در این کتاب داستان «رولت روسی» و هشت داستان دیگر از کامران محمدی میخوانید که از این قرارند: بازی، سیمکارت، صد سال تنهایی، غریبه، قلعه، شطرنج، بیست و یک گرم و خروسِ بیمحل.
داستانهای کامران محمدی در این کتاب از نظر فضا و شخصیت با هم متفاوتند و تنوع داستانی در این مجموعه به جذابیت آن کمک کرده است. محمدی در این داستانها قهرمانش را در لحظهای قرار میدهد که «گمشدن» باعث میشود احساس ناامنی کند و دنبال پرسشهایی برود که ناگهان محاصرهاش کردهاند. تمام نه داستان این کتاب، توجه ویژهای به قصهگویی و روایت دارند و مخاطبشان را تا انتها رها نمیکنند.
کامران محمدی پیش از این رمانهای «بگذارید میترا بخوابد»، «آنجا که برفها آب نمیشوند و «مه» را در نشر چشمه منتشر کرده است.
بخشی از «خروس بیمحل» را بخوانیم:
«عاطفه در خانهای یکطبقه و ایواندار زندگی میکرد. من دو خانه اینطرفتر، در خانهای دوطبقه که اتاقی رو به شالیزار داشت، با بالکن کوچکی مشرف به خانهٔ عاطفه و مادر پیرش. حیاط خانهٔ بینمان، پُر بود از مرغ و خروس و اردک و میانشان، خروسی با آوازی دلنشین و رسا فرمانروایی میکرد. خروسِ بزرگ و زیبایی بود و زیاد آواز میخواند. بهویژه سر ظهر که صدایش در تمام محله میپیچید.
مادر پیر عاطفه خانهنشین بود. بیماریاش را هیچوقت نفهمیدم، ولی فریادهای بلند شبانهٔ او کنجکاویام را تحریک میکرد. شبهای تابستان که درها و پنجرهها باز بودند و صدا در سکوت میپیچید، ناگهان پیرزنی که معلوم بود درد دارد، کسی را صدا میکرد. صدایی که مرا به طرز عجیبی به آن خانه کنجکاو میکرد.»
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب رولت روسی و هشت داستان دیگر و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
بسیار داستانی جالب و قابل فهم و درک هر انسانی حداقل پنج داستان این کتاب به هر شکلی برایش اتفاق افتاده و وقتی اون رو میخونه همزاد پنداری میکنه به شخصه من نویسندگان ایرانی رو گاهی اوقات تشویق میکنم
«اِیول، خداییش کاردرسته داداش. دَمِ شما گرم. اصلاً مگه میشه مرد تو جیبش چاقو نباشه؟ چاقو واسه مرد مثه سیبیله. حتا مهمتر از سیبیله. خیلی از مردا سیبیل درنمیآرن. مگه ندیدی داداش؟ ولی تو جیب باجَنَما و کاردرستاشون حتماً یه چاقو پیدا میشه.
زینب هاشمزاده
۱
کلمات از پشت کامپیوتر لحن ندارند. نمیدانم با چه لحنی، چه صدایی و چه حسی حرف میزند، ولی حسوحال آدمها حتا از پشت کامپیوتر هم انگار منتقل میشود.
زینب هاشمزاده
۱
«نه، آدم یه پا نیست، یه دست نیست، یه چشم نیست، همهٔ اینها با همه. آدم چیزهایی که نداره نیست، چیزهاییه که داره. مرز بین آدمها اعضای بدنشون نیست، چیزهاییه که تو ذهنشونه.»
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
بسیار داستانی جالب و قابل فهم و درک هر انسانی حداقل پنج داستان این کتاب به هر شکلی برایش اتفاق افتاده و وقتی اون رو میخونه همزاد پنداری میکنه به شخصه من نویسندگان ایرانی رو گاهی اوقات تشویق میکنم
چندتا داستان اولش رو فقط دوست داشتم.