معرفی و دانلود کتاب آتش به اختیار + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب آتش به اختیارsubscriptionAvailable

کتاب آتش به اختیار

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
حجت ایروانی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب آتش به اختیار

مجموعه «آتش به اختیار» خاطراتی از سرگذشت دیده‌بانان سیار و نفوذی جنگ تحمیلی است. کسانی که در عملیات کربلای ۵ درخشیدند و از نظر تکنیکی و تاکتیکی مهارت کافی داشتند. حجت ایروانی، نویسنده کتاب، خودش یکی از دیده‌بانان روزهای جنگ بوده‌است و نام کتابش، نام یکی از خاطراتش است. برخی از خاطرات این کتاب تاریخ دارند و برخی دیگر بدون تاریخ هستند. ۱۳ خاطره از کتاب، ماجراهایی هستند که برای خود راوی اتفاق افتاده‌اند و باقی خاطره‌ها هم نقل قول دوستان او. دو خاطره از این کتاب پیشتر در کتاب‌های «آلواتان» و «تپه های لاله سرخ» به چاپ رسیده‌اند.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب آتش به اختیار و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابآتش به اختیار
موضوعدفاع مقدس، خاطرات
نویسندهحجت ایروانی
انتشاراتانتشارات سوره مهر
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۰/۰۷/۰۳
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱.۰۴ مگابایت
شابک۹۷۸۹۶۴۵۰۶۷۱۹۷
تعداد صفحه‌ها۱۱۱ صفحه
قیمت کتاب۱۵۵۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

Bi vafa
۱۳۹۷/۰۷/۱۱

یادش بخیر یه رفیقی داشتم عاشقِ این کتاب شده بود. چندبار اینو خونده بود و خیلی ازش تعریف میکرد. ولی وقتی خودم خوندمش زیاد خوشم نیومد.حرف زیادی برای گفتن نداشت. . پ.ن:الان خیلی وقته اون رفیقمو گذاشتم کنار 😀😎

۰
Ah Kasmaei
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۶/۰۳

روایتی جذاب با قلم جذاب نویسنده کتابی عالی از دیده بانی در هشت سال دفاع مقدس

۰

بریده‌هایی از کتاب

کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۱
با خواندن آیة‌الکرسی و وجعلنا...، پا به میدان مین گذاشتم و سالم از روی پل نامریی دعا رد شدم. از کنار سنگرهایی رد شدم که خالی بودند. کسی در آن حوالی به چشم نمی‌خورد. آهسته به مسیر خودم ادامه می‌دادم که از پشت سر به سمتم تیراندازی شد. برگشتم. چهار نفر در فاصله هشتصد متری دنبالم می‌آمدند و به عربی هم چیزهایی می‌گفتند. دو پا داشتم؛ دو تا قرض کرده؛ دویدم. همچنان به سویم تیراندازی می‌شد. برای اینکه بارم سبک شود، بی‌سیم را گذاشتم زمین و چند تیر حواله‌اش کردم تا ناکار شود. در حالی که به سمت عراقی‌ها تیراندازی می‌کردم فاصله خودم را با آن‌ها بیشتر کردم، تا جایی که از دید آن‌ها گم شدم. گرسنگی امانم را بریده بود. بعد از خوردن مقداری از علف‌های تازه عراق، دوباره به حرکتم ادامه دادم.
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۱
وقتی چشم باز کردم در بیمارستان امام حسین (ع) بودم. آنجا، پس از گرفتن دوش آب سرد، مرا به بیمارستانی در اهواز انتقال دادند. بالاخره فهمیدم که وقتی بی‌هوش شدم، یکی از بچه‌های سپاه بعد از اینکه پنج یا شش آمپول آتروپین به خودش زده بود با ماسک آمده و بچه‌هایی که در حال اغما بودند از منطقه آلوده خارج کرده بود که من هم جزء همان افراد بودم. حاج حبیب‌الله کریمی بعد از بیدار کردن بچه‌هایی که در سنگرها خواب بودند جلوی در آخرین سنگر از پا می‌افتد و بر اثر تنفس زیاد گازهای شیمیایی به شهادت می‌رسد. آن شب، ۱۳۶۶/۱/۲۲، حاج حبیب جان هشتاد نفر را نجات داد.
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۱
یکی از مسئولان داخل سنگر عقبه گردان مانده بود تا کارهای پشتیبانی را انجام بدهد. همین که من و سید را دید، از سنگر بیرون آمد و گفت: «برادر شاه‌مرادی! اینجا چه کار می‌کنی! مگه قرار نشد بری عقب؛ اورژانس؟» هنوز صحبت‌هایش تمام نشده بود که سید شروع کرد: «برادر به خدا حالم خوبه. چیزیم نیست. بذار برم جلو! آخه بچه‌ها جلو رفتن و...» همین طور پشت سر هم با حالت ملتمسانه اجازه می‌خواست برود جلو. با دیدن این صحنه به یاد روز عاشورا افتادم؛ به یاد کربلای حسینی و به یاد قاسم که مصرانه از عمویش اجازه میدان می‌خواست و شهادت را شیرین‌تر از عسل در ذائقه خود می‌یافت.
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۱
یکی از مسئولان داخل سنگر عقبه گردان مانده بود تا کارهای پشتیبانی را انجام بدهد. همین که من و سید را دید، از سنگر بیرون آمد و گفت: «برادر شاه‌مرادی! اینجا چه کار می‌کنی! مگه قرار نشد بری عقب؛ اورژانس؟» هنوز صحبت‌هایش تمام نشده بود که سید شروع کرد: «برادر به خدا حالم خوبه. چیزیم نیست. بذار برم جلو! آخه بچه‌ها جلو رفتن و...» همین طور پشت سر هم با حالت ملتمسانه اجازه می‌خواست برود جلو. با دیدن این صحنه به یاد روز عاشورا افتادم؛ به یاد کربلای حسینی و به یاد قاسم که مصرانه از عمویش اجازه میدان می‌خواست و شهادت را شیرین‌تر از عسل در ذائقه خود می‌یافت.
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
رسیدم به چند درخت که ناگهان دوباره به سویم تیراندازی شد. از کجا؟ معلوم نبود. خود را در میان درختان پنهان کردم. نشستم. از ظهر گذشته بود. دست به دامن نماز شدم. نشسته آن را خواندم و دست دعا را به سویش بلند کردم... خدایا کمکم کن!... دقایقی بعد هوا کاملاً مه شد، به طوری که نیروهای دشمن دیگر من را نمی‌دیدند... خدایا شکرت... وقت را غنیمت شمردم و دوباره به سمت ارتفاعات پوشیده از برفی که در شرق قرار داشت به راه افتادم. حوالی ظهر در حال بالا رفتن از دامنه کوه بودم. پاهایم تا زیر زانو داخل برف می‌شدند. از شدت گرسنگی مانده بودم که چه کنم! تا غروب، برف خوردم و راه رفتم
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
وارد سنگر که شدیم خاک و خون با بوی باروت درآمیخته و فضای سنگر را پر کرده بود. یک طرف عزیزی همچون حضرت عباس دستش از پیکر جدا شده، طرف دیگر سیدی همچو مادرش پهلویش شکافته؛ سمت دیگر عزیزی همچو مولایش سرش خونین شده؛ و آن طرف عاشقی به مانند سرورش حسین ابن علی سرش از پیکر جدا گشته است. آری، همگی شهید شده بودند.
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
ضبط را با یک پتو که جلوی در بود برداشتم و زدم به بیابان. پتو را پهن کردم و ضبط را روشن. نوار محسن بود و برای حضرت فاطمه (س) می‌خواند. چه جالب! رمز عملیات دیشب هم یازهرا بود. گوش کردم و کمی از عقده‌هایم خالی شد. می‌خواستم آرام بگیرم، ولی چهره‌های دوستانم که در عملیات‌ها شهید شده بودند جلوی چشم‌هایم رژه می‌رفت. چهره شکسته و فرتوت پدر و مادری که تنها پسرشان را برای حفظ انقلاب داده بودند؛ چهره دوست صمیمی که با هم پیاده به مدرسه می‌رفتیم؛ و از همه بدتر وقتی که مجسم می‌کردم الان بچه‌های لشکر پشت خاکریزها زیر آتش سنگین دشمن ایستاده و خم به ابرو نمی‌آورند و هر لحظه پرنده‌ای سبکبال قفس تن را می‌شکند و به دیدار حضرت دوست نائل می‌شود نگو که چه حالی می‌شدم!
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
حوالی پانصد متری خط بودیم که سنگری توجه‌مان را به خود جلب کرد. سنگر آکنده بود از عطر بهشتی. پیرمردی به پیری حبیب بن مظاهر همراه سه بسیجی نوجوان به جوانی قاسم بن‌الحسن (ع) دور نشسته بودند و در مقابل هر یک رحلی، و روی هر رحلی قرآنی قرار گرفته بود؛ مشغول قرائت قرآن بودند. لحظه‌ای به آن چهار عزیز حسودی کردم و با خود گفتم: «خوشا به سعادتتان.»
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
من که می‌دونم دیگر حیدر ندارم چرا راستش را به من نمی‌گید من می‌دونم. از آخرین رفتنش فهمیدم. پدرش در رو آغوش کشید و اشک‌ها بی‌صدا روی صورتش لغزید و از پدرش برای اولین بار حلالیت طلبید. از من حلالیت می‌خواست. می‌گفت: «مادر دعا کن و از خدا بخواه گناهان منو بیامرزد.» و من در جواب گفتم:‌ «آخر حیدرجان تو که سنی نداری. از همان ده سالگی مکبر مسجد محله بودی. تو که سه سال بیشتر نیست که به تکلیف رسیدی و چند برابر آن روزه‌دار بودی. همیشه دوشنبه، پنجشنبه برایت به مثال، ماه رمضان بود. آخر تو چه گناهی داری که خدا ببخشد؟» در آخرین اعزام خواهر کوچکش را در آغوش کشید. هنگام رفتن چندین بار پشت سر خود را نگاه کرد و زیر لب زمزمه‌های نامفهومی داشت
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
پس از مدت زمانی که سکوت بین ما حاکم بود، مادر داغدار سخن را آغاز کرد و گفت: «می‌دانم بی‌حیدر شده‌ام؛ اما شما را به خدا جنازه پسرم را برام بیارید.» و چون با سکوتم مواجه شد ملتمسانه گفت: «یک دست، یک پا هم که شده باشد، راضی هستم.» باز با سکوت و سر به زیر افتاده‌ام مواجه شد. با ناامیدی گفت: «حتی انگشتی برایم بس است، تا وقتی دلم می‌گیرد مزاری، قبری، میعادگاهی باشد تا درددل کنم.» انگار که روزنة امیدی به چشمش نخورده باشد، زمزمه‌ای کرد و گفت: «خدایا شکرت.»
تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر: خاطرات ناخدا یکم هوشنگ صمدی فرمانده گردان تکاوران در خرمشهر
سیدقاسم یاحسینی
راز دوران پرالتهاب؛ خاطرات سروان عراقی ثامر حمود الخالصی
ثامر حمود الخالصی
دسته یک؛ بازروایی خاطرات شب عملیات
اصغر کاظمی
نبرد در الوک
محمود جوانبخت
ناگفته های جنگ
احمد دهقان
ضربت متقابل: کارنامه عملیاتی لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)
حسین بهزاد
زندان الرشید؛ خاطرات رئیس ستاد سپاه ششم نیروی زمینی سپاه سردار علی اصغر گرجی زاده
محمدمهدی بهداروند
همپای صاعقه
حسین بهزاد
دلاور مرد سیستان؛ بر اساس زندگی سردار شهید میرقاسم میرحسینی (قصه‌ی فرماندهان ۲۲)
سارا عرفانی
زندانی فاو؛ خاطرات گروهبان دوم عراقی عماد جبار زعلان الکنعانی
عماد جبار زعلان کنعانی
رمل‌های تشنه
جعفر ربیعی
حاج اسماعیل
محمد جعفربگلو
شناسایی : ‌‫زندگینامه و خاطراتی از ۴۰ سردار شهید اطلاعات عملیات
گروه نویسندگان
آخرین شلیک
کاظم فرامرزی
اردوگاه اطفال
احمد یوسف‌زاده
کوچه‌ نقاش‌ها: خاطرات سیدابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
عبور از آخرین خاکریز (خاطرات اسیر عراقی دکتر احمد عبدالرحمن)
احمد عبدالرحمن
توفان سرخ؛ خاطرات سرهنگ عراقی عبدالعظیم الشکرچی
عبدالعظیم الشکرچی