معرفی و دانلود کتاب باغ مادربزرگ خاطرات بانوی کرد، خان‌زاد مرادی محمدی + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب باغ مادربزرگ خاطرات بانوی کرد، خان‌زاد مرادی محمدی
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب باغ مادربزرگ خاطرات بانوی کرد، خان‌زاد مرادی محمدی

نوع کتاب
۴.۸(از ۲۹ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
مهناز فتاحی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب باغ مادربزرگ خاطرات بانوی کرد، خان‌زاد مرادی محمدی

«باغ مادربزرگ» خاطرات روزهای کودکی نویسنده‌ی این رمان، «مهناز فتحی» است، که در سال‌های جنگ گذشته است. خاطراتی که مهناز فتحی، در همان سال‌ها، در خانه مادربزرگش نوشته و امروز تبدیل به رمانی خواندنی شده‌است. بخشی از کتاب: «روستا، مثل یک پادگان، در حالت آماده‌باش بود. به بچه‌ها گفتم: «باید آماده باشیم که اگر مشکلی پیش آمد، سریع به طرف کرمانشاه و از آنجا به طرف همدان حرکت کنیم. فقط وسایل لازم را با خودتان بیاورید.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب باغ مادربزرگ خاطرات بانوی کرد، خان‌زاد مرادی محمدی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:باغ مادربزرگ خاطرات بانوی کرد، خان‌زاد مرادی محمدی
موضوع:رمان، دفاع مقدس، خاطرات، ادبیات پایداری، داستان ایرانی
نویسنده:مهناز فتاحی
انتشارات:انتشارات سوره مهر
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۶/۰۴/۰۱
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۲۰.۱۹ مگابایت
شابک:۹۷۸-۶۰۰-۰۳-۰۵۴۲-۰‬‬
تعداد صفحه‌ها:۲۸۴ صفحه
قیمت کتاب:۱۹۸۵۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

ادریس
۱۳۹۸/۰۳/۱۹

کتاب عالی است. مقاومت مردم غرب کشور ایثار فداکاری و عشق در این کتاب فراوان است خودت را در این کتاب پیدا خواهی کرد.

۲
رضا رعیت پیشه
۱۳۹۷/۰۶/۱۵

بسیار کتاب فوق العاده ای بود...با تشکر از قلم فوق العاده سرکار خانم فتاحی

۰
s.latifi
۱۳۹۷/۰۵/۰۱

کاش این کتاب هم مثل فرنگیس به صورت کتاب گویا تولید بشه.

۰
banoo
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۰/۱۰

رمان زیبایی بود تاریخ سالهای جنگ ایران و عراق مصیبت ها و درد و رنج و تحمل بالا و صبوری ها و بالاخره چشیدن طعم شادی

۰
daily100
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۲۹

کتابی جذاب که باخوندنش متوجه گذر زمان نمی شوید.

۰
آر-طاقچه
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۳/۱۸

خوب و درس آموز بود این کتاب را بخوانید تا از طریق یک بانوی اصیل و تلاشگر با اصالت یک قوم اصیل آشنا شوید

۰
رضا گیمر کتاب خوان
۱۳۹۹/۰۳/۱۵

عالی بود

۰
کاربر ۸۷۰۹۳۰
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۳/۱۱

لذت بردم و آفرین میگم به مادر بزرگ خانم فتاحی که اینقدر بزرگ و صبور بودن،روحشون شاد

۰
کاربر ۲۰۷۸۴۳۰
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۸/۲۱

کتابی است جالب و جذاب و وواقغی .کاشکی همه انسانها بتوانند مانند مادر بزرگ دل بزرگ و مهربان داشته باشند .ما با داشتن چنین شیر زنانی میتوانیم ایرانی آباد داشته باشیم و باید آنها سرمش و الگوی ما باشند.

۰
کاربر 7464745
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۸/۱۱

نثر بسیار روان و جذاب که ما را با خود به روزهای زندگی خان زاد میبرد ، شیرزنی که کاش مثل او زیاد باشد..

۰
کتابدوست
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۰/۲۲

خیلی دلنشینه از خوندنش لذت بردم ، درکنار سختیا ،چه زندگی پر برکتـو شیرینی داشتن🌷

۰
seyed
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۹/۲۰

درود بر این بانوی با ایمان و مهمان نواز کُرد. کاشکی زنده بودند و منم یه روز مهمونشون میشدم😊 خدا ایشون و حاجی رو رحمت کنه

۰
الماسی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۱/۱۲

عالی بود ! درود بر خانم فتاحی نویسنده ی توانمند هر چه از ایشان خواندم بی نظیر بود ...👏👏👏👏

۰
Mary gholami
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۳/۱۵

خوب بود

۰
صابری
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۲۶

بسیار کتاب زیبایی بود چه شخصیت بزرگ دلی بود این خان زاد خانم و آقا فتاح خوشا بسعادتشان

۰

بریده‌هایی از کتاب

ادریس
۸
ما هم گفت: «بچه‌ها، از شما فقط یک چیز می‌خواهم. همیشه به یاد خدا باشید. اگر دلتان با خدا باشد، ثروتمند هستید. هیچ هم دلتان را به ثروت دنیا خوش نکنید.»
ادریس
۶
«خان‌زاد، ما خیلی ثروت داریم. اما این ثروت امانت است. مال خداست. خدا ثروت را به ما داده تا به دیگران ببخشیم.
ادریس
۶
از آن روز، جز نماز واجب، نمازهای مستحب را هم بجا می‌آوردم و دیگر نمازم ترک نشد. سعی کردم هر چه خدا دوست دارد انجام بدهم و انسان خوبی باشم؛ مثل باوک و دایکم.
ادریس
۶
به مردم، ایرانی و عراقی، گفتم: «همگی میهمان من هستید.» آواره‌های عراقی از شرکت در جشن عروسی خوشحال بودند. گفتم: «آی مردم، خودتان صاحب‌خانه‌اید. این پذیرایی مولودی پیغمبر است. بیایید. همه میهمان پیغمبریم. بیایید با هم باشیم.»
ادریس
۴
«دادا، می‌خواهم کتاب خاطراتت را بنویسم. خاطراتت را برایم تعریف می‌کنی؟ خاطرات زمان جنگ و آواره‌ها را.» مادربزرگ اول قبول نمی‌کرد. می‌گفت: «روله می‌خواهی چه کار کنی؟ می‌خواهی کارهای خوبم بر باد برود؟ می‌خواهی به همه بگویی من زن خوبی هستم؟ خدا باید بداند هر کس چه کرده است؛ که می‌داند.» آن‌قدر آنجا از او خواهش کردم که سرانجام راضی شد. مطمئن بودم دل کسی را نمی‌شکند.
ادریس
۳
چه کسی پاسدار یا ارتشی یا بسیجی است؟‘ می‌خواستند پاسدارها و نظامی‌ها و بسیجی‌ها را پیدا کنند. البته گروهی را هم از بقیه جدا کرده بودند. یکی از بسیجی‌ها را شناختم. دوستم، محمدعلی خرمی، بود. نگاهش کردم. نگران بود. دستش را بسته بودند. انگار قلبم را خنجر می‌زدند. او را با خود بردند و شهید کردند.»
ادریس
۳
روی زمین دراز کشیدیم و سرمان را به زمین چسباندیم. همه‌جا تاریک بود. ترسیده بودیم. ناگهان صدای فریادشان آمد که می‌گفتند حرکت کنید. آرام از گوشهٔ چشمم به آن‌ها نگاه کردم. بسیجی‌ها را جلو انداخته بودند و با تفنگ پشت سرشان می‌دویدند.
ادریس
۳
منافقین سربازها و نیروهای ایرانی را به درخت‌های بلوط منطقه یا به تیرهای برق بسته و تیرباران کرده بودند. صحنهٔ غم‌انگیزی بود! به اسلام‌آباد که رسیدیم، به بیمارستان رفتیم. همهٔ بیماران را کشته بودند؛ در حالی که سِرُم در دستشان بود. آنجا گریه‌ام گرفت. رفتیم داخل شهر. درگیری ادامه داشت. لحظات دلهره‌آوری بود. بعضی از منافقین، که هنوز آنجا مانده بودند، به محض نزدیک شدن نیروهای ما، قرص سیانور می‌خوردند. من در واحد مهندسی بودم.
ادریس
۳
می‌دانستم از اینکه این‌طور آواره شده‌اند ناراحت است. تسبیحم را چرخاندم و گفتم: «اینجا که خانهٔ من نیست. این خانه نذر خدا و پیغمبرش است. جای خوبی هستی خواهر. خود من هم اینجا میهمانم.»
ادریس
۳
فتاح، همان‌طور که سرش را پایین انداخته بود، گفت: «می‌گویم یک مشت برای خدا یک مشت برای خودم.» بعد نگاهی به من انداخت و گفت: «این‌طور درست است. همهٔ آنچه می‌کاریم مال خودمان که نیست؛ نصف‌نصف است. نصفش را باید ببخشیم