
کتاب رجزمویه
پدیدآورندگان:
امید مهدینژادانتشارات:
انتشارات سپیده باوران٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
MMahdiGhafuri
۱۲
به یک اشاره قطارِ غرورِ انسان را
از انتهای همین ایستگاه برگردان
میانِ خیلِ خدایانِ تازه گم شدهام
مرا به آنطرفِ لا اله برگردان
سیّد جواد
۱۱
ری پایتخت عشق علی شد، چنانکه قم
عشقی که بال بر سر ایران گرفته است
تهران چه بود و چیست؟ دهی در تیولِ ری
این آبروی توست که تهران گرفتهاست
بویی اگر ز نام خدا دارد این دیار
بیشک ز باغِ فیضِ تو سامان گرفتهاست
یا سیّدالکریم! نگاه عنایتی
تهران تو را دو دست به دامان گرفتهاست
مادربزرگ💝
۱۰
(نشستهایم به تعبیر خواب و منتظریم
کسی بیاید و بر بامها اذان بدهد
نشستهایم که تاریخ مرحمت کند و
برای آخرِ این قصّه قهرمان بدهد)
قبول کن که خودت هم مقصّری اینجا
گذاشتی که جهان باز امتحان بدهد؟
گذاشتی که جهان باز با تو حیله کند
و سرنوشت تو را دست این و آن بدهد؟
عزیز همسفرم! رسمِ آسمان این نیست
که خستگان زمینگیر را زمان بدهد
صدای زاریتان را شنیده ام، اما
کجاست آنکه به این نعشِ خسته جان بدهد
... سوال کردی و رفتی؟
بمان، که بغض دلم
جواب را که ندادهست ناگهان بدهد
مادربزرگ💝
۱۰
دلخوش به قصّههای قدیمی، نشستهایم
تا از غبار سربرسد قهرمانمان
فریادها به ناله و نفرین کشید و باز
فرسود در غبارِ غریبی فغانمان
تا آمدیم از تو بگوییم، دوستان
دادند گوشهای کری را نشانمان
حالا بدون اسم تو محصور ماندهاست
در چارچوب بستۀ دنیا جهانمان
ما خود شکستهایم در این آزمونِ تلخ
دیگر بگو خدا نکند امتحانمان
ای بادهای بیجهت! ای بادهای کور!
بازیچه شد به دست شما بادبانمان
حالا شریک کسب شماییم و بیدریغ
آغشته با هزار دروغ است نانمان
با لقمههای چرب شما بسته میشود
تا وا به حرف تلخ نگردد دهانمان
چڪاوڪ
۹
شبی آوارِ شمشیری خواهد درید این دورِ باطل را
مادربزرگ💝
۸
کسی نبود شما را به ما نشان بدهد
و جای همهمه فریاد یادمان بدهد
کسی نبود بیاید به ناخداییِ ما
و باز پرچمِ توحید را تکان بدهد
قبول کن که همین است حال قافلهای
که هشتسال در این جادهها جوان بدهد
ولی بدان که سکوتم ز روی کینه نبود
کسی نبود به این نعشِ خسته جان بدهد
کسی نبود و زمین باز کشته میشمُرَد
کسی نبود... خداوند صبرتان بدهد
(نشستهایم به تعبیر خواب و منتظریم
کسی بیاید و بر بامها اذان بدهد
نشستهایم که تاریخ مرحمت کند و
برای آخرِ این قصّه قهرمان بدهد)
مادربزرگ💝
۸
بس نیست؟ چقدر از می و افیون بنویسید؟
امشب شبِ شعریست که با خون بنویسید
دیدید؟ نه برگیست در اینجا، نه بهاری
حالا غزلی از تب و طاعون بنویسید
مُردم ز قلمبازیتان، فصل تفنگ است
شبنامه زیاد است، شبیخون بنویسید
تیریست فراتاخته تا سینۀ فرعون
سنگی که به پیشانیِ قارون بنویسید
هر زخم به زخمی، که چنین است عدالت
تا کی بنشینیم که قانون بنویسید؟
هیهات که صبحی بدمد زین شبِ بیشور
آینده همان است که اکنون بنویسید
سیّد جواد
۶
بگذر از بوسه، ای دوست! داغام
گونههایت تحمّل ندارند
f_altaha
۵
در جنگهای تنبهتن آغاز میشویم
این رسم ماست، در کفن آغاز میشویم
از صبحگاهِ آینه، از ابتدای عشق
از انتهای خویشتن آغاز میشویم
آرام در قلمروِ شب رخنه میکنیم
همپای صبح دفعتاً آغاز میشویم
ققنوسوار آتشمان میزنند و باز
از لابهلای سوختن آغاز میشویم
بازی ادامه دارد، نوبت بهنامِ ماست
ما تازه بعدِ باختن آغاز میشویم
آری، به رغم سایۀ سنگینِ سامری
یکروز از همین وطن آغاز میشویم
این شعرها طلیعۀ شورند، صبرکن
وقتی تمام شد سخن آغاز میشویم
محدثه
۵
اوج میخواهم، اما در این شهر
جادهای جز تنزّل ندارند
محدثه
۴
مردان به پای مرگ میافتند، تا از قبیل زندگان باشند:
هر روز در کار شکاری نو، هر شب در آغوش نگاری نو
msadeq
۳
آن دورها گفتی سواری بود، اما همین گرد و غباری بود
آری، ببین دستان موسی باز در جستجوی دست هارون است
تقویم ها را وارسی کردند، امروز هم روز اباذر نیست
اینک تو و فردای دیروزت: آیندۀ تلخی که اکنون است
f_altaha
۲
وقتِ اذان گذشت؛ وَ خورشید خواب ماند
افسوس، وعدههای خدا در کتاب ماند
نم پس نداد ابریِ بیخیرِ آسمان
تنها درختِ ناحیه بیآفتاب ماند
خوابِ هزارسالۀ غیبت ربودمان
شیواترین سلامِ خدا بیجواب ماند
از لشکر نهنگ کسی زنده برنگشت
دریا دوباره در کفِ مُشتی حباب ماند
دعوای ما حواله به روز حساب شد
دنیا به نامِ نامیِ عالیجناب ماند
این جادههای گیج به جایی نمیرسند
مقصد فریب بود، دروغِ سراب ماند
f_altaha
۲
دزدها بیدارند، پاسبانها مستاند
گِرد خود میگردیم، کوچهها بنبستاند
f_altaha
۲
آرزو بیهودهست، گِرد خود میگردیم
بیتو فردایی نیست، روز و شب همدستاند
f_altaha
۲
تیریست فراتاخته تا سینۀ فرعون
سنگی که به پیشانیِ قارون بنویسید
هر زخم به زخمی، که چنین است عدالت
تا کی بنشینیم که قانون بنویسید؟
هیهات که صبحی بدمد زین شبِ بیشور
آینده همان است که اکنون بنویسید
محدثه
۲
دخترانِ زمین، تابِ چون من
شاعری آسمانجُل ندارند
محدثه
۲
دلخوش به قصّههای قدیمی، نشستهایم
تا از غبار سربرسد قهرمانمان
M.M. SAFI
۱
اوج میخواهم، اما در این شهر
جادهای جز تنزّل ندارند
از تو میپرسم، ای قلّۀ دور!
هیچ این درّهها پُل ندارند؟
f_altaha
۱
۱
حرفی از زلف و کاکل ندارند
شعرهایم تغزّل ندارند
هریکی را به حالی سرودم
بیتهایم تعادل ندارند
حالها میروند و میآیند
لحظهای هم تأمّل ندارند
دخترانِ زمین، تابِ چون من
شاعری آسمانجُل ندارند
این قفسها قشنگاند، امّا
هیچ درکی ز بلبل ندارند
f_altaha
۱
ری کربلاست یا تو حسینی که هجرتت
بغداد را چو شام گریبان گرفتهاست؟
ری خاکِ مرده بود، بگو کیستی مگر
کاینک به ضرب گام شما جان گرفتهاست
ایران به دست تیغ مسلمان نشد، که حق
این خاک را به قوّتِ برهان گرفتهاست
برهان تویی که آینهواری امام را
نه نایبی که حکم ز سلطان گرفتهاست
f_altaha
۱
روحم ـ وبال پیکرم ـ را میفروشم
تهماندههای باورم را میفروشم
شعرم، امیدم، دفترم، مُهرِ نمازم
حتِی نگاه آخرم را میفروشم
هم ردّپای دوستانِ رفتهام را
هم اشکهای مادرم را میفروشم
بر شانهام سنگینتر از تقدیر باریست
گر میخرید از من سرم را میفروشم
روزی عقابی... امشب امّا خاکبازم
ای آسمانیها! پرم را میفروشم
عمری در آتش زندگی کردیم و... رفتند
من ماندهام خاکسترم را میفروشم
دیگر نخواهم دید مردی یا نبردی
حتّی غلاف خنجرم را میفروشم...
f_altaha
۱
دور شو، اسفندیارِ حیلهگردان! کور شو
این منم، من ـ رستمی پروردۀ سیرنگها
هان؟ چه خواهیکرد؟ ای پیشانیِ تقوا فروش!
پینههایت را سپر کن، آنک آنک سنگها
میرسد مردی که افسار زمان در دست اوست
کز صدای پای او رم میکنند آونگها
f_altaha
۱
پیرانمان نشسته به امید و کودکان
در جنگِ نابرابر آیینهاند و سنگ
کو کاوهای که بیرقِ توفان عَلَم کند
اسکندرانه در شبِ ضحّاکیِ فرنگ؟
شاعر لمیده است و غزل ساز میکند
در وصف خطّ و خالِ ظریفانِ شوخ و شنگ
کار از قلم نمیرود آری، نمیرود
حالی تو غیرتی کن، معشوق من، تفنگ!
محدثه
۱
فردا؟ غریب ناحیهای دیگر، غربت برای مرد فراوان است
محدثه
۱
اما مپاش بذرِ سؤالت را در شورهزارِ بایرِ تاجرها
آنجا جوابِ زخمِ دلت ـ شاعر! ـ در طعنههای شورِ نمکدان است
M.M. SAFI
۰
امروز نه، فردا ولی شاید در آسمان گل میکند خورشید
تقویمهای کهنه میپوسند، در باغ میپیچد بهاری نو
فردای باران برق میبارد بر تخت دیو و تاج دقیانوس
ـ امشب ولی...
برخیز بگریزیم هر یک به کنجِ کورِ غاری نو
M.M. SAFI
۰
دیریست گرد خویش میگردیم در چرخۀ تقدیرِ دیرینی
دیریست گرد خویش میگردیم، هر دور امّا بر مداری نو
f_altaha
۰
تهران چه بود و چیست؟ دهی در تیولِ ری
این آبروی توست که تهران گرفتهاست
بویی اگر ز نام خدا دارد این دیار
بیشک ز باغِ فیضِ تو سامان گرفتهاست
یا سیّدالکریم! نگاه عنایتی
تهران تو را دو دست به دامان گرفتهاست
از تشنگانِ شهرِ فراموش یاد کن
تا بشنویم باز که باران گرفتهاست
tadai
۰
۲۳
بر ساحلِ شکافته پهلو گرفتهبود
ماهی که از ادامۀ شب رو گرفتهبود
آرامشی عجیب در اندامِ سرو بود
گویا تنش به زخمِ تبر خو گرفتهبود
دستی به دستگیرۀ دروازۀ بهشت
دستی دگر بر آتشِ پهلو گرفتهبود
برخاست رو به سمتِ بهاری که رفتهبود
آهو عجیب بوی پرستو گرفتهبود
آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود
پشتِ زمین شکست؛ خدا گریهاش گرفت
وقتی علی دو دست به زانو گرفتهبود
