دانلود و خرید کتاب اردیبهشتی دیگر؛ خاطرات فرار عبدالمجید خزائی از زندان سلیمانیه عراق مهناز فتاحی
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب اردیبهشتی دیگر؛ خاطرات فرار عبدالمجید خزائی از زندان سلیمانیه عراق اثر مهناز فتاحی

کتاب اردیبهشتی دیگر؛ خاطرات فرار عبدالمجید خزائی از زندان سلیمانیه عراق

نویسنده:مهناز فتاحی
دسته‌بندی:
امتیاز:
۴.۵از ۶ رأیخواندن نظرات

معرفی کتاب اردیبهشتی دیگر؛ خاطرات فرار عبدالمجید خزائی از زندان سلیمانیه عراق

عبدالمجید خزایی به دست یک گروهک ضد انقلاب اسیر می‌شود. او را به عراقی‌ها تحویل می‌دهند و یک سال در زندان‌های سلیمانیه اسارت می‌کشد. اما پس از یک سال راه فراری می‌یابد و به کمک کردهای عراقی به کشور بازمی‌گردد. این اثر خاطرات خزایی از دوران اسارت و داستان چگونگی فرارش به ایران است.
سنگ‌ریزه‌هایی که شمارش نشدند (خاطرات سرتیپ قیس صبیح الزیدی)
فاطیما فاطری
آزاده
زهرا یگانه
اسیر کوچک
غلامرضا رضازاده
آسمان مال من بود؛ خاطرات سرهنگ خلبان صمدعلی‌ بالازاده
ساسان ناطق
عبور از آخرین خاکریز (خاطرات اسیر عراقی دکتر احمد عبدالرحمن)
احمد عبدالرحمن
تاکسی سرویسی برای فاو؛ خاطرات خودنوشت محمد بلوری
محمد بلوری
سید آسایشگاه ۱۵: خاطرات اسیر آزادشدۀ ایرانی سید جمال ستاره‌دان
ساسان ناطق
باغ مادربزرگ خاطرات بانوی کرد، خان‌زاد مرادی محمدی
مهناز فتاحی
پرواز روی خاک: خاطرات سرهنگ خلبان منوچهر شیرآقایی
سیدقاسم یاحسینی
سالار تکریت
مصطفی زمانی‌فر
۱۳۳ نفر آخر: خاطرات اسیر آزاد‌شده ایرانی شریف صابری
محسن سنچولی پردل
زندگی در مه؛ خاطرات اسیر آزاد شده ایرانی
داوود بختیاری دانشور
ساعتَ ۱:۲۵ شب به وقت بغداد: خاطرات اسیر آزاد شده ایرانی عادل خانی
اسماعیل امامی
بازمانده: خاطرات نورمحمد کلبادی‌نژاد
سید ولی هاشمی
کتیبه ای بر آسمان
میرعمادالدین فیاضی
جهنم تکریت؛ خاطرات سرگرد آزاده مجتبی جعفری
مجتبی جعفری

نظرات کاربران

فاطمه مهاجری
۱۳۹۹/۰۴/۰۱

خیلی خوب بود افرین برشجاعت مردان ایرانی که ازادی را به هرقیمتی بدست می اورنددرود بر دلاوران وقهرمانان جنگ تحمیلی ولعنت خدا بر صدام وابرقد تهای ظالم

zahra.n
۱۴۰۱/۰۷/۱۳

خاطرات فرار یک ایرانی از زندان های عراق هست دلاوری ها و سختی های که این افراد کشیدن، بسیار خواندنی است.

کاربر ۳۰۵۵۰۴۲
۱۴۰۰/۰۲/۰۳

شیرین وجذاب ودلنشین بود

کاربر ۱۸۰۲۹۱۶
۱۳۹۹/۰۶/۳۰

کتاب میتونست بهتر از این نوشته شه خلاصه بود در صورتی که خیلی جذابتر میشد اگه یکم جزئیات بیشتر بود

z.gh
۱۳۹۹/۰۵/۲۴

آفرین به این همه شجاعت

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۵)
فقط دو اسلحه برای شلیک داشتیم، اما وقتی خوب نگاه کردیم دیدیم آن‌ها حدود سی نفر هستند. ناگهان صدای فریاد حشمت‌اله گودرزی که رانندۀ خودرو هم بود به گوشمان رسید. گلوله به مچ پایش خورده بود. گودرزی از درد به خود می‌پیچید. من اسلحه نداشتم. صدای آن‌ها را شنیدیم که به زبان کردی و فارسی به ما می‌گفتند: «دست‌ها بالا.» به هم تکیه دادیم. کاملاً بی‌پناه شده بودیم. گودرزی درد می‌کشید. سرگروه مهاجمان فریاد زد: «تسلیم شوید.» ما دست‌هایمان را بالا بردیم. احساس می‌کردم مغزم از کار افتاده، خیلی ترسیده بودم. سعی کردم بفهمم مهاجمان عراقی هستند یا ایرانی، اما وقتی جلو آمدند دیدم لباس محلی پوشیده‌اند. بعضی فارسی و بعضی کردی حرف می‌زدند، ایرانی بودند. از گروه‌های رزگاری و کومله و دمکرات بودند. وقتی دست‌هایمان را بالا بردیم تیراندازی قطع شد. سرگروه آن‌ها بسیار خشن بود و با زبان کردی صحبت می‌کرد و شروع کرد به فحش دادن. یکی از مهاجمین جلو آمد و اسلحه سربازان مرا گرفت و به زبان کردی گفت: «بیانکژن (بکشیدشان)». اما سرگروه گفت: «نه، وَتکی خومان آیان وین (نه با خودمان می‌بریمشان).
مادربزرگ علی💝
دنیا جلوی چشممان سیاه شد. ما تحویل نظامیان عراقی شده بودیم. سربازها به زبان عربی صحبت می‌کردند. و تفنگ‌هایشان را آماده و فشنگ‌گذاری می‌کردند. به طرف یکی از مهاجمین که ما را تحویل داده بود برگشتم و با تمام کینه و ناراحتی گفتم: «چرا ما را به اجنبی فروختید؟... شما که گفتید ما را تحویل ایرانی‌ها می‌دهید!» گفت: «اگر ایرانی باشم شما را برمی‌گردانم!» برایم جالب بود که باز هم فریبکاری می‌کرد. دلم می‌خواست خفه‌اش کنم. دلم می‌خواست دست‌هایم باز بود و به آن‌ها می‌فهماندم خیانت چه معنایی دارد. همه ما وحشت کرده بودیم. و هزار خیال به مغزم می‌رسید. هر لحظه منتظر بودم تیرباران شویم. لحظه‌ای فکر می‌کردم اعدام می‌شویم. و لحظه‌ای دیگر فکر می‌کردم ما را در کوره آتش‌سوزی می‌اندازند. ما را سوار خودروی وانت‌بار که کردند ماشین به سرعت به حرکت درآمد. سربازهای همراهم به گریه افتادند. آن‌ها از ترس می‌لرزیدند.
مادربزرگ علی💝
یکی دیگر از آن‌ها جلو آمد و گفت: «اگر زودتر به آنجا برسیم شما را آزاد خواهیم کرد. پس عجله کنید تا زودتر برسیم. آنجا ماشین‌ها منتظرند.» فهمیدیم گروه رزگاری ما را اسیر کرده و بقیه افراد از حزب کومله و دمکرات هستند. آن‌ها زبان عربی را هم خوب صحبت می‌کردند. ما را جلو انداختند و دوباره به راه افتادیم. از کوه بالا کشیدیم. خسته بودیم. به گیاهان چنگ می‌انداختیم و بالا می‌رفتیم. آن‌ها مرتب تکرار می‌کردند که عجله کنید. الان آزادتان می‌کنیم... اما ما می‌دانستیم حرف‌هایشان بی‌پایه و اساس است. وقتی به بالای کوه رسیدیم سربازهایی را دیدیم که شکل سربازهای خودمان نبودند. آن‌ها سیاه و بدترکیب بودند. انگار ساعت‌ها که منتظر ما بودند. جلو آمدند. چشم‌های ما را با پارچه‌های سیاه پوشانده و دست‌هایمان را به هم بستند و سوار یک وانت بار کردند. دنیا جلوی چشممان سیاه شد. ما تحویل نظامیان عراقی شده بودیم.
مادربزرگ علی💝
کلاس اول برایم سخت بود. معلم مهربانی داشتیم به نام آقای میرانی، به او اصرار کردم که امید پسر همسایه را بیاورد توی کلاس ما، گفت نمی‌شود امید کلاس دوم است.
مادربزرگ علی💝
با پدرم به بازار رفتیم و او برایم لباس و کیف و دفتر خرید. نمی‌دانم تا شب چند بار لباس‌های نو را پوشیدم و درآوردم (البته لباس‌ها چند سایز بزرگ‌تر از من بودند).
مادربزرگ علی💝

حجم

۲۱۲٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۹۶ صفحه

حجم

۲۱۲٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۹۶ صفحه

قیمت:
۲۸,۰۰۰
تومان