه و مدینه در دوران زندگی پیامبر اکرم (ص) به تصویر می‌کشد و به طور غیر مستقیم به ارزش‌گذاری‌های اجتماعی اعراب جاهلیت می‌پردازد. 

نام این رمان برگرفته از عبارتی عربی است که کنیز حضرت خدیجه به وی اطلاق می‌کند. اولین بخش کتاب پاراگرافی است که در آن حضرت خدیجه خودش را معرفی می‌کند. نثر کتاب بسیار خاص و متفاوت است. نویسنده دانش بسیاری در شناخت عبارات و کلمات متفاوت دارد.  

خواندن کتاب یوما را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به رمان‌های مذهبی پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب یوما

نفیسه چشمانی درشت دارد که چون سرمه می‌کشد رنگ قهوه‌ای‌اش بیش جلوه‌گر می‌شود. از صفیه شنیده‌ام شبیه مادرش است در ملاحت رخسار و بلندی قامت و رسایی صدا. افسوس که عمرش کوتاه بود. گردن‌آویز مرواریدش را که همتا ندارد در میان جواهرات یمن، و از کودکی تا به حال حتی ساعتی هم از خود دورش نکرده و مدام او را می‌بینی که دست میان مرواریدها برده است و بازی‌شان می‌دهد، میان دو انگشت می‌گیرد و پیچ و تابی می‌دهد و یک‌نفس:

ـ سیده نساء قریش هستی تو... چهره‌های مشهور عرب و عجم را می‌شناسی... با سران یهود و نصارا ملاقات داشته‌ای... با پادشاهان ممالک مجاور در داد و ستدی... آن هم در روزگاری که زنان یا مطربند و خنیاگر، و یا خانه‌نشین و واپس‌مانده...

سپس آمیخته با نیشخندی:

ـ چه سود که آن همه شأن و شوکت را داده‌ای و در عوض این تنهایی بی‌ارزش را گرفته‌ای... اَنیست شده مشتی برده و مسکین و درمانده و یتیم...

و با دست اشاره می‌کند به ربیع و وهب که هنوز عطر گیسوان یکدیگر را می‌بویند. ادامه می‌دهد:

ـ اینها را که نمی‌شود گفت قوم و قبیله... آیا تو از سوی آسمان، مأمور شده‌ای که این تنهایی را به دوش کشی؟

ربیع و وهب مرا یاد قاسم و عبدالله‌م می‌اندازند. دست‌برکمرِ پردرد، خود را به ربیع می‌رسانم، کنار نخل بر دو زانو می‌نشینم و دست دراز می‌کنم سوی وهب که قدمی آن طرف‌تر ایستاده و کارش شده اینکه دست بر گیسوانش بکشد و چون دستش عطرآگین شد پایین بیاورد و ببویدش. هر دو را در آغوش می‌گیرم:

ـ رسول خدا بر سر هر طفلی که دست بکشد عطر خوش دستانش بر سر آن طفل می‌ماند... گیسوان زیبای شما دو تن عطرآگین‌ترین گیسوانی‌ست که من تا کنون بوییده‌ام...

سپس دست بر چشمان اشک‌آلود ربیع می‌کشم و دمی عمیق فرو می‌برم، عطر دل‌انگیز دستان محمدم در تمام جانم می‌پیچد و دردم تسکین می‌یابد، آن چنان که می‌پندارم شاید مادر شدن رزق امروزم نباشد. ربیع به تعجیل می‌چرخد سوی من، چشمانش می‌درخشد و پایش را در آغوشم تکانی می‌دهد و:

ـ یعنی که رسول خدا ما را بیشتر از سایرین دوست می‌دارد؟

نفیسه دلش می‌سوزد به حال رنج‌هایی که تا به امروز دیده‌ام از این قوم و قبیله. تلخی کلامش خاطرم را نمی‌آزارد از این روی که یقین دارم بغض و کینه‌ای به دل ندارد. می‌آید و طفلان را به سوی بازی‌شان روانه می‌کند:

ـ آری، ربیع!... معنایش همین است که خود گفتی...

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲)
کاربر طاقچه
۱۴۰۱/۰۱/۳۰

سلام من فعلا نمونه اش رو خوندم و جذاب بود! لطفا در طاقچه بی نهایت قرارش بدین ممنون!

pinkpar
۱۴۰۱/۰۱/۲۴

سلام لطفا در بی نهایت قرار بدید ممنون

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۴)
تمام عمرم همان بود که به همسری تو سپری شد... طعن عرب، تهدید قریش و ناسزای جاهل، هیچ یک را ندیدم و نشنیدم، که مدام سرمست حضور تو بودم... من در حالی به امروز رسیده‌ام که تمامی عمرم به توحید گذشته است، به دوری از عیش و نوش و سرپیچی، به صبر و خویشتن‌داری، به بذل و بخشش دارایی، به دستگیری از مستمندان، و پیکار با جهل و جاهلی. اما خوفی گران در دلم هست از عاقبتی که نامعلوم.
عاطفه سادات
ظرف‌ها را نیز همانند انسان، اجل‌هایی است... روزی ناگزیر شکسته می‌شوند، به دست بنده‌ای چون من و یا به دست بنده‌ای چون شما... حنیسه آرام نزدیک می‌آید و خم می‌شود تا تکه‌های شکسته را از دست ایشان بگیرد، نیز پرسشی ذهنش را مشغول ساخته: ـ سرورم!... ای محمد امین!... در این خانه تا چه اندازه چشم بر خطای بردگان می‌بندند؟ ـ هر روز، هفتاد بار... قدری مکث و نفسی عمیق و پرسشی دیگر: ـ جان ابوالقاسم که شما هستید، در دست کیست؟
عاطفه سادات
آمدن‌ها شیرین است، مانند روزی که تو آمدی... و رفتن‌ها تلخ، مانند امروز... ولی عاقبت‌ها همه خیر است اگر پا به پای خدا گام برداری..
عاطفه سادات
فاطمه سوی پدر می‌دود و محمدم به تعجیل داخل می‌شود و از پس او فرشته‌ای. محمدم پیش می‌آید و فرشته نیز. نگاه می‌کنم محمدم را و فاطمه را که در آغوش اوست، آن پس شاخه گل سرخی را که در دست فرشته است. مشتاق بوییدنم، بیش از نگریستن. فرشته، بی‌درنگ شاخه گل سرخ را نزدیک می‌آورد و من بسم الله می‌گویم و می‌بویم و تمامِ من غرق عطر محمدم می‌گردد، آن چنان که دیگر نه هراس از عاقبتی نامعلوم دارم و نه از تنهایی قبر می‌هراسم؛ یقین محمدم به بدرقه‌ام تا به آسمان می‌آید. چشمانم که میل بسته شدن دار
عاطفه سادات

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۶۴ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۱۰/۲۴
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۳۷-۸۲۷-۱
تعداد صفحات۱۶۴صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۱۰/۲۴
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۳۷-۸۲۷-۱