معرفی و دانلود کتاب پایگاه سری + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب پایگاه سریsubscriptionAvailable

کتاب پایگاه سری

نوع کتاب
۴.۶(از ۴۳ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
داوود امیریان
انتشارات: 
عهد مانا

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب پایگاه سری

پایگاه سری نوشته داوود امیریان، نویسنده سرشناس ادبیات دفاع مقدس شامل دو داستان دفاع مقدسی برای نوجوانان است که در انتشارات عهد مانا به چاپ رسیده است.

این کتاب دو داستان با موضوع دفاع مقدس دارد. پایگاه سری داستان موشک‌باران شهرهای ایران است. از پایگاهی که معلوم نیست کجا قرار دارد شهر موشک‌باران می‌شود. گروهی متخصص و کاربلد از بچه‌های رزمنده از تنها سرنخی که دارند برای یافتن این پایگاه استفاده می‌کنند و راهی کردستان می‌شوند آنها در مسیرشان با سعید آشنا می‌شوند. پسری که خانواده‌اش را در موشک‌باران از دست داده است...

داستان دوم با نام دوستان خداحافظی نمی‌کنند درباره رزمندگانی است که با هم دوستان صمیمی هستند. یکی از رزمنده‌ها به اسم آرش سوار قطاری می‌شود که رزمندگان را به دوکوهه می‌برد او در قطار دوستانی پیدا می‌کند که تا پایان داستان رفاقتی شیرین با پایانی غافلگیرکننده میانشان شکل می‌گیرد.

 خواندن کتاب پایگاه سری را به چه کسانی پیسنهاد می‌کنیم

 همه نوجوانان علاقه‌مند به ادبیات پایدرای و داستان دفاع مقدس.

 بخشی از کتاب پایگاه سری

قرارگاه رمضان روز شلوغ و پرهیاهویی را آغاز کرده بود. ماشین‌های حامل پاتیل‌های بزرگ غذا، جلوی آشپزخانه صف بسته بودند. در مجتمع رزمندگان، دانش‌آموزان رزمنده مشغول دادن امتحان بودند. در گوشه‌ای دیگر نیروهای اعزامی را تقسیم کرده و به‌سوی یگان‌ها و واحدهای مربوطه می‌فرستادند و در میدان صبحگاه نیز عده‌ای رزمنده به انتظار شروع نمایش نشسته بودند.

پاترول سفیدی از نزدیکی میدان صبحگاه گذشت. صادق با دیدن رزمندگان نشسته در میدان صبحگاه ترمز کرد. ناصر گفت: ‌«باز چی شده؟» صادق به رزمنده‌ها اشاره کرد و گفت: «سوژه!» جعفر در را باز کرد.

- ما دیرمون می‌شه: ناصرجان بپر پایین.

ناصر با دلخوری پیاده شد. صادق فرمان را گرداند و در همان حال گفت:

- کجا ببینمتون؟

جعفر گفت: «مطمئن باش پیدامون می‌کنی. ما از این شانس‌ها نداریم که از دست تو و دوربینت خلاص شویم.» بعد به همراه ناصر راه افتاد. از آشپزخانه گذشتند و به ساختمان اصلی قرارگاه رسیدند. جعفر به ساعتش نگاه کرد و پا تند کرد.

- بدو که دیر شد.

پا تند کردند و وارد ساختمان شدند. از پله‌ها بالا رفتند و در طبقهٔ دوم سمت چپ چرخیدند و به اتاقی رسیدند که روی درش نوشته بود. «اطلاعات و عملیات». هر دو دستی به سر و رویشان کشیدند. ناصر در زد.

صدایی از پشت در بلند شد:

- بفرمایید.

جعفر و ناصر وارد اتاق شدند. حاج‌مصطفی به پیشوازشان آمد. حاج‌مصطفی عاقله‌مردی بود چاق و کوتوله. ریش کوتاه سیاهی داشت که به خوبی گرداگرد چهرهٔ سفید گندمگون گرمش را زینت می‌داد و لباس خاکی‌رنگ به تن داشت. حاج‌مصطفی با آن‌ها دیده‌بوسی کرد. شانهٔ ناصر را فشرد و گفت:

- خوب چه‌طوری آقا ناصر. باز که از بیمارستان فرار کردی.

ناصر رفت به‌سوی پنجرهٔ اتاق. از آن‌جا به خوبی کل قرارگاه را می‌شد دید.

- ای حاجی، بیمارستان که جای ما نیست. من تو همین اتاق هم حوصله‌ام سر می‌ره، چه برسه به بیمارستان که باید رو تخت دراز بکشی و به ملافه و سرم نگاه کنی و طلوع و غروب آفتاب را بشماری.

جعفر کنار حاج‌مصطفی نشست.


برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب پایگاه سری و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:پایگاه سری
موضوع:داستان کودک و نوجوانان
نویسنده:داوود امیریان
انتشارات:عهد مانا
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۷/۰۶/۰۱
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۱۰.۷۵ مگابایت
شابک:۹۷۸-۶۲۲-۷۱۴۶-۵۴-۷
تعداد صفحه‌ها:۲۴۰ صفحه
قیمت کتاب:۱۲۰۰۰۰ تومان
برچسب:مجموعه گروه تربچه‌ها و جغله‌ها، کمپین دنیای قشنگ تو - ۹۹

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

Zahra
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۰۸

عالی بود همه ی کتاب های اقای داوود امریان عالی هستن

۱
Farimah
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۹/۱۹

عالیه 😍🤩

۰
ریحانه شهبازی
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۹/۱۲

بی نظیره

۰
•|مهدے یار|•
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۱/۲۷

خیلی عالیه

۰
کاربر ۲۲۸۲۶۳۹
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۲۶

عالیییییییییییییییییییئییییییییئییییی حتما حتما حتما بخونید عالی عالی عالی 😀😀😀

۰
AMIr AAa i
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۱/۳۰

چقدررررررررررررررررررررررررر عاااااااااااااااااااالیییییییییییییییییی بیییییییییییییییییی نظیییییییییییییییییر بوووووووووووود

۰
امیرحسین رنجبر
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۱/۲۷

یک کتاب خیلی خوب و عالی

۰
یا زهرا سلام الله علیها
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۲۷

داستان اول کمی نا مفهوم ولی داستان دوم عالی

۰
کاربر شماره n ام
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۹/۱۹

عالیه:)

۰
فوم
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۸/۲۱

♡به نام یگانه کردگار هستی♡ دو داستان متفاوت اما جذاب💫 داستان ابتدایی در قالب ماجرایی و در حین سفر، با شخصیت هایی که هر کدام گذشته به جا و زیبایی داشتند؛ به علاوه کتاب های آقای امیریان در من نفوذ عجیبی دارند؛...بیشتر

۰
کتاب خوان
مطمئن نیستم.
۱۴۰۰/۰۷/۲۸

برای من یک ذره گنگ بود اما می گم بخونید

۰
Fateme
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۱/۰۲

بی نظیر

۰
ابوالفضل منیدری
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۰/۳۰

خوب

۰
کاربر 9291087
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۱/۰۶

به نظر من داستان دومش می تونه ادامه پیدا کنه واقعا حیفه ادامه پیدا نکنه چون خیلی عالی بود

۰
وِهدار
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۹/۲۸

داستان دوم بسیار غم انگیزه. روایت دلبسته شدن و به سرعت بند دل بریدن تلخه.... انگار جزئی از داستانی و با شخصیت ها خو میگیری. این از ارزش قلم نویسندس که مخاطب رو به دل روایتها میبره. عالی

۰

بریده‌هایی از کتاب

۷
بعد علی‌پور رو به جمع گفت: «برای سلامتی فرمانده‌مان ...» نگاه‌ها به میرشجاعی دوخته شد. میرشجاعی محجوب و لبخندزنان سر پایین انداخت. - ... آقا امام زمان صلوات!
کاربر شماره n ام
۲
با نگاهی که دو صد معنا داشت داد آن عاشق، سربسته جواب کوزه‌ای را که پی آب برند عاقبت می‌شکند در ره آب
وِهدار
۱
در تاریخ ۱۳۶۶/۱۲/۱۴ در ناحیهٔ شمالی جنگل کانی مؤّلا، مشغول گشت بودیم که متوجه تیراندازی شدید در بیرون جنگل شدیم. وقتی به خارج جنگل رسیدیم متوجه شخصی شدیم که به‌سوی جنگل در حال دویدن است و سربازان عراقی و هم‌چنین یک هلیکوپتر عراقی در تعقیبش هستند. از نشانه‌ها معلوم بود که قصد دارند او را سالم دستگیر کنند. شخص فراری با نارنجکی که داشت هلیکوپتر را منهدم کرد و سپس خودش مجروح شد و ما هم به سوی عراقی‌ها آتش گشودیم و آن‌ها را فراری دادیم. وقتی بالای سر آن شخص رسیدیم که حالش وخیم بود و به‌شدت می‌لرزید. او خودش را مجتبی صفاری از واحد اطلاعات قرارگاه رمضان معرفی کرد. به‌سختی صحبت می‌کرد و پشت سر هم کلمهٔ اسکاد. بی را تکرار می‌کرد.
وِهدار
۱
- ناد علیاً؟ - بله، باید بگه: «ناد علیاً مظهر العجائب. تجده عونا لک فی النوائب، کل هم و غم سینجلی، بولایتک یا علی، یا علی یا علی، ادرکنی.» آن‌وقت هر حاجتی داشته باشی، مولا علی (ع) برآورده به‌خیر می‌کنه.