
دانلود و خرید کتاب صوتی اشوزدنگهه (جلد سوم: حماسه نجات بخش)
معرفی کتاب صوتی اشوزدنگهه (جلد سوم: حماسه نجات بخش)
کتاب صوتی اشوزدنگهه (جلد سوم: حماسه نجاتبخش) نوشتهی آرمان آرین ادامهی سهگانهای است که سرگذشت یک جاودانهی ایرانی را در پهنهی اسطوره و تاریخ دنبال میکند. این کتاب صوتی با گویندگی مهدی خلیلی و بهکوشش آوانامه منتشر شده است. شنونده در این جلد با واپسین مرحلهی جستجوی اشوزدنگهه برای رهایی از نفرین جاودانگی روبهرو میشود؛ جستجویی که او را از غارهای تاریک، دماوند و زاگرس تا شهر ایزد، ورجمکرد و دیدار با چهرههای بزرگ تاریخ و اسطوره میبرد و لایههای پنهانتری از جهانبینی و سرنوشت او را آشکار میکند.
درباره کتاب اشوزدنگهه (جلد سوم: حماسه نجات بخش)
کتاب اشوزدنگهه (جلد سوم: حماسه نجاتبخش) سومین دفتر از سهگانهی آرمان آرین است که در آن، سرگذشت مغ سپیدِ سیَلکی به نقطهی اوج و فرجام روایی خود میرسد. در این کتاب صوتی، نویسنده با تکیهبر اسطورهها و روایتهای کهن ایرانی، تاریخ چند هزار سالهی این سرزمین را در قالب ماجراهای پیدرپی اشوزدنگهه، دو مغ سیاه و شخصیتهای تاریخی و افسانهای بازآفرینی کرده است. شنونده در این جلد، همزمان با ادامهی نبرد دیرینهی خیر و شر، با لایههای عمیقتری از تنهایی، مسئولیت، ایمان و رنج جاودانگی روبهرو میشود. کتاب اشوزدنگهه (جلد سوم: حماسه نجاتبخش) از همان آغاز با صحنهی ورود قهرمان به غار خفاش و کشف چراغ جادو و پااوروَ، غول دربند آن چراغ، شنونده را وارد مرحلهای تازه از سفر میکند؛ سفری که اینبار مستقیماً بهسوی ورجمکرد و راز رهایی از عمر دراز پیش میرود. در فصلهای مختلف، روایت میان زمانها و مکانهای گوناگون در رفتوآمد است: از نبردهای خونین بر دامنههای زاگرس و فرار نانّا، میثره، دودو و پسرک ماد تا شهر ایزد، تا دیدار اشوزدنگهه با ضحاک ماردوش در دل دماوند، حضور در تشییع فردوسی در توس، گفتوگوهای عاشقانه با لاله در غار هوشنگ و سرانجام ورود به دژ زیرزمینی جمشید در ورجمکرد. کتاب اشوزدنگهه (جلد سوم: حماسه نجاتبخش) در کنار روایت ماجراجویانه، سرشار از یادداشتهای درونمتنی، نیایشها و تأملات اشوزدنگهه است که با تاریخگذاریهای دقیق در متن آمدهاند و نوعی دفتر خاطرات ششهزار ساله را شکل میدهند. این یادداشتها، از گفتوگو با خدا و نقد ستمگران ستمستیز تا اعترافهای عاشقانه و امید به رستاخیز را دربرمیگیرند و به شنونده امکان میدهند همزمان با تعقیب داستان، به جهان درونی این ابرمرد اسطورهای نزدیک شود.
خلاصه داستان اشوزدنگهه (جلد سوم: حماسه نجات بخش)
در کتاب اشوزدنگهه (جلد سوم: حماسه نجاتبخش) محور اصلی روایت، تلاش اشوزدنگهه برای یافتن راهی به ورجمکرد و رهایی از نفرین جاودانگی است. او پس از کشف چراغ جادو و آزادکردن پااوروَ، میآموزد که تنها با دانستن واژهی رمز میتوان به دژ زیرزمینی جمشید راه یافت. این جستجو او را به دماوند و دیدار با ضحاک ماردوش، زندانیِ هزاران ساله، میکشاند؛ جایی که واژهی «اَشَه» را بهعنوان کلید ور میشنود. در کنار این خط، روایت نانّا، میثره، دودو و پسرک ماد در نبرد با سپاه آشور و پناهبردن به شهر ایزد پیش میرود؛ شهری که پادشاهش درواقع خود اشوزدنگهه است. کتاب صوتی، صحنههایی چون تشییع فردوسی در توس، دیدار رؤیایی اشوزدنگهه با «نجاتبخش»، ورود شگفتانگیز به ورجمکرد با راهنمایی پرندهی کرشیپتر و گذر از جنگل زندهی زیرزمینی را در کنار نیایشها و اعترافهای شخصی قهرمان مینشاند و حماسهی نجاتبخش را همزمان در دو سطح بیرونی و درونی دنبال میکند.
چرا باید کتاب اشوزدنگهه (جلد سوم: حماسه نجات بخش) را بشنویم؟
این کتاب صوتی برای شنونده تصویری گسترده از پیوند اسطوره، تاریخ و معنویت در فرهنگ ایرانی ترسیم کرده است. حماسهی نجاتبخش، هم داستان تعقیب و گریز، نبرد و سفر است و هم دفتر اعترافها و نیایشهای یک جاودانهی خسته. شنیدن آن برای کسانی که میخواهند با نگاهی داستانمحور، به ریشههای اسطورهای و دغدغههای معنوی این سرزمین نزدیک شوند تجربهای متفاوت فراهم میکند.
شنیدن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
شنیدن این کتاب صوتی به علاقهمندان اسطورهها و حماسههای ایرانی، دوستداران فانتزی تاریخی، کسانی که به پیوند تاریخ و معنویت کنجکاوند و شنوندگانی که از روایتهای طولانی، پرشخصیت و چندزمانه لذت میبرند پیشنهاد میشود.
بخشی از کتاب اشوزدنگهه (جلد سوم: حماسه نجات بخش)
«مویش را به باد خنک کوهسار البرز سپرد، جایی کنار قلّهٔ ستبر زمزمه کرد: واژه را دانستم پااوروَ... ور کجاست؟! پااوروَ دست بر سینه برفراز کوه ایستاد و با تعجب غرّید: زیاد دور نیست برای ما ارباب جوان! قفل دستهایش را از روی سینهٔ عضلانیاش گشود و بازوی اشوزدنگهه را گرفت. چشم در چشم هم دوختند و باد کوهسار دگرگون شد و هوای بهاریِ دشتهای پارسه گرداگردشان را در برگرفت. بازوی مغ سیلک را رها کرد و به دشت پهناوری که اینک بر آن بودند اشاره کرد. اشوزدنگهه نگاهش را به معنای «کجاست دژ جمشیدشاه؟» بر دشت چرخاند و پااوروَ زمزمه کرد: آنجا... آنسوتر از آن ستونهای ریخته. اشوزدنگهه دست بر یکی از ستونهای بلندِ سنگی کشید و پااوروَ با چشمان سیاه درشتش بر او خیره شد و ادامه داد: نیروی چراغ دیگر در این حوالی کارگر نیست! همهٔ جادوانهها و همهٔ نیروها در اطرافور بیاثر میشوند. باقی راه را باید پیاده رفت... به راه افتادند و از میان خرابزارِ ستونهای باستانی -که هزارها سال بود از یاد رفته بودند- گذشتند تا لحظاتی بعد پااوروَ گفت: من بیش از این نمیتوانم در این محوطهٔ خطرساز که همهٔ نیروی مرا خنثی میکند پیش بیایم... اما چشمهایم بیتابِ دیدن ورود تو به آن قلعهٔ مرموزند! اشوزدنگهه پرسید: از چه وقت، این منطقه را چنین نیرومند و ضدّ جادو کردهاند؟ پااوروَ با پاهای کج و درازش، به سختی کوهپایهٔ سنگلاخِ سربالا را طی کرد و غرّید: از روزی که آن را ساختند... این را بدان که تمام شنیدههای تو دربارهٔ این دژ، فقط بخشی از حقیقتاند! میگویند این دژ، عظیمترین و عجیبترین بنای ساخته شده بهدست آدمیزاد بر روی زمین است؛ جایی برای تجمّع انبوهِ نیروهای اهورایی و مصون از کین جویی و کینخواهی. هیچ جنّ و پری اجازه ندارد به آن نزدیک شود! اینجا فقط مربوط به آدمیان و یاران ویژهٔ اهورامزداست. دیگر چیزی نمانده... آنجاست! آن سوی این صخرهها، بین آن سنگهای صاف...»
زمان
۵ ساعت و ۵۵ دقیقه
حجم
۶۵۰٫۵ مگابایت
قابلیت انتقال
ندارد
زمان
۵ ساعت و ۵۵ دقیقه
حجم
۶۵۰٫۵ مگابایت
قابلیت انتقال
ندارد