معرفی و دانلود کتاب خاطرات یک ضد قهرمان + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب خاطرات یک ضد قهرمان

کتاب خاطرات یک ضد قهرمان

نوع کتاب
۳.۹(از ۱۷ امتیاز)
انتشارات: 
نشر چشمه
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب خاطرات یک ضد قهرمان

کتاب خاطرات یک ضد قهرمان نوشتهٔ کورنل فیلیپوویچ و ترجمهٔ بیتا قلندر است. نشر چشمه این داستان از ادبیات لهستان را منتشر کرده است. کتاب حاضر از مجموعهٔ «برج بابل» نشر چشمه است.

درباره کتاب خاطرات یک ضد قهرمان

در بحبوحهٔ جنگ جهانی دوم، لهستان زیر چکمه‌های اشغالگران آلمانی له شده است. راوی داستان خاطرات یک ضد قهرمان که سودای قهرمان شدن در سر ندارد، تمام تلاش خود را می‌کند تا از این مهلکه جان سالم به در برد. او با ترس و امید، خاطرات خود را موبه‌مو برای ما بازگو می‌کند و کم‌کم از دیگران بیگانه می‌شود و ما را با خود همراه و همدل می‌سازد. به گونه‌ای که از خود می‌پرسیم، اصلا قهرمان بودن چه معنایی دارد؟ اگر ما جای او بودیم، چه می‌کردیم؟ این رمان یکی از آثار مشهور کورنل فیلیپوویچ، یکی از بزرگان ادبیات لهستان در قرن بیستم است. او در زمان نگارش این اثر تحت‌تأثیر فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم بوده است.

خواندن کتاب خاطرات یک ضد قهرمان را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟

این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی لهستان و علاقه‌‌مندان به قالب رمان پیشنهاد می‌کنیم.

درباره کورنل فیلیپوویچ

کورنل فیلیپوویچ ۲۷ اکتبر ۱۹۱۳ در تارنوپول به دنیا آمد. او از مهم‌ترین نویسندگان، فیلم‌نامه‌نویسان و شاعران لهستان پس از جنگ جهانی دوم است. بیش از هر چیز در نوشتن داستان کوتاه شهرت داشت و سبک بیش‌تر آثارش را «رئالیسم متافیزیکی» دانسته‌اند. او در کراکوف زیست‌شناسی خواند و اغلب سال‌های عمرش را همان جا گذراند. نویسندگی را با نوشتن داستان کوتاه فندک در سال ۱۹۳۴ آغاز کرد و اولین کتاب شعرش، آن‌ها که گذشتند، را در سال ۱۹۴۳ به چاپ رساند. فیلیپوویچ جوایز متعددی از جمله جایزهٔ وزیر فرهنگ و هنر، صلیب طلایی شایستگی، نشان افتخارِ رنسانس لهستان و جایزهٔ اولین رئیس انجمن نویسندگان کراکوف را در کارنامه‌اش دارد. فیلیپوویچ درو در ۲۸ فوریهٔ ۱۹۹۰ در کراکوف درگذشت.

بخشی از کتاب خاطرات یک ضد قهرمان

«روز بعد روزنامه‌ها نوشتند که ارتش آلمان خودش را به‌سرعت به جبههٔ آپِنینی رسانده است و دارد ایتالیایی‌ها را خلع‌سلاح می‌کند. چند روز بعد، یک چترباز آلمانی پردل‌وجرئت موسولینی را از زندان آزاد کرد و به اقامتگاه هیتلر برد. من عکسی از این دو نفر در حال و اوضاع آن روزها دیدم: هیتلر مثل همیشه شق‌ورق و عصبی ایستاده بود و داشت دستش را در هوا تکان می‌داد، اما موسولینی لباس نظامی نپوشیده بود، یک کلاه شل و وارفته سرش گذاشته بود، تقریباً روبه‌روی هیتلر ایستاده بود، خسته و درمانده به نظر می‌رسید و دست‌هایش مثل دست‌های مُرده آویزان بود. چهرهٔ مغرور موسولینی حالا درهم‌رفته، بی‌نور و بی‌احساس بود، انگار بیمارِ روانیِ بستری در تیمارستانی باشد. افسر نازی‌ای که او را از زندان نجات داده بود گوشهٔ عکس ایستاده بود و لبخند موذیانه و متکبرانه‌ای به لب داشت. مثل یک گربهٔ شرور و وحشی به نظر می‌رسید. از بین این سه نفر، فقط قیافهٔ این یکی زنده و واقعی بود (یک اسم بامسمای اسلاوی هم داشت، چی بود؟!…) و انگار هر لحظه آماده بود تا با چترش در معرکه‌ای ظاهر شود و دوباره به آسمان بپرد. آن دو نفرِ دیگر هر کدام به نوعی خودِ واقعی‌شان نبودند. موسولینی با آن کلاه چروک و مضحک دیگر شبیه دیکتاتورها نبود؛ او نقش اصلی و حیاتی زندگی‌اش را از دست داده بود؛ هیتلر هنوز لقب پیشوا را یدک می‌کشید؛ اما تا کی؟ این‌که او به‌زودی از سکوی رهبری می‌افتاد محرز بود و همین قدرت و هیبتش را از چشم می‌انداخت. با خودم فکر کردم که هیتلر حتماً در خلوت خودش خیلی احساس ناامنی می‌کند. به ژست ساختگی‌اش خیره شدم و به ذهنم رسید که هیتلر چه‌قدر تلاش کرده تا ترس و وحشت و آشوب درونش را پشت چنین ماسکی قایم کند. پس بی‌بروبرگرد تنها کسی که در این عکس ظاهر و باطنش یکی بود چترباز نازی بود. این افسر عالی‌رتبهٔ اسلاو، که جان‌نثار ارتش آلمان بود، کارش را بی‌عیب‌ونقص، یا به قول آلمان‌ها «ین‌واندفری»، انجام داده بود، اما افسوس که این کارها دیگر افاقه‌ای نداشت. به‌هرحال، من کلاً از این‌جور آدم‌ها خوشم می‌آید. بگذریم، زیادی با دیدن عکس غرق فکر و خیال شدم. دلم می‌خواست زودتر همهٔ این قضایا تمام شود. حالا قرار بود کی و کجا ماجرای جنگ به آخر برسد، خدا می‌دانست! از شرق یا از غرب؟! اگر پیروزی از غرب حاصل می‌شد که برای من زهی توفیق بود. اما از دستم چه کاری برمی‌آمد؟ فقط می‌توانستم صبر کنم تا ببینم چه می‌شود. در واقع، حتی خود این انتظار عین زنده بودن و زندگی کردن بود؛ این را هر روز به خودم می‌گفتم تا یادم نرود که چه‌قدر برای حفظ این زندگی تلاش کردم. با وجود این، خواه‌ناخواه، هر روز از شمار روزهای عمرم یکی کم می‌شد و در این‌باره دیگر نمی‌توانستم کاری بکنم.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب خاطرات یک ضد قهرمان و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:خاطرات یک ضد قهرمان
موضوع:رمان، داستان خارجی
نویسنده:کورنل فیلیپوویچ
مترجم:بیتا قلندر
انتشارات:نشر چشمه
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۴۰۳/۱۱/۰۴
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۲.۹۴ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۲۲۰۱۱۳۳۵۵
تعداد صفحه‌ها:۱۰۹ صفحه
قیمت کتاب:۸۰۰۰۰ تومان
برچسب:مجموعه برج بابل
نسخۀ صوتی:خرید کتاب صوتی خاطرات یک ضد قهرمان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

مریم تقی پور
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۵/۲۸

کتاب از زبان مردی ۴۰ ساله که دوران جنگ جهانی دوم در لهستان زندگی میکرده و تمام تلاش خود را برای زنده ماندن کرده، روایت می شود. از نگاه خواننده او خائن و همکار نازیهایی است که کشورش را اشغال...بیشتر

۰
کاربر 5695695
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۲/۱۹

در یک کلام: اثری است از نویسنده ای بزرگ ،روان ، ژرف و به دور از ادا واصول های فرمالیستی که ویژه ی نویسندگان بی مایه است ۔

۰
Farzaneh Bagheri
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۸/۳۰

خواندن افکار آدمی که خودش از پوچ بودن زندگیش اطلاعی نداشت و برای زنده ماندنی تلاش می‌کرد که به نظر خودش بسیار ارزشمند بود، تجربه جالبی بود

۰
AS4438
۱۴۰۴/۰۴/۱۱

اینقدر تعریف وتمجید ازیک نویسنده وکتابی که بنظر من بی مایه بود، هرکس برداشت خودش را دارد، کسی که کارهای خلاف قانون میکند ودر یک دادگاه نمایشی به یک قهرمان تبدیل میشود، امتیازی که دادم فقط بخاطر ادبیات ونوشتارکتاب بود...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

kosar rasouli
۹
«ارتش‌ها با هم می‌جنگند، یکی پیروز می‌شود و آن یکی شکست می‌خورد، اما کشورها همانی که هستند می‌مانند.»
kosar rasouli
۵
من هیچ‌وقت حاضر نبودم سوسیالیست بشوم و برایم کوچک‌ترین اهمیتی نداشت. همراهی و هم‌دستی من با اربابان قدرت و پیروزان میدان اصلاً ربطی به اعتقادات مزخرف آن‌ها ندارد. من مثل ایده‌آلیست‌ها فکر نمی‌کنم، طرز فکرم فراتر و آزادتر از ایده‌هایی است که آن‌ها گرفتارش هستند. عرق وطن‌پرستی و از این‌جور مزخرفات ندارم. من بالاتر از این‌ها فکر می‌کنم. من به هیچ‌چیز اعتقاد ندارم.
kosar rasouli
۵
تن آدم در این دنیا خیلی ضعیف و بی‌دفاع است، نه بالی دارد که بپرد نه پنجه‌ای که بکشد؛ و من چنین تنی را سالم از چنین جنگی بیرون کشیده بودم. باید اعتراف کنم که شرایطم در مقایسه با خیلی‌ها چندان بد نبود، حتی می‌توانم بگویم بهای گزافی برای ارزشمندترین چیز این جهان ــ یعنی زندگی خودم ــ پرداخت نکرده بودم.
kosar rasouli
۴
فکر کردم که هیتلر حتماً در خلوت خودش خیلی احساس ناامنی می‌کند. به ژست ساختگی‌اش خیره شدم و به ذهنم رسید که هیتلر چه‌قدر تلاش کرده تا ترس و وحشت و آشوب درونش را پشت چنین ماسکی قایم کند. پس بی‌بروبرگرد تنها کسی که در این عکس ظاهر و باطنش یکی بود چترباز نازی بود. این افسر عالی‌رتبهٔ اسلاو، که جان‌نثار ارتش آلمان بود، کارش را بی‌عیب‌ونقص، یا به قول آلمان‌ها «ین‌واندفری»، انجام داده بود، اما افسوس که این کارها دیگر افاقه‌ای نداشت. به‌هرحال، من کلاً از این‌جور آدم‌ها خوشم می‌آید.
farnaz3000
۴
با این‌که زندگی خیلی باارزش است، ما همیشه طوری رفتار می‌کنیم که انگار چیزی باارزش‌تر از آن هم وجود دارد… اما مگر چیزی بالاتر از زندگی هم هست؟! آنتوان دو سنت اگزوپری
کاربر ۱۰۷۸۷۰۰۶
۳
من حتم دارم که نفرین شده‌ام. همیشه درست وقتی که فکرش را هم نمی‌کنم، یک اتفاق بد برایم می‌افتد.
fereshte
۲
آدم وقتی نشانه‌های پیری را در خودش می‌بیند، دلش می‌گیرد.
Maryam
۲
شاید از دنیا و آدم‌هایی که فقط قهرمان‌ها برای‌شان ارزش دارند کینه داشتم. این‌که من برخلاف میلم خودم را مجبور به قهرمان‌بازی نکرده بودم خوب بود، اما مهر تأیید دیگران را نداشت؛ این همان شن‌ریزهٔ ته کفش بود. شاید زندگی‌ای که از دل خطرها این‌طور بیرون کشیده شود بعدها برای آدم یک ارزش خاص اما غیرعادی پیدا کند.
Maryam
۲
فکر کردم موشک‌باران مثل توفان است و تنها کاری که از آدم برمی‌آید این است که بنشیند تا توفان تمام شود؛ مگر کار دیگری هم از ما ساخته است؟! به نظرم آمد که همه در چنین شرایطی همین کار را می‌کنند.
کاربر ۱۰۷۸۷۰۰۶
۲
با این‌که زندگی خیلی باارزش است، ما همیشه طوری رفتار می‌کنیم که انگار چیزی باارزش‌تر از آن هم وجود دارد… اما مگر چیزی بالاتر از زندگی هم هست؟!