یاس میگوید «نه، بعضی حسها جاشان را به بعضی دیگر میدهند، مثل احساست به برزین که هر چه گذشته با او یگانهتر شدهای، مثل شاخههای پیچک که هر چه رشد میکنند بیشتر درهم میتنند.»
«جاماندیم» رمانی از بهناز علیپور گسکری، نویسنده، مدرس دانشگاه و منتقد معاصر ایرانی است. این نویسنده صاحبسبک، متولد سال ۱۳۴۷ رودسر است. او تا کنون، دو مجموعه داستان کوتاه، دو رمان، دو کتاب پژوهشی در حوزهٔ مطالعات ادبی و تحلیل آثار داستانی ایرانی، یک اقتباس ادبی، و بیش از صد مقاله اعم از علمی-پژوهشی، ترویجی، مروری و… منتشر کرده است.
زبان و تکنیکهای روایی در داستانهای کوتاه و رمانهای او درخششی ویژه دارد.
خانواده پاکزاد اهل روستای نپتارود در شمال ایران، در طول تاریخ مصایب گوناگونی را از سر گذراندهاند، پدر کودکی نامشروع بوه، مادر از انقلابیون سال ۵۷ است، درنا دختر بزرگ خانواده، به دلیل گرایشات چپ و فعالیت سیاسی در زندان است، پسر خانواده، برزین، شهید جنگ تحمیلی و خواهرش درسا هم یک جوان عصیانگر است که از تمام این وادیها جدا و در فکر رفتن به خارج است.
داستان زوایای دید متعدد دارد و زندگی یک خانواده را با تمام تناقضات و حوادثی که برایشان پیش میآید روایت میکند تا علیپور رویدادها و حوادث یک مقطع بحرانی از تاریخ معاصر ایران یعنی از دوران پهلوی تا سالهای اخیر را زیر ذرهبین ببرد. روایت این اثر، روایتی خطی نیست بلکه بین گذشته و حال در رفتوآمد است:
«زیر باران ایستادهای. میخوانی «باز باران با ترانه، با گهرهای فراوان... کودکی دهساله بودم شاد و خرّم، چستوچابک...» شاد و خرم نیستی. اضطراب است که تو را دور خودت میگرداند. دانههای گرم باران را میبلعی. تشنهای. مرغ حنایی برزین را کشتهای. پیراهن به تنت چسبیده است. دانههای باران گرماند. گناه سرد است و تنت یخ میکند.»
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب جا ماندیم... و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
پدر میگفت دیکتاتورها که از اول دیکتاتور نبودند. جنگیدهاند، خون دادهاند. دنبال حق و انصاف بودهاند. بعد که فکر کردند حق را به کمال گرفتهاند، بادشان فسّی خالی شده و نشستهاند در جای خالی همان قبلیها و دیدهاند چه سفیهانه اینهمه سال از لذت و حظّ قدرت غافل بودهاند، آن وقت با ولعی بیپایان شروع کردهاند لذتهای نچشیده را یکهو چشیدن. فکرش را بکن که چه غوغایی میشود توی این دنیا. لذتهای تازه مثل اژدها فوفوکشان، آتشبهدهان، راه باز میکنند و آدمها را فلّهای به کام آتششان زغال میکنند.
pinky moon
۲
خواهر، همهچیز از ما عبور میکند و ما جا میمانیم. ما جا ماندیم، به شکل ابری سیاه از خاطرات واژگون. ما خوراک بیارزش تکرارهای باطل تاریخایم.
pinky moon
۲
خیلی وقتها بودنها در بودن یا نبودنِ دیگری معنا مییابد. بودن استعداد میخواهد و نبودن بهانه لازم دارد؛ بهانههای ریز و درشت. بهانهای مانده است؟
pinky moon
۱
کاش زمان آن روز هم در دستهای من بود تا هر روز و ساعتش را که نمیخواستم، نگه میداشتم که جلوتر نرود!
pinky moon
۱
حس خوشایندی ندارم. انگار زیر آوار ماندهام، آوارِ زمان، آوارِ خاطرات، آوار رؤیاها و حسرتها. تقلا میکنم. نمیدانم چندسالهام. شاید سن من قد بدهد به تمام کابوسهای زمین. انگار من بودهام که هزاران سال را زندگی کردهام، هزاران فرزند زاییدهام، تیمارها کردهام، ویرانیها دیدهام و هزاران فرسخ خانه و بیابان و صحرا و بیغوله را گز کردهام. هزاران دختر را راهی خانهٔ بخت کردهام و هزاران پسر را راهی جنگ و هزارانشان را از دست دادهام و هزارشان را فرستادهام دیارِ غربت.
pinky moon
۱
ای کاش این دخترهٔ نادان یککمی عین دخترهای دایی و خالههاش بود. صد قلم آرایش میکنند، دنبال قروفر و اور و اطوارند و فکروذکرشان این است که شوهر کنند، یا بروند اروپا و امریکا درس بخوانند. آن وقت این بچه آنقدر سرش را میکند توی این کتابها که همیشهٔ خدا رنگش عین زردچوبه است. چهجوری بگویم که بچهجان، یک عده پدرسوخته از سر شکمسیری اینها را نوشتهاند تا شماها را دست بیندازند.
pinky moon
۱
تو فقط بلد بودی حرفهای قشنگ بزنی. برای همین نه به تو میشود اعتماد کرد، نه به این نوشتههات! کاری به اینها ندارم، ولی من عاشق زندگیام. عاشق لذتم. عاشق اشرافیتم. عاشق مُد و زندگی رنگینم. من از غذا لذّت میبرم. از هوا. از بوی عطرهای تلخ و گرم. از حرفهای عاشقانهٔ راست و دروغ که توی گوشم میخوانند. من از خرید یک جفت جوراب ساده یا یک رژلب ارزان شاد میشوم و از خوردن یک غذای خوشمزه به عرش میروم. من آدم نمیشوم درنا!
pinky moon
۱
«همیشه هم بازگشت احیا کردن نیست. بعضی چیزها رو به هیچ قیمتی نمیشه برگردوند.»
pinky moon
۰
یاس میگوید «اینهمه سیاهی نمیتواند از درونی روشن بتراود.»
pinky moon
۰
آخر بچهجان! تو سرِ پیازی یا ته پیاز؟ تا دنیا دنیا بوده خدا خواسته این آدمیزاد پدرسوخته، این گدای نامعتبر، عین خرِ عصّاری چشمبسته دور خودش چرخ بزند مبادا که معتبر شود و ادعای خدایی بکند. آن وقت تو دنبال چی هستی عزیزکم؟ هی، هی، هی بچهئکم بچهئکم. مبادا جاده صاف کنید برای این پدرسوختههای قدرتی که تا به درد میخورید پروبالتان میدهند و بعد که بیخاصیت شدید عین پوستتخمه میاندازندتان دور.
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
ادبیات کتاب خیلی پیچیده است. متوجه نمیشی به زبان چندم شخص صحبت میشه و اصل داستان در پیچیدگی های کلام گم شده.
عالی