معرفی و دانلود کتاب نیازمندی ها + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب نیازمندی ها

کتاب نیازمندی ها

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۱۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
ساناز اسدی
انتشارات: 
نشر نیماژ
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب نیازمندی ها

مجموعه داستان نیازمندی‌ها نوشته‌ی ساناز اسدی، هفت داستان کوتاه دارد. نقطه‌ی قوت تمام داستان‌ها شخصیت‌پردازی دقیق نویسنده‌ است. آدم‌هایی وامانده در روزگار معاصر و فراری از گذشته خود که هر کدام حادثه‌ای را از سر گذرانده‌اند و سعی در فراموشی آن دارند. پایان‌بندی‌های دقیق و موثر داستان‌ها نیز مخاطب خود را به چالش می‌کشاند تا داستان بعد از پایان خود هم در ذهن خواننده ادامه پیدا کند. آنچه قهرمان‌های داستان‌ها را در وضعیت‌های به‌وجود آمده قرار داده، نتیجه انتخاب‌هایشان نیست بلکه به آنها تحمیل شده‌است.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب نیازمندی ها و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابنیازمندی ها
موضوعداستان کوتاه، داستان ایرانی
نویسندهساناز اسدی
انتشاراتنشر نیماژ
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۵/۰۷/۲۱
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱.۳ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۳۶۷۲۳۶۹
تعداد صفحه‌ها۸۵ صفحه
قیمت کتاب۱۰۰۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

Sina Iravanian
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۱/۰۹

قصه‌ی کوتاه «هتل اینترنشنال» که قصه‌ی آخر کتاب هم هست، تمام آن‌چه را که از خواندن داستان به دنباش می گردم برآورده کرد. ترسِ تصویر شده در این قصه از جنس همان ترسی است که در زندگی گریبانگیر من است...بیشتر

۰
sbabayan
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۶/۰۷

نویسنده جوان قلم زیبایی دارد و در پایان هر داستان تا لحظاتی به فکر فرو می رویم. اینده خوبی برای این نویسنده می بینم. کتاب اخر ایشان هم بسیار جالب هست.

۰
pooya
۱۳۹۹/۰۶/۲۵

یک مجموعه داستان ناب با روایت روان.

۰
Negar Safari
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۲۷

از بهترین داستان‌های فارسی نوظهوری که خواندم. روایت جذاب، قلم خلاق و نوآورانه.

۰
Elnaz
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۳/۲۲

در نگاه اول متوجه میشیم که داستان های این کتاب معمولی نیستن.نگاه نویسنده به موضوعات مختلف شخصی و به دور از کلیشه ست.گاهی اوقات داستان ها نیاز به توضیح بیشتری دارن ولی اینجوری نیست که ناقص باشن و هر داستان...بیشتر

۰
فا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۷/۰۵

این کتابشو با اون یکی قاطی کردم. داستان اون یادمه ولی اینو چیزی ازش یادم نمیاد. درکل ساناز اسدی بین نویسنده‌های ایرانی بدک نیست، داستاناش ارزش خوندن دارن. کتاب سخت پوستش رو بخونید درنهایت ضربه‌ی سنگینی میخورید که هم جذابه...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

Elnaz
۱
من ترسو بودم و به خاطر همین مادرم من را بیشتر دوست داشت. مثل بقیه‌ی پسرها نبودم و تمام روز را می‌چسبیدم به مادرم. از سگ می‌ترسیدم، از دریا می‌ترسیدم، از پله‌برقی می‌ترسیدم، از دوربین عکاسی وقتی روز سال نو روی سلف‌تایمر بود و از ما عکس می‌گرفت می‌ترسیدم. فکر می‌کردم حتماً کسی، چیزی، پشت دوربین ایستاده و ما را نگاه می‌کند.
Elnaz
۰
دستپاچه بودیم. حرف‌های بی‌ربط می‌زدیم. به هم خیره نمی‌شدیم. مثل همه‌ی آدم‌هایی که بعد از بیست‌وپنج سال همدیگر را می‌بینند و نمی‌خواهند به روی هم بیاورند و نمی‌خواهند فکر کنند تقصیر کدام‌شان است که این همه سال همدیگر را ندیدند. یادم نیست حرف را چه‌طور شروع کردیم. کدام‌مان اول سؤال پرسید و کدام‌مان اول از جواب دادن طفره رفت. ‌
Elnaz
۰
مژگان دست کشید روی تای وسط کاغذ که ماه را از وسط نصف کرده بود و تعریف کرد: ‌«اینجا نوشته ستاره‌هایی که ما توی آسمون می‌بینیم یا اون شهاب‌ها، همون ستاره‌دنباله‌دارایی که یه وقتایی می‌بینیم، هزار سال پیش، بیشتر، چند هزار سال پیش از بین رفتن. اونا چند هزار سال نوری قبل، از بین رفتن ولی ما هنوز داریم سالم می‌بینیمشون. هنوز نمی‌تونیم از بین رفتن‌شون رو بینیم.» سعی کردم چند خط از مطلبی که دورش خط کشیده بود را بخوانم. مژگان دوباره کاغذ را تا کرد. گفت: ‌«خیلی عجیبه، نه؟» چشم‌هایش خیس شده بودند. مادرم بعد از بیست‌وپنج سال کنارم نشسته بود و ستاره‌هایی که هزار سال پیش مرده بودند و ما هنوز می‌دیدیم‌شان برایش عجیب‌ترین اتفاق دنیا بودند و به خاطرشان بغض کرده بود.
Elnaz
۰
پدر هیچ‌وقت دستم را نگرفته بود تا با هم بیاییم رستوران غذا بخوریم و از پشت شیشه‌ها برای هم دست تکان بدهیم، اما دوستش داشتم. تمام زندگی‌اش کار کرده بود. کاری که هیچ‌کس قبول نداشت. کاری که اسمش را کار نمی‌گذاشتند. دست‌هایش همیشه رنگی بود. بعضی رنگ‌ها را هر چه‌قدر هم می‌شست پاک نمی‌شدند. ‌
Elnaz
۰
مرجان جلوی زمین بازی می‌ایستد و داد می‌زند: ‌«ارغوان!» دخترش می‌دود طرفش. ‌ - سلام کن به عمو. دختر با صدای بلند داد زد: ‌«سلام عمو» و با همین دو کلمه شدم عموی دخترِ زنی که پنج سال پیش می‌خواستم زنم باشد.
Elnaz
۰
گفته بود تا خسرو را نبیند نمی‌میرد. یک ماه بود هر شب می‌خواست بمیرد و هر صبح نمردنش را می‌انداخت گردن خسرو.
Elnaz
۰
خسرو را که بغل کرد از جنگ بدش آمد. تمام خانه‌ی بزرگ و پُردار و درختش به‌زور جا شده بود توی اتاق دوتخته‌ی هتل.