
کتاب آفتاب صبحگاهی
معرفی کتاب آفتاب صبحگاهی
کتاب آفتاب صبحگاهی نوشتهی سایمون استیونز و با ترجمهی حمید دشتی، توسط نشر دیدآور منتشر شده است. این اثر یک نمایشنامهی معاصر است که با روایتی چندلایه و شخصیتمحور، به زندگی سه زن از سه نسل مختلف در نیویورک میپردازد. ساختار نمایشنامه بر پایهی گفتوگوهای پیوسته و تغییر نقش شخصیتها استوار است و با حذف مرزهای معمول زمانی و مکانی، تجربهای متفاوت از روایت را رقم میزند. نویسنده با بهرهگیری از فضایی مینیمال و تمرکز بر خاطرات و روابط خانوادگی، تصویری از فرازونشیبهای زندگی شهری و تأثیر گذشته بر اکنون را ترسیم کرده است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب آفتاب صبحگاهی
کتاب آفتاب صبحگاهی اثر سایمون استیونز، نمایشی است که در بستر شهر نیویورک و در طول نیمقرن روایت میشود. این نمایشنامه با سه شخصیت زن که هرکدام نمایندهی یک نسل هستند، به بررسی پیوندها، جداییها و تأثیرات متقابل افراد خانواده میپردازد. ساختار اثر بر پایهی تغییر نقشها و روایتهای درهمتنیده شکل گرفته و شخصیتها در طول نمایش، نقشهای مختلفی را ایفا میکنند. استیونز با حذف طراحی صحنهی مشخص و تکیه بر نور و صدا، فضایی انتزاعی و درعینحال ملموس خلق کرده است. نمایشنامه با محوریت خاطرات، مهاجرت، رشد، فقدان و امید، تصویری از زندگی زنان در بطن جامعهی امریکایی ارائه میدهد. نویسنده با نگاهی موشکافانه، چالشهای هویت، روابط خانوادگی و گذر زمان را در قالب دیالوگهای زنده و صحنههای کوتاه به تصویر کشیده است. آفتاب صبحگاهی اثری است که با الهام از نقاشی ادوارد هاپر و با رویکردی تجربی، مرز میان واقعیت و خاطره را محو میکند و به بازتعریف مفهوم خانه و تعلق میپردازد.
خلاصه کتاب آفتاب صبحگاهی
نمایشنامه آفتاب صبحگاهی با محوریت سه زن از سه نسل مختلف، داستان خانوادهای را روایت میکند که زندگیشان در نیویورک از سال ۱۹۴۷ آغاز میشود. روایت با مهاجرت کلودت به نیویورک و شکلگیری خانوادهای کوچک شروع میشود. در ادامه، خاطرات و تجربههای هر نسل، از کودکی تا بزرگسالی، در قالب دیالوگهای پیوسته و گاه درهمآمیخته بازگو میشود. شخصیتها با تغییر نقش، گاهی مادر، گاهی دختر و گاهی دوست یا معشوق یکدیگر میشوند و این جابهجاییها، مرز میان گذشته و حال را از میان برمیدارد. در طول نمایش، موضوعاتی چون هویت، تعلق، فقدان، عشق، مادرشدن، جدایی و پیری مطرح میشود. روایت با جزئیات زندگی روزمره، خاطرات مدرسه، روابط عاشقانه، دغدغههای شغلی و چالشهای مادری پیش میرود. شخصیتها با طنز، تلخی و صراحت، از امیدها و ناامیدیهای خود میگویند و در بزنگاههای مهم زندگی، تصمیمهایی میگیرند که سرنوشت نسل بعد را رقم میزند. اثر با ارجاع به رویدادهای تاریخی، فرهنگ عامه و هنر، لایههای مختلف زندگی شهری را به تصویر میکشد و درنهایت، مفهوم خانه و پیوندهای خانوادگی را بازتعریف میکند.
چرا باید کتاب آفتاب صبحگاهی را بخوانیم؟
آفتاب صبحگاهی با ساختاری متفاوت و روایتی چندصدایی، تجربهای تازه از نمایشنامهخوانی ارائه میدهد. این اثر با تمرکز بر روابط میاننسلی و چالشهای زنان در بستر جامعهی شهری، به دغدغههایی چون هویت، تعلق و گذر زمان میپردازد. دیالوگهای صمیمی و گاه تلخ، امکان همذاتپنداری با شخصیتها را فراهم میکند و مخاطب را به تأمل دربارهی نقش خاطرات و انتخابها در شکلگیری زندگی سوق میدهد. همچنین، حذف مرزهای زمانی و مکانی و جابهجایی نقشها، فرصتی برای تجربهی روایتی سیال و متفاوت فراهم میکند. این کتاب برای علاقهمندان به نمایشنامههای معاصر و روایتهای خانوادگی، اثری قابل توجه است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن آفتاب صبحگاهی به کسانی پیشنهاد میشود که به نمایشنامههای معاصر، روایتهای خانوادگی، دغدغههای هویتی و تجربههای زنان در جامعهی شهری علاقه دارند. همچنین، برای علاقهمندان به ساختارهای روایی نو و جستوجوی معنا در خاطرات و روابط میاننسلی مناسب است.
بخشی از کتاب آفتاب صبحگاهی
«اولی: جام امنه؟ سومی: از خودت بپرس. دومی: من درست متوجه سؤالت نمیشم. اولی: میخوام بدونم جام امنه یا نه. دومی: لطفاً ساکت باش. اولی: خیلی میترسم. خیلی گیجم، اینجا خیلی روشنه. خواهش میکنم فقط بهم بگو جام امنه یا نه. دومی: نمیفهمم چی میخوای بگی. سومی: بگیر، با احتیاط بغلش کن. دومی: وقتی صورتت رو جمع میکنی و اون صدایی که از خودت درمیآری، و حسی که میدونم باید داشته باشم و تفاوتی که بین اون و حسی که واقعاً باید داشته باشم- اولی: رکوپوستکنده بگو. دومی: اینجا، بیا اینجا، بیا. اولی: جام امنه؟ تنها چیزی که میخوام بدونم همینه. سؤال پیچیده و سختفهمی نیست، درست نمیگم؟ درست نمیگم؟ سخت نیست، نه، نیست. سومی: سرش رو بگیر بالا. دومی: دارم سعی میکنم سرش رو بالا نگه دارم. سومی: عادیترین کار دنیاست. دومی: از نظر من که خیلی عادی نیست. خیلی خب. اینجوری خوبه؟ اولی: خواهش میکنم، خواهش میکنم، خواهش میکنم، خواهش میکنم. سومی: اونجا. اولی: خواهش میکنم. دومی: هیسسس. اولی: نمیدونم کجام. دومی: مشکلی نیست. اولی: مشکلی نیست؟ جام امنه؟ دومی: حواسم بهت هست، آروم باش. اولی: حواست بهم هست؟ دومی: هیسسس. اولی: حواست بهم هست؟ دومی: حواسم بهت هست، آروم باش. اولی: نمیتونم آروم باشم. سومی: اون آروم میشه. اولی: نمیتونم آروم باشم. سومی: میتونه باشه. آرومه. دومی: بالاخره. سومی: خب لااقل به بقیه میگی آروم شده. دومی: اینکه اصلاً بشه دوباره اسم چیزی رو آرامش گذاشت یا نه یه بحث دیگهست. سومی: در همون حد از آرامش که بشه مسائل مختلف رو مدیریت کرد. دومی: مسائل؟ سومی: روزمرگیها؟ برنامهریزیها؟ تلاش برای برقراری ارتباط؟ اونها رو میشه مدیریت کرد. دومی: برای من. سومی: برای هر دوتون. دومی: برای هارولد هم. سومی: هارولد مکبراید، دستهای بزرگ و پوستِ نرمی داره، به ارتباطات رادیویی علاقه داره. سال ۱۹۲۵ بین خیابون هادسِن و پِری تو وستویلیجِ نیویورک به دنیا اومده. دومی: دو سال قبل از من. سومی: تو نایَک، تو شمال نیویورک. دومی: تو زادگاه ادوارد هاپر. سومی: با روشنایی زیباش و بوی عجیب الکلی که از نفس آدمهای دور و برت حس میکنی، و مسخره و غمانگیزبودن اینکه تو یه دختری. تا سال ۱۹۴۷ این وضع رو تحمل میکنی. دومی: تا بیستسالگیم. سومی: و یه روز صبح، اواخر تابستون، سوار قطار میشی، ایستگاه پن پیاده میشی، دو بلوک پیادهروی میکنی تا میرسی سر خیابون هفتم و تو قسمت خرازی فروشگاه مِیسیز مشغولِ کار میشی. همون شب تو وستویلیج، خیابون یازدهم، طبقهٔ پنجمِ یه ساختمون بیآسانسور رو با اجارهبهای ناچیزی میگیری. یه آپارتمانِ تودرتویِ دوخوابه، وان تو آشپزخونهست، با نمایی از حیاط به سمت جنوب ساختمون. اگه سرت رو بچرخونی، میتونی رودخونهٔ هادسِن رو هم ببینی. دومی: همهچیش رو دوست دارم. سومی: تو چنگته، اجارهش ماهی هفتادوپنج دلار میشه. با حقوقی که تو مِیسیز میگیری، از پسش برمیآی. دومی: تا آخر همینجا زندگی میکنم. سومی: تا آخر؟ دومی: تا آخر عمرم."
حجم
۷۳٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۲۸ صفحه
حجم
۷۳٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۲۸ صفحه