سپوژمی زریاب( - 1949)، نویسنده نامدار کشور افغانستان است.
دشت قابیل روایت داستانی حماسی و در عین حال تاریخی از وضعیت افغانستان در دهه 60 است. این اثر از مجموعه داستانهای کوتاه تشکیل شده که زریاب در آن رشادتهای مردم افغانستان را در عین سختی و تلخی روزگار، در مقابله با نیروهای مهاجم روس بیان میکند.
یکی از نکات مهم در شیوه نگارش زریاب، حفظ روحیه ملیگرایانه و میهنپرستانه وی است که در قالب جملات و واژگانی که بار حماسی دارند، روایت میشود. سپوژمی زریاب که در کابل به دنیا آمد، از دانشآموختگان در فرانسه است. به اعتقاد کارشناسان داستانهای وی در تنوع درونمایه داستانی، زبان، توجه به شگردهای داستانی و انسجام مضمون شاخصاند.
در یکی از داستانهای این مجموعه به نام «ترانه استقلال» آمده است:
« مادرم راست میگفت. این ترانه را از وقتی برایمان درس داده بودند همیشه بلندبلند میخواندم و از آن لذت میبردم. نامش «ترانة استقلال» بود و از آن بسیار خوشم میآمد. نمیدانم که از آن به خاطر خود ترانه خوشم میآمد یا به خاطر تصویر پسرک خوشقدوبالایی که با خوشحالی بیرق سه رنگ افغانستان را به دست گرفته بود و انگار سوی ما میدید و این ترانه را میخواند.
گر به سوی خاک ما
دشمن ناپاک ما
پیش آید یک قدم
میکنیم پایش قلم
گر به سوی خاک ما
دشمن ناپاک ما
تیز بیند یک نظر
میکشیم چشمان او
میکشیم چشمان او
و وقتی بیشتر از آن خوشم میآمد که همان طور که تنهای کوچک و لاغر خود را زیر لباس سیاه مکتب، کوچک و کوچکتر میساختیم و آب بینی خود را پُرسروصدا بالا میکشیدیم و در جستجوی بیحاصل دستمال بینی، جیبها و بکس خود را بررسی میکردیم، یکصدا و بلند این ترانه را میخواندیم.»
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب دشت قابیل و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
کتاب بی نظیری بود و دومین کتابیه که به زبان دری افغانستانی خوندم و در کنار داستان های کوتاه و زیبا و حتی غمگین آن، احساس حضور و بودن لذت بخشی را در افغانستان مجسم می کردم..
سر پدرجان را تراشیدند. به سر تراشیده پدرجان کلاه بزرگی گذاشتند. لباس کلفت سربازی به تنش نمودند و تفنگ بزرگ و براقی به شانهاش آویختند. موزههای براق و سیاه به پاهایش کردند.
پدرجان در هیئت سرباز، چیزهایی را دید که از دیدنشان وحشت داشت. خون را دید؛ آتش را دید؛ آدمهای بیسر را دید؛ آدمهای بیتنه را دید. نوزادی را در گهوارهای دید که نیمهاش را سگهای گرسنه خورده بودند. در اول پدرجان چشمانش را با دستانش میبست و به دیواری تکیه میداد تا آن چی را نباید، نبیند. بعدها به نظرش میآمد که با چشمان بسته هم آن چی را نباید، میبیند. تا خواب، خودش بر پدرجان غلبه نمیکرد، پدرجان از ترس نمیخوابید. شبها مینشست و چشمانش را باز میگرفت. بعدترها در خواب و بیداری به نظرش میآمد که آدمهای بیسر و آدمهای بیتنه، نوزدان نیمخورده از دنبالش میدوند. سرخود شروع به فریادزدن و دویدن میکرد.
در آغاز سربازان دیگر میخندیدند و مسخرهاش میکردند. بعدها با درماندگی و هراس سویش میدیدند. بعد به نقطهای خیره میشدند و اندیشههایی که جرأت گفتنشان را نداشتند، فرو میرفتند.
BookishFateme
۲
درمانده بود. باز به دویدن آغاز کرد. یک بار یک نوع آوازی شنید. جا به جا توقف کرد. آواز شیون بود، یک نوع شیون خفه. اطرافش را به دقت دید. جهت صدا را تعیین کرد. بسیار دور نبود. همان سو دوید. دلش تاپتاپ میکرد. نفسنفس میزد. احساس میکرد که رگهای گردنش میلرزند. پیرمرد خرابهای دید. از پشت آن دو دست خشک و سیاه را دید، دو دست خشک و سیاه سوی آسمان بیرون زده بودند. دستها پیر و خشمگین بودند. صاحب دستها شیون میکرد، یک نوع شیون خفه.
پیرمرد پیشتر رفت. صاحب دستها مردی کوچک و سیاهسوخته بود. اطرافش درهمریخته بود؛ ویران شده بود. پیرمرد مهراب را شناخت. مهراب شکسته بود. مرد خشک و سیاه، دستان پیر و خشمگینش را بالا گرفته بود و شیون میکرد و میگفت:
ـ... و قابیلهایی از شمال یا از جنوب، از شرق یا از غرب آمدند، مردان شهر را گمراه ساختند. قابیلها و قابیلها، شهر را قابیل گرفت. گمراهان شهر برادرانشان را دریدند. مادرانشان را دریدند...
BookishFateme
۰
از راههای پرپیچوخم گذشتیم. از سرکهای پرپیچوخم گذشتیم. من همچنان بااحتیاط روی زمین قدم میگذاشتم. به قبرستان رسیدیم. از وحشت لرزیدم. قبرستان از شمال و جنوب و از شرق و غرب به طور وحشتناکی توسعه یافته بود. تا چشم کار میکرد، قبر بود و قبر بود... قبرها به صورت رقتانگیزی تزئین شده بودند. بالای سر هر قبر، درفشی ایستاد بود. درفش سبزی... درفش سرخی...
هوا صامت بود. درفشها نمیلرزیدند. انگار همه درفشها نفسهایشان را در سینههایشان حبس کرده بودند. انگار همه درفشها با دیدن زنانی با لباسهای سیاه و چادرهای سفید که سنگینی سطلهای آب و خریطههای ارزن، دوتایشان ساخته بود، از لرزیدن بازمانده بودند. سکوت کرده بودند و سرهای سبزشان را و سرهای سرخشان را با حرمت و اندوه بیکرانهای خم کرده بودند.
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
کتاب بی نظیری بود و دومین کتابیه که به زبان دری افغانستانی خوندم و در کنار داستان های کوتاه و زیبا و حتی غمگین آن، احساس حضور و بودن لذت بخشی را در افغانستان مجسم می کردم..