چل سال گذشته است زین دفتر شعر
او در بر من نشسته من در بر شعر
هر چند که خواب دیدهام گوهر شعر
از خواب و خیال است برون جوهر شعر
این شعروارهها که بخش نخست آن گزینهای از کتیبهای بر باد برگرفته شده (شعرهای سالهای ۴۶ تا ۱۳۵۱ / ۲۲ تا ۲۷ سالگی) و حتی شعرهای دهههای بعدی خود میدانم اهمیت چندانی ندارد. در آن ایام، حتی در این ایام هم، برای من گاهی حالی بههم میرسد در چنین حالی مهم شعر سرودن است، نه شعر مهم. مگر شعر ماندگار و ماندنی و خواندنی سرودن کار آسانی است؟ با سختکوشی و «به زور و زر میسّر نیست این کار».
شاید بتوانم صمیمانه اقرار کنم که برخلاف ضربالمثل یا قول مشهور عربی که میگوید: «المرء مفتون بابنه و شعره» (هر کسی دل بسته به شعر خود و فرزند خویش است) هیچگونه مفتونی بدخیم و خودخواهانهای نسبت به شعرهای خود و چاپ و نشر آنها ندارم. امّا این پدیده جادویی غریب رهاییبخش را دوست دارم. به قول حافظ:
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را
دمی ز وسوسه عقل بیخبر دارد
باری شیفته خود شعرم ــ و در اغلب قوالب (ژانرهای) کهن، نو و فرا نو شعر سرودهام ــ که نوابغی چون فردوسی و خیام و مولوی و سعدی و حافظ و چند تن دیگر در ادب فارسی آن را به اوج رساندهاند.
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب زنده میری و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
برخی ای ماه برون تاب از ابر
شمع اینسوتر گیر
تا شماری گیریم:
«که شهیدان کهاند این همه خونینکفنان؟»
سُهاد
۱
بسان دانهای در خاک میجویم حیات از مرگ
بهار جلوهات آخر گریبان میزند چاکم
Ali
۱
زیرا تو نور دیده زهرای اطهری
با صد هزار جان مقدس برابری
پرورده کنار رسول مکرمی
آیینه صفات خداوند اکبری
دست خدا علی بُد و، دست علی تویی
فخر جهان علی بُد و، تو فخر حیدری
ای جسم تو خلاصه جانهای قدسیان
در جسم دین روانی و نفس پیمبری
Ali
۱
بازوی من خم میشود، یعنی خدا هست
مه بیش یا کم میشود، یعنی خدا هست
مرغ مهاجر را در اقصی نقطه خاک
دانه فراهم میشود، یعنی خدا هست
وقتی که گندمزار، پیش عطر باران
سر تا قدم خم میشود، یعنی خدا هست
وقتی درختان کرده دست خویش، بالا
وان ابر، نمنم میشود، یعنی خدا هست
وقتی حباب پاکدل بر روی برفاب
همجام شبنم میشود، یعنی خدا هست
وقتی سلوک جویباری رو به دریا
همرنگ زمزم میشود، یعنی خدا هست
سُهاد
۰
وقتی که بیم آسمان آشوب و مهبانگ
آرام جانم میشود، یعنی خدا هست
بانگ جرس میآید از آن دوردستان
دیگر مسلم میشود، یعنی خدا هست
گهگاه طبعی از تجلی بار گیرد
مانند مریم میشود، یعنی خدا هست
سُهاد
۰
مکن خیالِ گرانجان من که میترسم
خطور هم به چنان خاطری گران آید
سُهاد
۰
ما گریزان در حال زیستنیم
گویی از آتش پیراهن داریم
زندگی را
مثل ذرت نجویده میبلعیم
مرگ هم ما را، نجویده میبلعد
غزل حافظ مستانه به من یک شب گفت
مرگ مانند زمان
از هنر میترسد.
سُهاد
۰
نعلین زمان ز پایم افتاد
بیمرزی و بیزمانی آمد
تا وادی سایه سارِ حیرت
کوچیدم و بیکرانی آمد
از سایه به ذات راه بردم
بینامی و بینشانی آمد
سُهاد
۰
از زبانآوری چشمت دانستم
راز، بیحرف توان گفت بهآسانی
سُهاد
۰
زمینگیرم بسان ریشه اما در غم برگم
فراوان برگ غم میروید از هر شاخ ادراکم
نظر شما دربارهٔ این کتاب