«… و در روز هفتم، خدا از همه کارِ خود که ساختهبودفارغ شد و در روز هفتم، از همهٔ کارِ خود که ساختهبود آرامی گرفت. پس خدا روز هفتم را مبارک خواند و آن را تقدیسنمود… »
عهد عتیق: سفر پیدایش _ باب دوم
کتاب «روز هفتم» مجموعه خاطرات خسرو حکیمرابط، نویسنده پیشکسوت ایرانی است. در این کتاب با خاطرات او در جای جای ایران و کشورهای دیگر همراه و در تجربیات و درک و دریافت او از معنای زندگی سهیم میشویم.
«عروسیِ حسنگداست، ما را هم دعوت کردهاست که اگر دعوت هم نکردهبود، میرفتیم. به بچههای کارگاه میگویم: «حالا دیگر وقتش است. باید به این گدای سگ و گرسنه کمک کنیم؛ معنای رفاقت و کارگری را به او بفهمانیم.»
بچهها حرفشِنوی دارند. سرازیر میشویم به خانهٔ حسنگدا. غذا میپزیم، پذیرایی میکنیم، عروسی را راه میبریم و آخرِ شب ظرفها را میشوییم، همهجا را میشوییم، جارو میکنیم، تمیز میکنیم.
خسته و کوفته میرویم، تا حسنگدای بدبخت در حجله آرام بخوابد؛ بیخستگی بخوابد.
سه روز بعد، حسنگدا به کارگاه میآید. در چیذر کار میکنیم؛ خانهٔ یک تاجر بازار. حسنگدا ضمن کار، یک دستشویی گرانقیمت را میشکند. عزا و عروسیاش قاطی میشود. به بچهها میگویم: «حالا دیگر وقت کمک است. باید به حسنگدا بفهمانیم که کارگری یعنی چه. باید که پوزهاش را از سفرهاش بهدر آورد.» بچهها ظاهراً از من جوانترند و بیتجربهتر. صابر میگوید: «ولش کن اوستا، اون گداست، ذاتش گداست.» و من میگویم: «او مقصر نیست. از اشک چشمت پاکتر سراغ داری؟»
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب روز هفتم و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
زندگی ناچیز است،
اگر چنان از دلهرهها سرشار باشد
که ما را برای ایستادن و نگریستن
مجالی بهجای نماند.
مجالی نباشد
تا به آوای نگاه زیبایی سر بگردانیم
و بنگریم که لبخندی را
که چشمانش آغاز کردهاست
لبانش چگونه شکوفا میسازد.
مجالی نباشد
تا در جنگل درنگی کنیم
و بنگریم که راسو
گردوهایش را
نظر شما دربارهٔ این کتاب