لابهلای کتابها جایی برای خودش پیدا کرد و سرش را روی زانویم گذاشت. مشغول کار خودم شدم اما قصد خوابیدن نداشت. منتظر فرصتی بود که من را به حرف بگیرد. آخرش هم طاقت نیاورد. گفت "مامان، چشمات آینهاس. دو تا معین توش میبینم." شیطنتی که توی چشمهایش بود به خندهام انداخت. گفتم "چشمهای خودت هم همینجوریه. منم توشون دو تا مامان میبینم." از جایش بلند شد نشست، انگار برق از سرش پریده باشد. "مامان، چرا من تو رو دو تا نمیبینم؟" نمیدانستم دقیقاً چه چیزی توجهش را جلب کرده است. ازش پرسیدم چرا این سؤال را میپرسد. گفت "خب آخه من دو تا چشم دارم. با هر کدومشون هم میتونم تو رو ببینم."