با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
هفته‌ی چهل و چند؛ بیست روایت از مادری در همین روزها

دانلود و خرید کتاب هفته‌ی چهل و چند؛ بیست روایت از مادری در همین روزها

۴٫۴ از ۱۳۹ نظر
۴٫۴ از ۱۳۹ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب هفته‌ی چهل و چند؛ بیست روایت از مادری در همین روزها  نوشته  فاطمه ستوده  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب هفته‌ی چهل و چند؛ بیست روایت از مادری در همین روزها

«هفته‌ی چهل و چند؛ بیست روایت از مادری در همین روزها» بیست ناداستان یا روایت درباره مادری، هراس‌ها، دلمشغولی‌ها و شیرین‌ی‌های این دوران، به قلم بیست نویسنده زن ایرانی است. «ناداستان» روایتی است که مبنایی واقعی دارد و هدفش یا بیان تجارب و واقعیات زندگی به منظور افشای حقیقت یا شریک شدن دریافت و ادراکی از زندگی با دیگران است.

مادرهای این مجموعه که زنانی تحصیل‌کرده در مکان های مختلف و در رشته‌های مختلف‌اند، دغدغه‌های مادرانه خود را روایاتی شیرین و خواندنی کرده‌اند که بسیار لطیف و دلنشین است. در این کتاب شما با دغدغه‌ها و تجارب مادرهایی با سبک زندگی‌ و دیدگاه‌های متفاوت آشنا می‌شوید و تصویری دقیق و زنده از تجربه فرزندپروری آنان را می‌بینید. هدف این اثر آموزش شیوه‌های تربیت فرزند یا معرفی کردن الگوی «مادر نمونه» نیست بلکه هر یک از این روایت‌ها بیانگر شخصیت زنی مستقل با هویت انسانی و برداشت‌های ذهنی خاص خود است که سبکی از مادرانگی را در پیش گرفته‌اند. ارتباطی ظریف و عاشقانه میان دو انسان متفاوت که تکرارناپذیر است. ارتباطی که شاید گویای این حقیقت باشد که زنان پیش و بیش از داشتن هر نقش دیگری در زندگی‌شان، مادرند.

بخشی از روایت اول کتاب با نام «دیوار چین قد دلتنگی من است» را می‌خوانید:

آهسته می‌راندم با همهٔ احتیاط‌های تغلیظ شدهٔ مادری برای فرزندش. صد کیلومتر اول را رد کردیم. مادر یک جمله قربان‌صدقهٔ نوه‌اش می‌رفت، گردن لق سوفیا را صاف می‌کرد و یک جمله از خاطرات و بچگی‌های عرفان می‌گفت. با پدر از ایران آمده بود که دو ماه اول بعد از زایمان کمک‌دست عروسش باشد. از وقتی سوفیا آمده بود انگار تازه مادرهای عالم را دیده بودم. دری بسته در همهٔ این سال‌ها به رویم باز شده بود. قبل‌ترها مادرها در چشمم عمارتِ نگرانی‌های بی‌مورد بودند. سرای محبت‌های به چشم نیامده. خانه‌ای معمولی انباشته از ترس‌ها و بکن و نکن‌ها. در که باز شد، داخل که شدم، قلب سرخ خانه‌ها را که دیدم، دلم مدام برای مادرم تنگ می‌شد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۹۰)
Malihe Saeidi
۱۳۹۹/۰۹/۱۰

به چشم من، تماشا نجات دهنده ست؛ و این کتاب فرصتیه برای تماشای مادرهای امروز؛ شباهتشون در تفاوت هایی که دارن! اینکه مثل همه ی چیزهای دیگر زندگی، نمی شه نسخه ی واحدی برای یه کاراکتر پیچید. در مسیر رشد، تنها

- بیشتر
حسین(ع) همه جا با ماست
۱۳۹۹/۰۹/۱۹

سلام قشنگ بود به قشنگی مامان های مختلف ولی با دغدغه...بخونیدش.شاید خودتو تو یکی از فصل هاش پیدا کردی و از نکته های مامان های دیگه درس گرفتی... ولی خدایی بعضی جاهاش حسودیم میشد بهشون😀.بعضی از فصل ها خیلیی بچه های

- بیشتر
z.rezayi
۱۳۹۹/۰۹/۱۵

به عنوان یه مادر این کتاب رو دوست داشتم و به نظرم ما مادرها به تجربه نگاری هایی از این دست نیاز داریم. نقطه ضعف کتاب به نظرم شباهت شخصیت راوی ها بود،که این باعث شده بود روایت‌ها هم تا حد

- بیشتر
بی نمک بود
۱۳۹۸/۱۲/۲۷

عالی

z.gh
۱۳۹۹/۰۱/۱۷

عاالییییی

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۴۳)
باید یاد می‌گرفت کسانی که لبخند می‌زنند لزوماً فرشته نیستند.
اللهم عجل لولیک الفرج
آدمیزاد که روی تخت بیمارستان باشد، گمان می‌کند تمام آدم‌های بیرون در حال خوشی و بگو و بخندند. انگار تمام آدم‌های دنیا دارند خوشمزه‌ترین خوراکیِ عالم را می‌خورند و تو جا مانده‌ای.
اللهم عجل لولیک الفرج
گفتن مامان‌خانوم قانونی نانوشته در دنیای بچه‌های عصبانی است. بچه که باشی و از کوره در بروی، ممکن است یکهو به مامانت بگویی مامان‌خانوم.
کتاب ناب
لابه‌لای کتاب‌ها جایی برای خودش پیدا کرد و سرش را روی زانویم گذاشت. مشغول کار خودم شدم اما قصد خوابیدن نداشت. منتظر فرصتی بود که من را به حرف بگیرد. آخرش هم طاقت نیاورد. گفت "مامان، چشمات آینه‌اس. دو تا معین توش می‌بینم." شیطنتی که توی چشم‌هایش بود به خنده‌ام انداخت. گفتم "چشم‌های خودت هم همین‌جوریه. منم توشون دو تا مامان می‌بینم." از جایش بلند شد نشست، انگار برق از سرش پریده باشد. "مامان، چرا من تو رو دو تا نمی‌بینم؟" نمی‌دانستم دقیقاً چه چیزی توجهش را جلب کرده است. ازش پرسیدم چرا این سؤال را می‌پرسد. گفت "خب آخه من دو تا چشم دارم. با هر کدوم‌شون هم می‌تونم تو رو ببینم."
آیه
کاری که حالم را خوش می‌کند، کتاب خواندن است و تلاش برای چشاندن طعم خوشش به دیگران.
اللهم عجل لولیک الفرج
بچک کتابخانه‌ای مخصوص خودش دارد. دو طبقه از کمد توی اتاقش را پر از کتاب کرده‌ام. دویست تایی کتاب دارد. مراسم کتابخوانی را از دو سه هفتگی‌اش شروع کردم. کتاب‌ها را می‌آوردم می‌چیدم دورش. بچک کاری از دستش بر نمی‌آمد. دراز می‌کشید و من سرم را می‌گذاشتم کنار سرش و کتاب‌ها را برایش ورق می‌زدم و بلندبلند می‌خواندم.
آیه
وقتی تصمیم می‌گیرید بچه‌دار شوید، باید با آغوش باز به سوی فشارها و محرومیت‌های اجتماعی قدم بردارید. آن هم در کشوری که تمام سیاست‌های رسمی‌اش در راستای بچه‌دار شدن است و از در و دیوارش تشویق برای فرزندآوری می‌بارد.
اللهم عجل لولیک الفرج
تصمیم گرفته بودم یوسف را تا چهار سالگی مهد نگذارم. هر چه بیشتر نظر مادران دیگر را دربارهٔ مهدها می‌خواندم بیشتر حیرت می‌کردم. اگر مهدها این همه مشکل داشتند که مجبور می‌شدی بین بد و بدتر انتخاب‌شان کنی، چرا باید بچهٔ معصوم و بی‌دفاعم را به افرادی می‌سپردم که ساده‌ترین استانداردها را رعایت نمی‌کردند و کسی بر کارشان نظارت نداشت؟
اللهم عجل لولیک الفرج
بچک داشت خودش را می‌کشاند تا کلید برق. بهش گفتم "چای می‌خوری؟" گفت "نع‌ع‌ع.‌" ریز و کشدار. به مامان‌مهین گفتم "شما چی؟ چای می‌خورید؟" گفت "نه مادرجون." هر دو دست کردند توی قندان و قندها را قرچ‌قرچ جویدند و چای را هورت کشیدند. مامان‌بزرگ بچک را چلاند و گفت "قدیما می‌گفتند بچه رو نباید بوسید. باید بویید؛ یعنی چه‌جوری بگم مادرجون؟ بچه بوسیدنی نیست. بوییدنیه." شب موقع خواب بچک را حسابی بو کشیدم. سرش بوی شامپوی حمام ظهر را می‌داد. توی حمام شامپو رفته بود توی چشمش و غرغر می‌کرد. آب را ریخته بودم روی سرش و شعر کتابش را خوانده بودم. "آب می‌ریزم تو لیوان شرشرشر، لیوان پر از آب می‌شه پرپرپر، وقتی که آب می‌خورم نم‌نم‌نم، تشنگیام کم می‌شه کم‌کم‌کم." بچک انگار نه انگار که لای کف و حباب گیر افتاده بود و داشت غر می‌زد، یکهو قهقهه‌اش رفت هوا. بو کشیدمش. چشم‌هایش بسته بود و خواب هفت‌پادشاه را می‌دید. بی‌هوا دست انداخت دور گردنم.
آیه
. از حدود سه سالگی‌اش یک سؤال تکرارشونده داشت. "چرا موهای من فرفریه؟" از موی فرفری بیزار بود. باورم نمی‌شد. دختربچهٔ سه ساله چه درکی از معیارهای زیبایی دارد؟ قصه به جایی رسیده بود که مدام ازم می‌پرسید "من موهام چه‌جوریه؟" وقتی می‌گفتم "فرفری"، با لحنی پر از غصه و نق می‌گفت "نه‌خیر، موهای من فرفری نیست. موهای من صافه." به جای تمام "س" و "ص"های جوابش می‌گفت "ث" و دلم را می‌برد
آیه

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۷۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۴,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
شابک۹۷۸-۶۰۰-۹۸۰۱۹-۵-۴
تعداد صفحات۲۷۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۴,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
شابک۹۷۸-۶۰۰-۹۸۰۱۹-۵-۴