با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب یک خانواده تقریباً معمولی اثر ام. تی. ادواردسن

دانلود و خرید کتاب یک خانواده تقریباً معمولی

۳٫۸ از ۱۶ نظر
۳٫۸ از ۱۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب یک خانواده تقریباً معمولی  نوشته  ام. تی. ادواردسن  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب یک خانواده تقریباً معمولی

کتاب یک خانواده تقریباً معمولی داستانی از ام. تی. ادواردسن است که با ترجمه نسرین رمضانی منتشر شده است. این کتاب داستان خانواده‌ای را روایت می‌کند که با متهم شدن دخترشان به قتل، از هم می‌پاشد. حقیقت چیست؟ قاتل حقیقی چه کسی است؟

درباره کتاب یک خانواده تقریباً معمولی

یک خانواده تقریباً معمولی داستان خانواده‌ای است که خودشان فکر می‌کنند خانواده‌ای معمولی هستند. اما همه چیز در شبی که استلا دیر به خانه برمی‌گردد، تغییر می‌کند. 

یک شب استلای هجده ساله دیر به خانه برمی‌گردد و فردا به قتل متهم می‌شود. خب، اگر شما به جای پدر و مادر او بودید، چه کار می‌کردید؟ تا کجا حاضر بودید برای نجات جان فرزندتان مرزهای اخلاق را پشت سر بگذارید؟ 

پدر خانواده مطمئن است که برای دخترش پاپوش درست کرده‌اند. مادرش فکر دیگری می‌کند و اطمینان دارد دخترشان در تلاش است تا چیزی را پنهان کند. اما خود استلا فکر دیگری می‌کند. او فکر می‌کند پدر و مادرش هیچ نمی‌دانند که از دست دخترشان چه کارهایی که برنمی‌آید! 

این داستان از زبان هر سه عضو خانواده روایت می‌شود اما سوال اصلی این است که کدامشان حقیقت را می‌گوید؟

نشریه نیویورک تایمز (The New York Times) این کتاب را اینطور توصیف کرده است: «یک خانواده تقریباً معمولی رمان هیجان انگیزی‌ است که خواننده را مجبور به مقابله با “سازش هایی که با خود می‌کنیم، افرادی که معتقدیم عزیزانمان انتظار دارند” می‌کند.»

نشریه بوک لیست (Book List) هم این داستان را یک رمان مهیج شدیدا قانونی توصیف کرده است که با موفقیت، احساسی واقع گرایانه و جذاب را در برابر یک پیچ و تاب قانونی تکان دهنده بازی می‌کند.

کتاب یک خانواده تقریباً معمولی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

یک خانواده تقریباً معمولی را به تمام علاقه‌مندان به رمان‌هایی با درون مایه روانشناسی پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب یک خانواده تقریباً معمولی

وقتی از خانه الکساندرا و دینو برگشتیم، ماشین‌های پلیس هنوز کنار مدرسه پارک بودند. اتفاق خیلی ترسناکی افتاده بود که آدم را به وحشت می‌انداخت، در جایی که چندان از ما دور نبود. مثل اینکه جسد توسط مادر سحرخیزی که بچه‌های کوچکش را به زمین بازی برده بود، پیدا شده. حتی فکرش هم آزاردهنده بود.

الریکا پیاده شد و با عجله به‌طرف در رفت.

پرسیدم: «نمی‌خوای دوچرخه‌ت رو قفل کنی؟»

درحالی‌که توی کیفش دنبال کلید می‌گشت یواشکی گفت: «دستشویی دارم.»

دوچرخه‌اش را کنار دوچرخه خودم زیر سقف فلزی پارک کردم. یادم رفته بود در گریل را که گوشه انبار افتاده بود، بگذارم.

وقتی وارد خانه شدم، الریکا روی پله‌ها ایستاده بود.

«استلا هنوز خونه نیومده. بهش زنگ زدم، جواب نمی‌ده.»

گفتم: «احتمالاً تا دیروقت سرِ کاره. خودت می‌دونی اجازه ندارن با خودشون گوشی ببرن.»

«اما امروز شنبه‌س. مغازه چند ساعت پیش تعطیل شده.»

چیزی که الریکا گوشزد کرد، به ذهنم نرسیده بود.

«شاید با دوستش جایی رفته باشه. امشب دوباره باهاش صحبت می‌کنیم. نباید ما رو این‌قدر نگران کنه.»

دستم را روی شانه الریکا گذاشتم.

گفت: «وقتی این‌همه پلیس رو اینجا دیدم، دلشوره گرفتم. قتل؟! اونم اینجا؟!»

«می‌دونم. منم حالم خوب نیست.»

روی مبل راحتی نشستیم و از روی گوشی‌ام خبرها را برایش خواندم.

مردی حدوداً سی‌ساله ساکن همان منطقه به قتل رسیده بود. پلیس فعلاً درمورد حادثه حرفی نزده بود. اما روزنامه‌های عصر نوشته بودند زنی که در همان نزدیکی زندگی می‌کند شب‌هنگام از پنجره خانه‌اش صدای درگیری و داد و بیداد را شنیده.

مثل آدم‌های حرفه‌ای گفتم: «این‌جور اتفاق‌ها برای هر کسی نمی‌اُفته. احتمالاً یا الکلی بوده یا معتاد. شاید هم یه قتل خیابونیه.»

الریکا روی شانه‌هایم به‌آرامی نفس می‌کشید.

اما من این حرف‌ها را برای آرام‌کردن او نگفته بودم؛ فقط می‌خواستم خودم را متقاعد کنم.

«می‌خوام پاستا درست کنم.»

بلند شدم و صورتش را بوسیدم.

«الان؟! فکر نکنم بتونم حتی سالاد هم بخورم.»

لبخند زدم: «طول می‌کشه تا درست بشه عزیزم؛ تا اون‌موقع گرسنه‌ت می‌شه.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۸)
shayestehbanoo
۱۴۰۰/۰۴/۱۰

شروع داستان به شدت شمارو یاد دفاع جیکوب میندازه شروع داستان از زبان پدر خانواده که کشیش هست اغاز میشه مادر خانواده وکیل هستش و استلا دختر خانواده دختر سرکشی که محکوم به قتله داستان از سه زاویه ی دید

- بیشتر
Sevda
۱۴۰۰/۰۴/۱۴

استلا دختریست ۱۸ ساله که مظنون به قتل کریس ۳۲ساله است وزندانی شده تا شواهدتکمیل بشه،پدراستلا کشیشه ومادرش وکیل،داستان از دید استلا و پدر و مادرش روایت میشه، داستان به نوعی برای من تکراری بود ولی خالی ازلطف نبود،ترجمه هم

- بیشتر
نیتا
۱۴۰۰/۰۶/۱۷

داستان در مورد دختر یه خاتواده معمولی ست که متهم به قتل می شود. تمام داستان از زاویه دید تک تک اعضای این خانواده روایت می شود. داستان کشش لازم برای یک داستان جنایی رو داشت و تقریبا تا اخر داستان

- بیشتر
حمیددیناروند
۱۴۰۰/۰۸/۲۵

باید کتاب را دو بار و چند بار خواند این قصه تقریبا بکر و تازه است و نویسنده تخیل ذهنی خوبی دارد و کتاب به خوبی و روان ترجمه شده است .

n re
۱۴۰۰/۰۴/۱۸

کتاب متوسطی بود یه مقدار هیجان داشت اما نه زیاد خیلی هم کشدار و طولانی بود فکر کنم اگه حجم کتاب نصف این بود کتاب بهتری از آب در میومد اما در کل بد نبود

بهنوش
۱۴۰۰/۰۵/۳۱

داستان جذابیت داره که خواننده نصفه رهاش نکنه اما من نمیتونستم شخصیتهای داستان رو درک کنم تصمیمهایی که میگرفتن و دلیل رفتارهاشون رو واقعا درک نمیکردم ۳ شخصیت راوی داستان فقط ماجرا رو تعریف میکردن به نظر من شخصیت پردازی

- بیشتر
کاربر ۱۷۹۹۲۰۲
۱۴۰۰/۰۴/۱۴

تکراری اما جالب بود

مامان زیبا
۱۴۰۰/۰۶/۱۲

کتاب در مورد دختر تک فرزندی هست از مادری شاغل و پدری کشیش.توی داستان فلش بک هایی به گذشته میخوره از آشنایی زوج تا ماجراهایی از دختر... دختر تنهاست روحیه ی جنگنده و شری داره یک دوست صمیمی داره که

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۸۲)
«این هم بگذرد! بی‌خیال!»
n re
وقتی تحمل گرما را نداری با آتش بازی نکن.
n re
یک لحظه از یاد خدا غافل نمی‌شدم و زیر لب دعا می‌کردم. پروردگارم عادل و بخشنده است.
n re
رو به آسمان کردم و گفتم خدایا خودت کمک کن. البته می‌دانستم او هیچ‌چیز را از ما دریغ نمی‌کند.
n re
بین بی‌عاطفگی و تحقیر تفاوت چشمگیری وجود دارد.
n re
«می‌دونی بزرگ‌ترین افسوس آدم‌های درحال احتضار چیه؟ اونها برای کارهایی که انجام دادن افسوس نمی‌خورن بلکه برای کارهای نکرده‌شون پشیمونن.»
n re
«درست می‌شه. نگران نباش. با همدیگه حلش می‌کنیم.»
n re
«نمی‌دونم باهام چیکار کردی که هروقت می‌ری احساس تنهایی می‌کنم.»
n re
یادم می‌آید ده‌ساله که بودم، بدجوری موهای خواهرم را کشیدم. پدرم از من پرسید: «دلت خُنک شد؟» همین سؤال کافی بود تا احساس شرم و گناه کنم و اشک بریزم.
n re
نگران نباش. پدرت اینجاست، تنهایت نمی‌گذارم. تا آخرش با تو هستم.
n re

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۴۷۲ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۲/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۱-۳۶۳-۷
تعداد صفحات۴۷۲صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۲/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۱-۳۶۳-۷