معرفی و دانلود کتاب با کاروان حوله؛ طنز نوشته‌هایی در حاشیه شعر و ادبیات + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب با کاروان حوله؛ طنز نوشته‌هایی در حاشیه شعر و ادبیات
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب با کاروان حوله؛ طنز نوشته‌هایی در حاشیه شعر و ادبیات

نوع کتاب
۳.۸(از ۱۲ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
امید مهدی‌نژاد

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب با کاروان حوله؛ طنز نوشته‌هایی در حاشیه شعر و ادبیات

نام کتاب برگرفته از شعر فرخی سیستانی است که می‌گوید «با کاروان حله برفتم ز سیستان...» و همچنین کتابی از دکتر عبدالحسین زرین‌کوب با عنوان «باکاروان حله». محور توجه این کتاب، فرهنگ است و کاستی‌ها و معایب موجود در این حوزه که با استفاده از مطایبه و برجسته‌سازی بدان پرداخته شده است.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب با کاروان حوله؛ طنز نوشته‌هایی در حاشیه شعر و ادبیات و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:با کاروان حوله؛ طنز نوشته‌هایی در حاشیه شعر و ادبیات
موضوع:طنز
نویسنده:امید مهدی‌نژاد
انتشارات:انتشارات سوره مهر
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۱/۰۸/۲۴
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۰.۲۶ مگابایت
شابک:۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۳۷۰-۱
تعداد صفحه‌ها:۱۶۸ صفحه
قیمت کتاب:۱۱۷۵۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

miss_yalda
۱۳۹۵/۰۲/۰۱

فصل فالنامه حافظ واقعا جالب بود!

۰
کاربر X
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۱/۲۵

خیلی خوبه. بیشتر برای کسایی که میخوان طنزپردازی کنن و با قالب های طنز نویسی اشنا بشن در غیر این صورت هم خوب و با نمکه

۰
zahra🌿
۱۳۹۷/۰۷/۰۶

خیلی جالــــــب و پر مفهوم، البته فصل اول برای من جذابیت بیشتری داشت👍👍

۰
YaghoobSamsami
۱۴۰۴/۰۱/۲۶

تسلط نویسنده به ادبیات کاملا مشخصه و نثرهای کلاسیک بسیار زیبایی رو به نگارش درآورده. من فقط فصل دوم یعنی فالنامه رو دوست داشتم و بقیه کتاب با اینکه متن ادبی و طنز خوبی داشت برام جذاب نبود‌.

۰

بریده‌هایی از کتاب

زینب هاشم‌زاده
۳
ای صاحب فال! یادت هست که منزل ما دقیقاً سر کوچۀ شما بود و هر روز قرار گذاشته و به گشت و گذار می‌پرداختیم؟ ضمناً یادت هست که من خاک در منزل شما را توی چشمم می‌ریختم و یک‌باره چشمم روشن می‌شد؟ واقعاً یادش به خیر!