«رجز مویه» مجموعه شعرهای امید مهدینژاد( -۱۳۵۸)، شاعر و طنزپرداز ایرانی در بازه زمانی ۱۳۸۸ ـ ۱۳۸۲ است.
«رجزمویه» شامل 28 شعر است که در قالب غزل و با مضامین عدالتخواهانه سروده شده است. عدالتخواهی و آرمانجویی در شعر پس از انقلاب شیوهای بود که بزرگان شعر انقلاب پایه نهادند و جمعی را شیفته خود کردند. شعر عدالتجو و آرمانخواه که زیرمجموعه شعر اجتماعی است، با آغاز انقلاب اسلامی شکل و شمایلی تازه یافت. اگر تا پیش از انقلاب آرمانخواهی بیشتر در گروههای چپ جلوه می یافت، پس از انقلاب این مفاهیم با مفاهیم دینی در هم آمیخت. از آنجا که جامعه ما جامعه ای دینی است، این آمیختگی به مردمی شدن آن کمک بیشتری کرد. آنچه در این سرودهها عیان است، بیان مردانه و عزتمندانه درد است. در واقع نوعی دردمندی مسئولانه در بیشتر اشعار جاری است. اگر گله و شکوهایست، نه از باب ضعف و یا غر زدن، بلکه از سر سوز و گداز و برای تحریک و تهییج است.
در یکی از سرودههای کتاب میخوانیم:
«تاریک و سرد، مثل زمین، آسمانمان
اینگونه شد به لطف شما داستانمان
دلخوش به قصّههای قدیمی، نشستهایم
تا از غبار سربرسد قهرمانمان
فریادها به ناله و نفرین کشید و باز
فرسود در غبارِ غریبی فغانمان
تا آمدیم از تو بگوییم، دوستان
دادند گوشهای کری را نشانمان
حالا بدون اسم تو محصور ماندهاست
در چارچوب بستۀ دنیا جهانمان
ما خود شکستهایم در این آزمونِ تلخ
دیگر بگو خدا نکند امتحانمان
ای بادهای بیجهت! ای بادهای کور!
بازیچه شد به دست شما بادبانمان
حالا شریک کسب شماییم و بیدریغ
آغشته با هزار دروغ است نانمان
با لقمههای چرب شما بسته میشود
تا وا به حرف تلخ نگردد دهانمان»
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب رجزمویه و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
کتاب ۲۰۰ برنامه مطالعه از طرح کتابخانه همگانی ،
در مجموع متوسط بود.
۲
MMahdiGhafuri
مطمئن نیستم.
۱۴۰۰/۱۰/۱۲
#۱۵ "هیهات که صبحی بدمد زین شب بیشور!
آینده همان است که اکنون بنویسید"
امید مهدینژاد را به طنز میشناسیم و به دغدغههای اجتماعیاش. در این کتاب اما غزلهایی جدی با لحن معترض سروده است. به قول خودش در ابتدای کتاب: "شعرهایم...بیشتر
ری پایتخت عشق علی شد، چنانکه قم
عشقی که بال بر سر ایران گرفته است
تهران چه بود و چیست؟ دهی در تیولِ ری
این آبروی توست که تهران گرفتهاست
بویی اگر ز نام خدا دارد این دیار
بیشک ز باغِ فیضِ تو سامان گرفتهاست
یا سیّدالکریم! نگاه عنایتی
تهران تو را دو دست به دامان گرفتهاست
مادربزرگ💝
۱۰
(نشستهایم به تعبیر خواب و منتظریم
کسی بیاید و بر بامها اذان بدهد
نشستهایم که تاریخ مرحمت کند و
برای آخرِ این قصّه قهرمان بدهد)
قبول کن که خودت هم مقصّری اینجا
گذاشتی که جهان باز امتحان بدهد؟
گذاشتی که جهان باز با تو حیله کند
و سرنوشت تو را دست این و آن بدهد؟
عزیز همسفرم! رسمِ آسمان این نیست
که خستگان زمینگیر را زمان بدهد
صدای زاریتان را شنیده ام، اما
کجاست آنکه به این نعشِ خسته جان بدهد
... سوال کردی و رفتی؟
بمان، که بغض دلم
جواب را که ندادهست ناگهان بدهد
مادربزرگ💝
۱۰
دلخوش به قصّههای قدیمی، نشستهایم
تا از غبار سربرسد قهرمانمان
فریادها به ناله و نفرین کشید و باز
فرسود در غبارِ غریبی فغانمان
تا آمدیم از تو بگوییم، دوستان
دادند گوشهای کری را نشانمان
حالا بدون اسم تو محصور ماندهاست
در چارچوب بستۀ دنیا جهانمان
ما خود شکستهایم در این آزمونِ تلخ
دیگر بگو خدا نکند امتحانمان
ای بادهای بیجهت! ای بادهای کور!
بازیچه شد به دست شما بادبانمان
حالا شریک کسب شماییم و بیدریغ
آغشته با هزار دروغ است نانمان
با لقمههای چرب شما بسته میشود
تا وا به حرف تلخ نگردد دهانمان
چڪاوڪ
۹
شبی آوارِ شمشیری خواهد درید این دورِ باطل را
مادربزرگ💝
۸
کسی نبود شما را به ما نشان بدهد
و جای همهمه فریاد یادمان بدهد
کسی نبود بیاید به ناخداییِ ما
و باز پرچمِ توحید را تکان بدهد
قبول کن که همین است حال قافلهای
که هشتسال در این جادهها جوان بدهد
ولی بدان که سکوتم ز روی کینه نبود
کسی نبود به این نعشِ خسته جان بدهد
کسی نبود و زمین باز کشته میشمُرَد
کسی نبود... خداوند صبرتان بدهد
(نشستهایم به تعبیر خواب و منتظریم
کسی بیاید و بر بامها اذان بدهد
نشستهایم که تاریخ مرحمت کند و
برای آخرِ این قصّه قهرمان بدهد)
مادربزرگ💝
۸
بس نیست؟ چقدر از می و افیون بنویسید؟
امشب شبِ شعریست که با خون بنویسید
دیدید؟ نه برگیست در اینجا، نه بهاری
حالا غزلی از تب و طاعون بنویسید
مُردم ز قلمبازیتان، فصل تفنگ است
شبنامه زیاد است، شبیخون بنویسید
تیریست فراتاخته تا سینۀ فرعون
سنگی که به پیشانیِ قارون بنویسید
هر زخم به زخمی، که چنین است عدالت
تا کی بنشینیم که قانون بنویسید؟
هیهات که صبحی بدمد زین شبِ بیشور
آینده همان است که اکنون بنویسید
سیّد جواد
۶
بگذر از بوسه، ای دوست! داغام
گونههایت تحمّل ندارند
f_altaha
۵
در جنگهای تنبهتن آغاز میشویم
این رسم ماست، در کفن آغاز میشویم
از صبحگاهِ آینه، از ابتدای عشق
از انتهای خویشتن آغاز میشویم
آرام در قلمروِ شب رخنه میکنیم
همپای صبح دفعتاً آغاز میشویم
ققنوسوار آتشمان میزنند و باز
از لابهلای سوختن آغاز میشویم
بازی ادامه دارد، نوبت بهنامِ ماست
ما تازه بعدِ باختن آغاز میشویم
آری، به رغم سایۀ سنگینِ سامری
یکروز از همین وطن آغاز میشویم
این شعرها طلیعۀ شورند، صبرکن
وقتی تمام شد سخن آغاز میشویم
محدثه
۵
اوج میخواهم، اما در این شهر
جادهای جز تنزّل ندارند
محدثه
۴
مردان به پای مرگ میافتند، تا از قبیل زندگان باشند:
هر روز در کار شکاری نو، هر شب در آغوش نگاری نو
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
کتاب ۲۰۰ برنامه مطالعه از طرح کتابخانه همگانی ، در مجموع متوسط بود.
#۱۵ "هیهات که صبحی بدمد زین شب بیشور! آینده همان است که اکنون بنویسید" امید مهدینژاد را به طنز میشناسیم و به دغدغههای اجتماعیاش. در این کتاب اما غزلهایی جدی با لحن معترض سروده است. به قول خودش در ابتدای کتاب: "شعرهایم...بیشتر
هم مذهبی ، هم خوش فکر خیلی باحال
بسیار عالی👌🏻