سر پدرجان را تراشیدند. به سر تراشیده پدرجان کلاه بزرگی گذاشتند. لباس کلفت سربازی به تنش نمودند و تفنگ بزرگ و براقی به شانهاش آویختند. موزههای براق و سیاه به پاهایش کردند.
پدرجان در هیئت سرباز، چیزهایی را دید که از دیدنشان وحشت داشت. خون را دید؛ آتش را دید؛ آدمهای بیسر را دید؛ آدمهای بیتنه را دید. نوزادی را در گهوارهای دید که نیمهاش را سگهای گرسنه خورده بودند. در اول پدرجان چشمانش را با دستانش میبست و به دیواری تکیه میداد تا آن چی را نباید، نبیند. بعدها به نظرش میآمد که با چشمان بسته هم آن چی را نباید، میبیند. تا خواب، خودش بر پدرجان غلبه نمیکرد، پدرجان از ترس نمیخوابید. شبها مینشست و چشمانش را باز میگرفت. بعدترها در خواب و بیداری به نظرش میآمد که آدمهای بیسر و آدمهای بیتنه، نوزدان نیمخورده از دنبالش میدوند. سرخود شروع به فریادزدن و دویدن میکرد.
در آغاز سربازان دیگر میخندیدند و مسخرهاش میکردند. بعدها با درماندگی و هراس سویش میدیدند. بعد به نقطهای خیره میشدند و اندیشههایی که جرأت گفتنشان را نداشتند، فرو میرفتند.