با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب یافتن لایلا اثر مگ الیسنoff

کتاب یافتن لایلا

نویسنده:مگ الیسنمترجم:هادی امینیانتشارات:انتشارات چترنگسال انتشار:۱۴۰۰تعداد صفحه‌ها:۲۰۸ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۰از ۵۴ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها۲۰۸ صفحه

دسته‌بندی
رمان۱ مورد دیگر

معرفی کتاب یافتن لایلا

کتاب یافتن لایلا نوشته مگ الیسن است که با ترجمه هادی امینی منتشر شده است. کتاب یافتن لایلا داستان زندگی دختری است که باید از پس مشکلات بزرگی بربیاید.

درباره کتاب یافتن لایلا

این کتاب داستان دختربچه‌ای به نام لایلا است که به همراه برادر کوچکش در یک خانه نیمه ویران زندگی می‌کنند، لایلا می‌داند زندگی‌شان طبیعی نیست و باید از پس خودش و برادرش بربیاید اما تلاش می‌کند فقط و تنهایی‌شان را پنهان کند. او سعی می‌کند مرتب باشد اما خودش و برادرش همیشه کثیف هستند و بو می‌دهند، او گاهی برادرش اندی را به استخر یک مجتمع می‌برد و کمک می‌کند او بازی کند و خودش را بشورد و بعد به خانه برگردند. مادر لایلا و اندی معتاد است و کم پیش می‌آید به خانه بیاید. لایلا فقط یک دوست به نام کریستی دارد که به خانه‌اش می‌رود. او با مادر و ناپدری‌اش زندگی می‌کند و تصوری از فقز و رنج لایلا ندارد، اما بت مادر کریستی کم‌کم متوجه شرایط غیرعادی زندگی لایلا می‌شود تصمیم می‌گیرد به او کمک کند. او اول لایلا را به خرید می‌برد تا چند دست برایش لباس بخرد و بعد کم‌کم سعی می‌کند به او نزدیک شود و شرایط زندگی‌اش را درک کند. 

خواندن کتاب یافتن لایلا را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب یافتن لایلا 

خانم فوربز به ما گفت می‌توانیم مقالهٔ میان‌ترم را هر زمانی قبل از تعطیلات زمستانی تحویل دهیم. امیدوار بودم بداند این یعنی قرار است در ۲۲ دسامبر حدود بیست و پنج مقاله بگیرد. من مال خودم را درست بعد از هالووین تحویل دادم. دربارهٔ نمادشناسی خانم هاویشام نوشتم؛ زنی که پس از تنها ماندن در محراب کلیسا در روز عروسی، همهٔ پنجره‌ها را پوشاند، همهٔ ساعت‌ها را از کار انداخت و تمام عمر در لباس عروسی‌اش با کیک عروسی در حال فاسد شدنش زندگی کرد. حس می‌کردم او را می‌شناسم. 

نمرهٔ کامل گرفتم.

روی صندلی آخر سمت دیگر کلاس، زیر پنجره‌ای باز نشسته بودم. مهم نبود کجا می‌نشستم.

پائول دمارکو موقع رفتن جلوی کلاس با آیپدی که در دست داشت، از کنارم رد شد. «خدایا، انگار یه گربه روی یه کیسه بادوم‌زمینی فاسد خرابکاری کرده.»

رایان آدوبان درست پشت سرش بود. «نه، بیشتر مثل وقتیه که سگم کثافت خودش رو می‌خوره و بعد بالا میاره و بعد دوباره می‌خوره و دوباره می‌رینه.»

امرسن برکلی پشت سر آن‌ها با هدفونی در گوش‌هایش آمد و یک کلمه هم به کسی چیزی نگفت. گوشهٔ جلویی کلاس نشست. کریستی می‌گفت امرسن عقیده دارد که آنجا بهترین جا برای دور بودن از چشم معلم است.

پائول و رایان مستقیم به من اشاره نکردند؛ پس همگی می‌توانستیم تظاهر کنیم اتفاقی نیفتاده است. می‌توانستم بیرون پنجره را نگاه کنم و منتظر شوم حواس پائول به آیپدش پرت شود یا رایان چیزی در موبایلش به او نشان دهد یا هر دوی آن‌ها روی چیز دیگری متمرکز شوند. 

ولی وقتی جین چِیس وارد شد، فهمیدم وقت تظاهر به اینکه کسی با من حرف نمی‌زند، تمام شده است.

«لایلا، می‌شه یه چیزی ازت بپرسم؟» ابروهایش آن‌قدر باریک برداشته شده بود که انگار هرکدامشان فقط یک ردیف مو داشتند. موهای عالی، لبخند کوسه‌وار؛ می‌توانستم هزار دفعه او را بکشم.

«جلوت رو که نمی‌تونم بگیرم.»

«چطوری موهات رو اون‌طوری می‌کنی؟ سعی کردم موهام رو به هم بریزم تا شبیه یه سین کید بشه و هرچی استفاده کردم، اون‌طوری نشد.» لپش را به دستش تکیه داد و به من زل زد.

«استعداد ذاتیه.» منتظر بودم امبر رودین یا مکنزی بیروس هم خودشان را نشان دهند؛ آن‌ها معمولاً گروهی حرکت می‌کنند. بچه‌ها از در وارد شدند؛ ولی خبری از آن‌دو نبود.

نظرات کاربران

Mohammad
۱۴۰۱/۰۶/۱۲

(۶-۱۳-[۱۲۳]) داستان مخاطب پسندی داره و موضوعی که نویسنده به اون پرداخته، موضوع مهم و ارزشمندیه و در خیلی جاها احساسات خواننده رو درگیر خودش میکنه، من فکر میکنم منطق حاکم بر داستان منطق همون دختر نوجوانیه که داستان رو روایت

- بیشتر
آزاده
۱۴۰۰/۰۷/۰۱

جذابیت داستان برایم اینقدر بود که فقط چند ساعت زمین گذاشتم تا تموم کنم... از دنیای کاملا امروزی یک نوجوان ساکن آمریکا.. کاملا حال و هوای زندگی در اون فصا رو میشه با توصیفاتش درک کرد و با لحن جذابش

- بیشتر
Sharareh Haghgooei
۱۴۰۰/۰۷/۰۵

داستان دختری بد سرپرست و باهوش .فوق العاده جذاب طوریکه تا تمومش نکنید خبری از خواب و خوراک نیست. داستانی که میتونه واقعی باشه و در واقعیت شاید اینقدر خوب تموم نشه.

عرفان
۱۴۰۰/۰۸/۱۷

چقدر زیبا و جذاب بود خیلی دوسش داشتم لایلا یه کودک بد سرپرست است که با برادرش اندی و مادرش در یه خانه بهم ریخته و کثیف زندگی میکنن و... داستان جالبی داش و منو بسیار جذب خودش کرد #چاپی #بهترین داستان و

- بیشتر
Phateh
۱۴۰۱/۰۳/۲۹

خوندن این کتاب خیلی غمگینم کرد. داستان تلخ و دردناکی داشت. نمونه‌ی واضح یک مادر سمی که با وضعیت روحی نامناسبش نه‌تنها نمی‌تونه از پس خودش و بچه‌هاش بربیاد، بلکه یه بار اضافی رو دوش بچه‌ها شده و مسئولیتشون رو

- بیشتر
Naghmeh
۱۴۰۱/۰۲/۳۰

ترجمه بسیار روان و خوبی داره. بعضی قسمتهای داستان( برخورد راوی داستان با دوستانش) به نظر من کمی مبالغه‌آمیز توصیف شده بود. داستان به خوبی نشون‌دهنده این مطلب بود که انگار هر چه سختی‌های زندگی و تلاش تو برای فائق اومدن بهشون

- بیشتر
🌱 آونـב
۱۴۰۱/۰۲/۲۶

چقدر با خوندن این کتاب حالم خوبه و در عین حال منقلب داستان تلخ، آموزنده و اثرگذاری داره این کتاب روی سخت و غمگین زندگی رو به ما نشون میده. داستان پردازی، شخصیت پردازی و فضاسازی همه چی عالی کار شده. نویسنده ی

- بیشتر
maedeh. masomy
۱۴۰۱/۰۲/۲۰

ماجراهای زندگی لایلا، جزو اتفاقات روزمره‌ی اکثر ما نیست اما قلم نویسنده اونقدر شیوا و جذابه که شما کاملا میتونین خودتونو به جای لایلا و در گیر و دار زندگی اون تصور کنین... یادمه جایی شنیده بودم اوضاع بعضی از

- بیشتر
Mohammad 98
۱۴۰۱/۰۷/۳۰

داستان درگیرکننده‌ای در خصوص فقر و مصائب زندگی یک دختر نوجوان و روابطش با اعضای خانواده و دوستانش، که به خوبی توسط مترجم عزیز ترجمه شده. اگرچه به نظرم کتاب ایده‌آلی نیست ولی خوندنش خالی از لطف نیست. . متن کتاب

- بیشتر
نگین
۱۴۰۱/۰۷/۰۷

یه رمان سراسر اعصاب خوردکن بیشتر از اینکه برای لایلا دلسوزی کنم از کارای این بچه احمق حرصم می‌گرفت ولی در کل رمان جذاب و کوتاهی بود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۱۷)
حالا می‌خواهم چیزی را به او بگویم که همیشه به خودم می‌گویم: زندگی همین است. من را سر ذوق می‌آورد و آرام می‌کند. به من یادآوری می‌کند به جای چیزی که نمی‌توانم، روی چیزی تمرکز کنم که از پسش برمی‌آیم. زندگی همین است.
hannã
«ببین لایلا. تو دختر بزرگی هستی و کسی نمی‌خواد مانع استفادهٔ تو از اینترنت بشه. تا اینجا که برات خوب بوده و باید یاد بگیری با اون نوع توجهی که جلب کردی، کنار بیای. فقط یادت باشه عقیدهٔ هیچ‌کسی دربارهٔ تو به اندازهٔ عقیدهٔ خودت دربارهٔ خودت مهم نیست. اگه کسی تهدیدت کرد یا ترسوندت، به یه بزرگ‌تر بگو؛ ولی بذار بقیهٔ چیزها بگذره و بره. واقعاً اهمیتی نداره.» هر دو به من نگاه می‌کردند و من نمی‌دانستم چه‌کار باید بکنم. امکان ندارد والدین واقعی این‌طوری با بچه‌هایشان حرف بزنند. این شبیه بدترین قسمت از یک برنامهٔ تلویزیونی خانوادگی بود؛ همان‌هایی که سعی دارند چیزی به آدم یاد بدهند. ما آنجا مثل خانواده‌ای در آشپزخانه صبحانه می‌خوردیم. زندگی واقعی همین است؟ من در آنجا قرار بود چه کسی باشم؟
زینب دهقانی
زندگی انگلی است که در شکمتان زندگی می‌کند و گوریل بااستعدادی که دانشمندان به او زبان اشاره را یاد می‌دهند. زندگی شب‌پره‌ای است که شبنم‌ها را می‌نوشد و ویروس آنفولانزاست و چیزی نیست که شما بتوانید آن را کنترل کنید. زندگی گاهی استفاده از چاقو برای شانه کردن موهایتان است، چون واقعاً چیز دیگری جوابگو نیست و زندگی همیشه راهی برای گذران پیدا می‌کند. حالا می‌خواهم چیزی را به او بگویم که همیشه به خودم می‌گویم: زندگی همین است. من را سر ذوق می‌آورد و آرام می‌کند. به من یادآوری می‌کند به جای چیزی که نمی‌توانم، روی چیزی تمرکز کنم که از پسش برمی‌آیم. زندگی همین است.
🌱 آونـב
«از دست دادن چیزی که هرگز نداشتم چه ضرری داره؟»
Melina
زندگی همین است. من را سر ذوق می‌آورد و آرام می‌کند. به من یادآوری می‌کند به جای چیزی که نمی‌توانم، روی چیزی تمرکز کنم که از پسش برمی‌آیم.
کاربر ۳۸۰۲۹۴۴
زندگی گاهی استفاده از چاقو برای شانه کردن موهایتان است، چون واقعاً چیز دیگری جوابگو نیست و زندگی همیشه راهی برای گذران پیدا می‌کند.
کاربر ۳۸۰۲۹۴۴
خلق‌وخوی کریستی شبیه شیرهاست (پنترا لئو لئو، سلطان پرسروصدا ولی تنبل). نیاز دارد خیلی بغرد و جلب‌توجه کند، ولی واقعاً قصد ندارد کاری بکند. صبر می‌کند تا کس دیگری کار را انجام دهد.
hamtaf
داشتم به این فکر می‌افتادم که خانهٔ دیگران هم تنوع زیستی اینجا را دارد یا نه. خانهٔ من واقعاً برای خودش مثل یک سیاره با زیست‌کره‌های متفاوت است. باتلاق‌های روزنامه‌های خیس با قارچ‌های عجیب. جنگلی محبوس از حیات سبز پویا درون یخچال خراب. پشه‌های میوه و کرم‌های ریز و گاهی موش و حالا هم این عنکبوت که فقط چند سانتی‌متر با صورت من فاصله داشت. آدم دیگری هم این‌طوری زندگی می‌کرد؟
Elham Daraee
کس دیگری این داستان را نمی‌داند. چیزی که با هم گذراندیم، وحشتناک است؛ ولی فقط‌وفقط به خودمان مربوط است.
Melina
از دست دادن چیزی که هرگز نداشتم، چه حسی داشت؟
Melina