
کتاب شش درنای سرخ فام
معرفی کتاب شش درنای سرخ فام
کتاب شش درنای سرخ با عنوان اصلی Six Crimson Cranes نوشتهٔ الیزابت لیم و ترجمهٔ حمیده عرب نژاد است. انتشارات میلکان این رمان معاصر انگلیسی را برای نوجوانان منتشر کرده است. نسخهٔ الکترونیکی این کتاب را میتواند از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب شش درنای سرخ
کتاب شش درنای سرخ (Six Crimson Cranes) یک رمان معاصر و انگلیسی برای نوجوانان است. داستان چیست؟ «شیوری»، شاهدخت «کیاتا» رازی پنهان دارد؛ جادویی در رگهایش جریان گرفته که تابهحال آن را بهخوبی پنهان کرده است، اما صبح روز نامزدیاش کنترل خود را از دست میدهد. اول به نظر میرسد اشتباهش موجب خوششانسی و مانع از ازدواجی شده است که او هرگز نمیخواست اتفاق بیفتد، اما همین باعث جلبتوجه نامادریاش «رایکاما» میشود. این نامادری هم جادوی سیاهی ویژهٔ خودش دارد؛ پس شاهدخت جوان را از قصر طرد میکند، برادرانش را به درنا تبدیل کرده و به شیوری هشدار میدهد که نباید در این مورد به کسی چیزی بگوید؛ چراکه با هر کلمه که از دهانش خارج شود یکی از برادرانش خواهد مرد. شیوری بیپول، ناتوان در حرفزدن و تنها بهدنبال برادرانش میگردد و در این بین پرده از توطئهای برای به چنگآوردن تاجوتخت برمیدارد؛ توطئهای که حتی از خیانت رایکاما هم عجیبتر، حیلهگرانهتر، فریبدهندهتر و پیچیدهتر است. حالا فقط شیوری است که میتواند اوضاع پادشاهی را مرتب کند. این رمان در ۴۰ فصل نگاشته شده است.
خواندن کتاب شش درنای سرخ را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
این کتاب را به نوجوانان دوستدارِ ادبیات داستانی معاصر انگلستان و قالب رمان پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب شش درنای سرخ
«کنار رودخانه زانو زد و من هم همین کار را کردم: «باید مست مهتاب باشم که این رو بهت بگم...؛ اما بعداز اینکه تو رو توی مسافرخونهٔ گنجشک ترک کردم... نتونستم بهت فکر نکنم. هیچی درموردت نمیدونستم؛ بااینحال هرگز کسی رو ندیده بودم که اینقدر مصمم باشه یا گستاخ، اونم حتی بیشتر از مگاری.» خندید و بعد چهرهاش بار دیگر جدی شد: «یهجورهایی میدونستم که دوباره میبینمت. انگار میتونستم تلاقی رشتههای سرنوشتمون رو حس کنم. بااینحال وقتی به ایرو اومدی، ظاهراً تغییر کرده بودی. غمگینتر و گوشهگیرتر بودی. وقتی من و پائو اطراف کاخ قدم میزدیم، توی آشپزخونه دنبال تو میگشتم. میخواستم لبخند به لبات بیارم.»
در خاطرم بود. هربار که او را اتفاقی درحال قدمزدن میدیدم، سرعت کارکردنم را کم میکردم و از اینکه میدیدم هر روزی که میگذرد قویتر میشود، خوشحال و دلگرم میشدم.
«خیلی زود فهمیدم که اگه بین من و غذا برای جلبتوجه تو رقابتی برپا بشه، من در رقابت با غذا شکست میخورم.»
شانههایم از خنده میلرزید: افراد کمی میتونن در رقابت با غذا پیروز بشن.
«اما از داستانهام خوشت اومد. این چیزی بود که فهمیدم.» با فانوسش فانوس مرا لمس کرد؛ چنان با ملایمت که دلم ریخت پایین: «شاید داستانهام مثل شونهٔ چوبی عمل میکردن. اگه داستانهام چشمهات رو از شادی پُر میکردن، از سحر تا غروب برات داستان تعریف میکردم.»
دستم را دراز کردم و بازویم را زیر بازویش قلاب کردم. نمیدانستم چهچیزی باعث شد این کار را بکنم. شاید کار این داستان بود یا زیبایی فانوسهای اطرافمان یا حتی سرمای بیحسکنندهٔ هوا که هوشوحواسم را تحتتأثیر قرار داده بود؛ اما سیل شرم کمی دیر بر من سرازیر شد. سعی کردم خودم را عقب بکشم؛ اما تاکان نگذاشت. مرا به خودش نزدیک کرد و شانهام به شانهای او خورد و ذوب شد.
فکر میکردم مرا میبوسد. وای خدایان بزرگ، دلم میخواست مرا ببوسد.
اما بعد آتشبازی شروع شد. فشفشهها بهسرعت بهسمت آسمان بالا رفتند و در میان ستارهها میدرخشیدند. هنگام غروب آسمان و بارش برف، فانوسهایمان را داخل رودخانه انداختیم و آنها را درحالیکه با صدها فانوس دیگر بهآرامی به پایین رودخانه حرکت میکردند، به نظاره نشستیم. تعدادی از فانوسها را باد با خود بالا برد تا دریاچهٔ ابرهای آسمان را لمس کنند. آنقدر زیبا بود که جرئت پلکزدن نداشتم. میخواستم این لحظه را در خاطرم حک کنم.»
حجم
۴۴۰٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۴۳۲ صفحه
حجم
۴۴۰٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۴۳۲ صفحه