فقط دو اسلحه برای شلیک داشتیم، اما وقتی خوب نگاه کردیم دیدیم آنها حدود سی نفر هستند. ناگهان صدای فریاد حشمتاله گودرزی که رانندۀ خودرو هم بود به گوشمان رسید. گلوله به مچ پایش خورده بود. گودرزی از درد به خود میپیچید. من اسلحه نداشتم. صدای آنها را شنیدیم که به زبان کردی و فارسی به ما میگفتند: «دستها بالا.»
به هم تکیه دادیم. کاملاً بیپناه شده بودیم. گودرزی درد میکشید.
سرگروه مهاجمان فریاد زد: «تسلیم شوید.» ما دستهایمان را بالا بردیم. احساس میکردم مغزم از کار افتاده، خیلی ترسیده بودم. سعی کردم بفهمم مهاجمان عراقی هستند یا ایرانی، اما وقتی جلو آمدند دیدم لباس محلی پوشیدهاند. بعضی فارسی و بعضی کردی حرف میزدند، ایرانی بودند. از گروههای رزگاری و کومله و دمکرات بودند. وقتی دستهایمان را بالا بردیم تیراندازی قطع شد. سرگروه آنها بسیار خشن بود و با زبان کردی صحبت میکرد و شروع کرد به فحش دادن.
یکی از مهاجمین جلو آمد و اسلحه سربازان مرا گرفت و به زبان کردی گفت: «بیانکژن (بکشیدشان)». اما سرگروه گفت: «نه، وَتکی خومان آیان وین (نه با خودمان میبریمشان).