با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
اردیبهشتی دیگر؛ خاطرات فرار عبدالمجید خزائی از زندان سلیمانیه عراق

دانلود کتاب اردیبهشتی دیگر؛ خاطرات فرار عبدالمجید خزائی از زندان سلیمانیه عراق

۴٫۳ از ۴ نظر
۴٫۳ از ۴ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب اردیبهشتی دیگر؛ خاطرات فرار عبدالمجید خزائی از زندان سلیمانیه عراق

عبدالمجید خزایی به دست یک گروهک ضد انقلاب اسیر می‌شود. او را به عراقی‌ها تحویل می‌دهند و یک سال در زندان‌های سلیمانیه اسارت می‌کشد. اما پس از یک سال راه فراری می‌یابد و به کمک کردهای عراقی به کشور بازمی‌گردد. این اثر خاطرات خزایی از دوران اسارت و داستان چگونگی فرارش به ایران است.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۴)
کاربر ۱۸۰۲۹۱۶
۱۳۹۹/۰۶/۳۰

کتاب میتونست بهتر از این نوشته شه خلاصه بود در صورتی که خیلی جذابتر میشد اگه یکم جزئیات بیشتر بود

مادر بزرگ علی💝
۱۳۹۸/۰۸/۱۵

داستان زندگی آقای عبدالمجید خزایی از کودکیشون روایت میشه ایشون اهل کنگاور بودند شهری بین کرمانشاه و همدان. همینطور که داستان زندگیشون را میخوندم خودم را تو فضای خونه و زندگی ایشون تصور میکردم. یه حس خوبی داشتم انگار که من هم

- بیشتر
z.gh
۱۳۹۹/۰۵/۲۴

آفرین به این همه شجاعت

فاطمه مهاجری
۱۳۹۹/۰۴/۰۱

خیلی خوب بود افرین برشجاعت مردان ایرانی که ازادی را به هرقیمتی بدست می اورنددرود بر دلاوران وقهرمانان جنگ تحمیلی ولعنت خدا بر صدام وابرقد تهای ظالم

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۵)
فقط دو اسلحه برای شلیک داشتیم، اما وقتی خوب نگاه کردیم دیدیم آن‌ها حدود سی نفر هستند. ناگهان صدای فریاد حشمت‌اله گودرزی که رانندۀ خودرو هم بود به گوشمان رسید. گلوله به مچ پایش خورده بود. گودرزی از درد به خود می‌پیچید. من اسلحه نداشتم. صدای آن‌ها را شنیدیم که به زبان کردی و فارسی به ما می‌گفتند: «دست‌ها بالا.» به هم تکیه دادیم. کاملاً بی‌پناه شده بودیم. گودرزی درد می‌کشید. سرگروه مهاجمان فریاد زد: «تسلیم شوید.» ما دست‌هایمان را بالا بردیم. احساس می‌کردم مغزم از کار افتاده، خیلی ترسیده بودم. سعی کردم بفهمم مهاجمان عراقی هستند یا ایرانی، اما وقتی جلو آمدند دیدم لباس محلی پوشیده‌اند. بعضی فارسی و بعضی کردی حرف می‌زدند، ایرانی بودند. از گروه‌های رزگاری و کومله و دمکرات بودند. وقتی دست‌هایمان را بالا بردیم تیراندازی قطع شد. سرگروه آن‌ها بسیار خشن بود و با زبان کردی صحبت می‌کرد و شروع کرد به فحش دادن. یکی از مهاجمین جلو آمد و اسلحه سربازان مرا گرفت و به زبان کردی گفت: «بیانکژن (بکشیدشان)». اما سرگروه گفت: «نه، وَتکی خومان آیان وین (نه با خودمان می‌بریمشان).
مادر بزرگ علی💝
دنیا جلوی چشممان سیاه شد. ما تحویل نظامیان عراقی شده بودیم. سربازها به زبان عربی صحبت می‌کردند. و تفنگ‌هایشان را آماده و فشنگ‌گذاری می‌کردند. به طرف یکی از مهاجمین که ما را تحویل داده بود برگشتم و با تمام کینه و ناراحتی گفتم: «چرا ما را به اجنبی فروختید؟... شما که گفتید ما را تحویل ایرانی‌ها می‌دهید!» گفت: «اگر ایرانی باشم شما را برمی‌گردانم!» برایم جالب بود که باز هم فریبکاری می‌کرد. دلم می‌خواست خفه‌اش کنم. دلم می‌خواست دست‌هایم باز بود و به آن‌ها می‌فهماندم خیانت چه معنایی دارد. همه ما وحشت کرده بودیم. و هزار خیال به مغزم می‌رسید. هر لحظه منتظر بودم تیرباران شویم. لحظه‌ای فکر می‌کردم اعدام می‌شویم. و لحظه‌ای دیگر فکر می‌کردم ما را در کوره آتش‌سوزی می‌اندازند. ما را سوار خودروی وانت‌بار که کردند ماشین به سرعت به حرکت درآمد. سربازهای همراهم به گریه افتادند. آن‌ها از ترس می‌لرزیدند.
مادر بزرگ علی💝
یکی دیگر از آن‌ها جلو آمد و گفت: «اگر زودتر به آنجا برسیم شما را آزاد خواهیم کرد. پس عجله کنید تا زودتر برسیم. آنجا ماشین‌ها منتظرند.» فهمیدیم گروه رزگاری ما را اسیر کرده و بقیه افراد از حزب کومله و دمکرات هستند. آن‌ها زبان عربی را هم خوب صحبت می‌کردند. ما را جلو انداختند و دوباره به راه افتادیم. از کوه بالا کشیدیم. خسته بودیم. به گیاهان چنگ می‌انداختیم و بالا می‌رفتیم. آن‌ها مرتب تکرار می‌کردند که عجله کنید. الان آزادتان می‌کنیم... اما ما می‌دانستیم حرف‌هایشان بی‌پایه و اساس است. وقتی به بالای کوه رسیدیم سربازهایی را دیدیم که شکل سربازهای خودمان نبودند. آن‌ها سیاه و بدترکیب بودند. انگار ساعت‌ها که منتظر ما بودند. جلو آمدند. چشم‌های ما را با پارچه‌های سیاه پوشانده و دست‌هایمان را به هم بستند و سوار یک وانت بار کردند. دنیا جلوی چشممان سیاه شد. ما تحویل نظامیان عراقی شده بودیم.
مادر بزرگ علی💝
با پدرم به بازار رفتیم و او برایم لباس و کیف و دفتر خرید. نمی‌دانم تا شب چند بار لباس‌های نو را پوشیدم و درآوردم (البته لباس‌ها چند سایز بزرگ‌تر از من بودند).
مادر بزرگ علی💝
کلاس اول برایم سخت بود. معلم مهربانی داشتیم به نام آقای میرانی، به او اصرار کردم که امید پسر همسایه را بیاورد توی کلاس ما، گفت نمی‌شود امید کلاس دوم است.
مادر بزرگ علی💝

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۹۶ صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۸۹/۰۱/۱۵
دسته بندی
تعداد صفحات۹۶صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۸۹/۰۱/۱۵