
کتاب بادام
معرفی کتاب بادام
کتاب بادام (Almond) نوشته وون پیونگ سون با ترجمه غزل یزدان پناه توسط نشر پرتقال منتشر شده است و روایتی از پسری نوجوان است که نمیتواند احساسات خود و دیگران را تشخیص دهد و همین ناتوانی، او را در مرکز حادثهای خونین و زندگیای پر از سوءتفاهم قرار میدهد. متن کتاب از همان سطرهای آغازین، با توضیح علمی آلکسیتایمیا و نقش آمیگدال یا بادامههای مغز شروع میشود و بعد بهسرعت وارد زندگی راوی میشود؛ پسری که از کودکی لبخند نزده، ترس را نمیشناسد و در برابر درد و هیجان واکنشی شبیه دیگران ندارد. کتاب بادام با ترکیب توضیحهای سادهی عصبشناختی، جزئیات روزمرهی زندگی در سئول و نگاه دقیق بهتنهایی و تفاوت، داستانی میسازد که هم دربارهی مغز و هم دربارهی روابط انسانی است؛ دربارهی اینکه وقتی احساسات بهطور طبیعی کار نمیکنند، چهچیزی از انسانبودن باقی میماند. این کتاب متعلق به مجموعهی چاباموچی از نشر پرتقال است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب بادام اثر وون پیونگ سون
کتاب بادام داستان یونجای سئون است؛ پسری که از کودکی بهخاطر آمیگدالهای کوچک و تشخیص آلکسیتایمیا، نه ترس را درست حس میکند، نه شادی و غم را. وون پیونگ سون در فصلهای ابتدایی، با مقدمهای شبهعلمی دربارهی آمیگدال و آلکسیتایمیا شروع کرده است و بعد در قالب بخشهایی شمارهدار، کودکی یونجای را روایت میکند. در بخش اول رابطهی او با مادر و مادربزرگ محور اصلی است. کتاب بادام در این بخش، با جزئیات ریز بهتدریج نشان میدهد که چگونه یونجای یاد میگیرد احساسات را بازی کند تا در چشم دیگران عادی به نظر برسد.
این کتاب در قالب روایت اولشخص، همزمان دو مسیر را دنبال میکند: تلاش مادر و مادربزرگ برای عادیکردن او و بعد، فروپاشی ناگهانی این زندگی در یک حملهی خیابانی. کتاب بادام بهسمت بررسی فشار اجتماعی بر فردی متفاوت میرود و نشان میدهد که چگونه حادثهای عمومی، به هویت شخصی او گره میخورد. وون پیونگ سون بهخاطر تمرکز بر جزئیات کوچک تجربهای حسی و دقیق از خواندن میسازد؛ تجربهای که در آن، فاصلهی میان نداشتن احساس و فهمیدن احساسات دیگران مدام به چالش کشیده میشود.
خلاصه داستان بادام
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند!
کتاب بادام از یک سو بر پایهی توضیح علمی آلکسیتایمیا و نقش آمیگدال در پردازش احساسات بنا شده است و ازسویدیگر، این مفاهیم را در زندگی روزمرهی یونجای سئون دنبال میکند. یونجای از نوزادی لبخند نمیزند و در موقعیتهایی که دیگران را میترساند یا به گریه میاندازد، فقط نگاه میکند. پزشکان بعد از آزمایشها و تصویربرداری مغزی، به مادرش میگویند که او آلکسیتایمیا دارد؛ یعنی نمیتواند احساسات را تشخیص دهد و بروز بدهد، هرچند ازنظر هوشی و زبانی مشکلی ندارد. پیشنهاد پژوهشگران برای استفاده از او در تحقیقات طولانیمدت رد میشود و مادر تصمیم میگیرد خودش با آموزشهای خانگی، او را تا حد ممکن به آدم عادی نزدیک کند.
در همین دوران مادر با کمک مادربزرگ کتابفروشی دستدومی در محلهی سویودونگ راه میاندازد و خانه و مغازه به یک فضای واحد تبدیل میشود؛ جایی که یونجای در آن، هم با بوی کتابهای کهنه خو میگیرد و هم با کلمههایی مثل عشق و جاودانگی که برایش بیمعنا هستند، اما از تکرارشان لذت میبرد. نقطهی عطف کتاب حملهی مردی است که در شب کریسمس، مادر و مادربزرگ یونجای را هدف قرار میدهد. مادربزرگ درجا کشته میشود، مادر با ضربههای چکش دچار آسیب مغزی شدید میشود و در وضعیت زندگی نباتی میماند. یونجای که پشت در شیشهای رستوران گیر افتاده، فقط میتواند صحنه را تماشا کند و بعد در مراسم خاکسپاری مشترک قربانیان، زیر نگاه متعجب دیگران که از بیواکنشی او میپرسند، درگیر سؤالهایی بیجواب دربارهی انگیزهی قاتل و بیعملی تماشاگران میشود.
پس از این حادثه، یونجای با بیمهی عمر مادربزرگ و حمایت غیرمستقیم دکتر شیم، کتابفروشی را باز میکند، هر روز به بیمارستان میرود و در سکوت، کنار تخت مادر مینشیند. پیشنهاد مددکار اجتماعی برای رفتن به مرکز نگهداری جوانان را به تعویق میاندازد و در عوض پیشنهاد دکتر شیم را میپذیرد که در ازای ادارهی مغازه، ماهانه به او حقوق بدهد. در پس همهی این رویدادها کتاب بر این سؤال مکث میکند که وقتی مغز، احساسات را بهطور معمول پردازش نمیکند، آیا میتوان از راه یادگیری، تقلید و رابطه با دیگران، چیزی شبیه همدلی و دلبستگی ساخت یا نه.
چرا باید کتاب بادام را بخوانیم؟
کتاب بادام از دل روایت یک نوجوان با آلکسیتایمیا، به چند موضوع درهمتنیده میپردازد: تفاوت عصبی، فشار جامعه برای عادیبودن، نقش خانواده در شکلدادن به رفتار عاطفی و تأثیر خشونت ناگهانی بر زندگی روزمره. این کتاب نشان میدهد که احساسات فقط تجربههای درونی نیستند، بلکه مجموعهای از کلمات، قراردادها و تمرینها هم هستند. خواندن این داستان زاویهدیدی از درون ذهن کسی میدهد که شادی، ترس و غم را مثل دیگران حس نمیکند، اما میتواند آنها را توصیف کند، تقلید کند و دربارهشان فکر کند.
خواندن کتاب بادام را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن کتاب بادام به کسانی که به موضوعاتی مثل تفاوتهای عصبی، آلکسیتایمیا، اوتیسم و حاشیهنشینی عاطفی علاقهمندند، به دانشجویانی که در رشتههای روانشناسی، علوم اعصاب، مددکاری اجتماعی یا مطالعات خانواده درس میخوانند، به کسانی که تجربهی سوگ، حادثهی ناگهانی یا زندگی با والد بیمار را از سر گذراندهاند و به خوانندگانی که دوست دارند از زاویهدید نوجوانی کمحرف و ظاهراً بیاحساس، به مدرسه، خانواده و خشونت شهری نگاه کنند، پیشنهاد میشود. این اثر برای کسانی که به موضوعاتی مثل سلامت روان، عصبشناسی احساسات، تنهایی نوجوانان و تأثیر رسانه بر روایت خشونت علاقهمندند، میتواند مناسب باشد.
درباره وون پیونگ سون
وون پیونگ سون (Sohn Won-pyung) متولد سال ۱۹۷۹ میلادی، رماننویس، فیلمنامهنویس و کارگردانی از کرهی جنوبی به شمار میآید که مسیر حرفهای او آمیزهای از ادبیات و سینما را شامل میشود. او در دانشگاه سوگان در رشتههای جامعهشناسی و فلسفه تحصیل کرده و سپس در آکادمی هنرهای سینمایی کره، آموزش کارگردانی را پشتسر میگذارد؛ ترکیبی از دانش نظری و هنری که در آثارش نیز بازتاب مییابد. این نویسنده افزونبر فعالیت ادبی، در عرصهی سینما نیز حضوری فعال از خود نشان میدهد و جوایز گوناگونی کسب میکند؛ ازجمله جایزهی نقد فیلم در ششمین دورهی سین ۲۱ و جایزهی نویسندگان علمیـتخیلی برای فیلمنامهی من به این لحظه باور دارم.
او بهعنوان نویسنده و کارگردان چندین فیلم کوتاه فعالیت میکند و نخستین فیلم بلند خود را با عنوان مزاحم میسازد که نشاندهندهی ورود جدیاش به سینمای بلند محسوب میشود. ورود این نویسنده به عرصهی ادبیات با انتشار نخستین رمانش در سال ۲۰۱۶ با عنوان بادام شکل میگیرد؛ اثری که موفق میشود جایزهی ادبیات نوجوانان چانگبی را به دست آورد و نقطهی آغاز شهرت ادبی او میشود. این رمان در همان سال افتخاری مهم برایش رقم میزند و نام او را در میان نویسندگان معاصر کره مطرح میکند.
او در ادامه، در سال ۲۰۱۷ رمان سرکشیهای سیسالگی را منتشر میکند که موفق به کسب جایزهی ادبیات صلح ۳·۴ چجو و همچنین جایزهی کتابفروشان ژاپن در سال ۲۰۲۲ میشود. این دستاوردها نشان میدهند که آثار او نهتنها در کره، بلکه در سطح بینالمللی نیز مورد توجه قرار میگیرند. بهطور کلی، آثار وون پیونگ سون بر مفاهیمی چون معنای وجود، رشد انسان و تجربههای درونی شخصیتها تمرکز پیدا میکنند و اغلب با شخصیتپردازی خاص و روایتهای پرشتاب شناخته میشوند.
او در هر دو حوزهی ادبیات و سینما جایگاهی قابلتوجه به دست میآورد و بهعنوان هنرمندی چندوجهی شناخته میشود که روایتهایش میان فلسفه، احساس و تجربهی انسانی در نوسان قرار دارند. وون پیونگ سون برای نگارش کتاب بادام موفق میشود دهمین جایزهی چانگبی برای داستان نوجوانان (۲۰۱۶) و جایزهی کتابفروشان ژاپن (۲۰۲۰) را دریافت کند.
بخشی از کتاب بادام
«مامان خیلی بادام به خوردم میداد. محصول همهٔ کشورهایی را که به کُره بادام صادر میکنند، امتحان کردهام: آمریکایی، استرالیایی، چینی و روسی. بادامهای چینی کمی تلخمزه و گزندهاند و استرالیاییها یکجورهایی ترشاند و مزهٔ خاک میدهد. بادام کُرهای هم داریم، اما آمریکاییها را، بهخصوص آنها که محصول کالیفرنیاست، بیشتر از همه دوست دارم. آفتاب درخشانی که آنجا بهشان تابیده، باعث میشود رنگ قهوهای ملایمی داشته باشند. حالا میخواهم راز خوردنشان را بگویم. اول از همه، بسته را توی دستت بگیر و بادامها را از همان بیرون لمس کن. باید آن دانههای سفت و سرسخت را با سرانگشتهایت حس کنی. بعد، بالای بستهبندی را پاره و سرِ بسته را کمی باز کن. آنوقت، بینیات را فروکن توی بسته و بهآهستگی نفس بکش. برای این بخش باید چشمهایت را ببندی. عجله نکن و گاهی نفست را در سینه نگه دار و فرصت بده تا رایحهاش پخش بشود توی بدنت. آخرسر، وقتی بوی بادامها تمام وجودت را پر کرد، نصف مشت از آنها را توی دهانت بریز. مدتی توی دهانت بچرخانشان تا بافتشان را حس کنی. با زبانت به نوک تیزشان بزن و برجستگیهای روی سطحشان را حس کن. باید حواست باشد که خیلی طولش ندهی. اگر بزاقت باعث بشود که باد کنند، مزهشان بد میشود. همهٔ این مراحل مقدمهای است برای مرحلهٔ آخر. اگر زمان کافی ندهی بیمزه میشوند. اگر خیلی طول بدهی، اثرش از بین میرود. باید خودت زمان درستش را پیدا کنی. باید تصور کنی که بادامها بزرگ میشوند، از اندازهٔ ناخن دست به حبهٔ انگور، بعد کیوی، بعد پرتقال و بعدش هندوانه. آخرسر هم اندازهٔ توپ راگبی. آن لحظه است که وقتش رسیده. قرچ، میجَوی و خردشان میکنی و طعم آفتاب کالیفرنیا، از آن سر دنیا، صاف میآید و مینشیند زیر دندانت. من چون عاشق بادام هستم زحمت این کارها را به خودم میدهم. سر هر وعدهٔ غذا روی میز بادام بود. هیچجوره نمیشد دورشان زد. پس من هم روشی برای خوردنشان اختراع کردم. مامان فکر میکرد اگر خیلی بادام بخورم بادامهای توی مغزم بزرگتر میشوند. از معدود چیزهایی بود که هنوز میتوانست به آن امیدی داشته باشد.»
حجم
۱۹۸٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۴۸ صفحه
حجم
۱۹۸٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۴۸ صفحه
نظرات کاربران
پربار اموزنده