
کتاب شیدخت
معرفی کتاب شیدخت
کتاب شیدخت نوشتهی محدثه گودرزنیا روایتی است از نوجوانی که در میانهی سوگ، بحران هویت و جستوجوی حقیقت، با واقعیتهای تلخ و پیچیدهی زندگی خانوادگی و اجتماعی روبهرو میشود. این اثر توسط انتشارات پرتقال منتشر شده است و با نگاهی صمیمی و بیپرده، تجربههای عاطفی و ذهنی یک دختر نوجوان را پس از حادثهای تلخ به تصویر میکشد. شیدخت، با زبانی نزدیک به ذهن و دغدغههای نسل جوان، به موضوعاتی چون فقدان، سوگواری، روابط خانوادگی، هویت و رشد فردی میپردازد و در دل روایت خود، لایههایی از نقد اجتماعی و نگاه به مناسبات انسانی را نیز جای داده است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب شیدخت
کتاب شیدخت اثری از محدثه گودرزنیا است که با محوریت زندگی یک دختر نوجوان، به روایت تجربههای او پس از حادثهی فرو ریختن ساختمان پلاسکو میپردازد. داستان در بستری معاصر و شهری شکل میگیرد و از زاویهی دید اولشخص، ذهنیات و احساسات شیدخت را در مواجهه با فقدان پدر و تغییرات ناگهانی زندگیاش دنبال میکند. ساختار کتاب مبتنی بر روایت خطی و در عین حال پر از بازگشت به خاطرات و گذشته است؛ جایی که شیدخت با مادر، برادر، دایی، مادربزرگ و دیگر اعضای خانواده و فامیل، هرکدام با واکنشها و سوگواریهای متفاوت، روبهرو میشود. نویسنده در این کتاب، با جزئیات دقیق و توصیفهای ملموس، فضای خانه، روابط خانوادگی، مدرسه و حتی شهر را به تصویر کشیده است. شیدخت نهتنها با غم از دست دادن پدر، بلکه با بحرانهای هویتی، اختلافات خانوادگی، و تلاش برای یافتن جایگاه خود در میان آدمهایی که هرکدام زخمی از گذشته دارند، دستوپنجه نرم میکند. این کتاب، تصویری از سوگ، انکار، خشم، پذیرش و در نهایت، تلاش برای بازسازی زندگی پس از یک فقدان بزرگ را ارائه میدهد.
خلاصه داستان شیدخت
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! شیدخت، دختر نوجوانی است که زندگیاش با حادثهی آتشسوزی و فرو ریختن ساختمان پلاسکو دگرگون میشود. پدرش در این حادثه ناپدید میشود و خانواده، میان امید و انکار، با واقعیت تلخ فقدان دستوپنجه نرم میکنند. شیدخت که حاضر به پذیرش مرگ پدر نیست، درگیر سوگواری، خشم و بحران هویت میشود و رابطهاش با مادر، برادر و دیگر اعضای خانواده دستخوش تغییرات عمیق میگردد. او در تلاش برای یافتن معنای زندگی و کنار آمدن با غم، به خانهی مادربزرگ پدری و عموی ناشنوایش پناه میبرد؛ جایی که با آدمهایی تازه و روایتهایی متفاوت از گذشتهی خانواده روبهرو میشود. در این مسیر، شیدخت با خاطرات پدر، رازهای خانوادگی، و تضادهای درونی خود مواجه میشود و به تدریج، معنای تازهای برای بودن و ادامه دادن پیدا میکند. روایت کتاب، با تمرکز بر جزئیات احساسی و ذهنی، فرازونشیبهای سوگ، خشم، انکار و پذیرش را از نگاه یک نوجوان به تصویر میکشد و در دل روایت، به مسائلی چون هویت، روابط والدین و فرزندان، و تأثیر فقدان بر ساختار خانواده میپردازد.
چرا باید کتاب شیدخت را بخوانیم؟
شیدخت با روایتی صادقانه و بیپرده، تجربهی سوگ و بحران نوجوانی را از زاویهای ملموس و انسانی بازگو میکند. این کتاب، نهتنها به موضوع فقدان و سوگواری میپردازد، بلکه لایههایی از روابط پیچیدهی خانوادگی، هویتیابی و رشد فردی را نیز در خود جای داده است. نویسنده با پرداختن به جزئیات احساسی و ذهنی شخصیتها، امکان همذاتپنداری با دغدغهها و رنجهای نوجوانان را فراهم کرده است. همچنین، حضور شخصیتهایی با ویژگیهای خاص (مانند عموی ناشنوا) و روایت چندنسلی، به غنای داستان افزوده است. شیدخت فرصتی است برای درک بهتر احساسات پیچیدهی نوجوانان در مواجهه با بحرانها و شناخت تأثیر فقدان بر روابط انسانی.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن شیدخت به نوجوانان و جوانانی که با دغدغههای هویت، سوگ، یا روابط خانوادگی دستوپنجه نرم میکنند پیشنهاد میشود. همچنین به والدین، معلمان و مشاورانی که به دنبال درک عمیقتر احساسات و ذهنیت نوجوانان در شرایط بحرانی هستند، توصیه میشود.
بخشی از کتاب شیدخت
«نمیدانستم ساختمانها هم جان دارند، زندهاند، قلب دارند، غم را میفهمند، شادی را زندگی میکنند و بعد یکهو پیر میشوند و میمیرند. نمیدانستم میتوانند ویران شوند، متهم شوند و گاهی برعکس، شاکی یک پرونده. نمیدانستم ساختمانها فقط سازههایی از آجر و آهن و خاک و سیمان نیستند، بلکه محافظاند و نگهبان، درست مثل صدفهایی که مراقب مرواریدند. نمیدانستم درست چند روز بعد از تولد هفدهسالگیام یکیشان آتش میگیرد، فرومیریزد و چند وقت بعد من را به دنیا میآورد. مِه بود، غلیظ و چسبنده. مثل گدازههای آتشی که از ساختمانی سوزان و ویران بچکد. مثل تیرآهنهایی که از هُرمی داغ، آب شده باشند و راه گرفته باشند و جایی روی زمین، ماسیده و مچاله، جوری به آدم نگاه کنند که انگار هیچ گناهی ندارند، هیچ خطایی نکردهاند، هیچکس را آتش نزدهاند و باز قرار است بشوند همانی که بودهاند. حالبههمزن بود، هر چیزی که دوروبرم بود همین بود، حالبههمزن. جوری بود که دلم میخواست بگویم برگردیم. برگردیم تا نگاه کنم به آن تودهٔ درهم و جیغ بکشم، موهایم را بکَنم، صورتم را چنگ بزنم و التماس کنم؛ کاری که تا آن روز نکرده بودم. هزار بار دلم خواسته بود همهٔ این کارها را بکنم و فکر کرده بودم اگر چنین کنم، آن ساختمان نحس دلش به رحم میآید، بلند میشود و سرپا میایستد و برمیگردد به چند ساعت قبل از ریختنش و دیگر نه آتش میگیرد، نه ویران میشود، نه میسوزد و نه میسوزاند.»
حجم
۲۹۷٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۰۰ صفحه
حجم
۲۹۷٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۰۰ صفحه