«روزی روزگاری جنگی» نوشته مهدی قزلی (-۱۳۵۹) خاطراتی است از دوران دفاع مقدس که در ۱۳۷ بخش بازگو میشود.
نویسنده درمقدمه میگوید:
از بعد از دوران دبیرستان، یعنی از نیمۀ دوم دهۀ هفتاد تا همین امروز به مناسبتهای مختلف، مواجهۀ زیادی با خاطرات مکتوب و شفاهی جنگ داشتهام. تحت تأثیر فضای جنگ و جهاد، کمکم بعضی از آنها را بازنویسی کردم، گاهی به عنوان خاطره، گاهی هم برگرفته از خاطره. اوّل فکر کردم باید این نوشتهها را دستهبندی کرد، اما بعدتر دیدم جنگ هم مثل زندگی درهم است، سواکردنی نیست اشک و لبخندش، ترس و آرامشش، سخت و آسانش... شاید به همین دلیل از هر موضوعی در این کتاب بشود پیدا کرد، به شرط آنکه نخ تسبیح جنگ از میانش بگذرد:
مأموریت ما تمام شد، همه آمده بودند جز «بخشی». بچۀ خیلی شوخی بود. همه پکر بودیم. اگر بود، همهمان را الان میخنداند. دیدیم دو نفر یک برانکارد دست گرفتهاند و دارند میآیند. یک غوّاص هم روی برانکارد بود. شک نکردیم که خودش است. فکر کردیم جسدش را آوردهاند. تا به ما رسیدند، یکدفعه «بخشی» سر امدادگر داد زد: «نگهدار!»
بعد جلوی چشمهای بهتزدۀ امدادگرها و ما پرید پایین و گفت: «دستتون درد نکنه، چقدر میشه؟» و دوید بین بچههایی که لباس غوّاصی داشتند، گم شد. کلی طول کشید تا از دل امدادگرها دربیاوریم و بفرستیمشان بروند.
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب روزی روزگاری جنگی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
کتاب شامل خاطرات تلخ و شیرین رزمندگان اسلام است.
پیشنهاد میدهم بخوانید.خاطره ۱۲۸، ۱۳۱،۱۳۲،۱۳۳،۹۹از جمله خاطرات زیبای این مجموعه بود.
۲
|قافیه باران|
۱۳۹۸/۱۰/۱۰
« جنگ هم مثل زندگی درهم است، سواکردنی نیست! اشک و لبخندش! ترس و آرامشش! سخت و آسانش! شاید به همین دلیل از هر موضوعی در این کتاب بشود
پیدا کرد، به شرط انکه نخ تسبیح جنگ از میانش بگذرد!...»
راست میگه...بیشتر
۴
الحمدالله علی کل حال
۱۳۹۷/۱۲/۱۷
خیلی قشنگ بود، نمیدونم چه قدر طول کشید ولی نتونستم کنار بذارم، هی وعده میدادم ۴ صفحه دیگه بخونم بقیش فردا😅 دیدم رسیدم آخرش
عالی بود حتی اشک و لبخند در کنار هم...
۱
hassan fatemi
۱۳۹۸/۰۳/۱۷
ایجاز رمز جذاب بودن کتابه
بخونید و لذت ببرید...
من که حال کردم
تمام.
۰
3741
۱۳۹۷/۰۶/۲۸
چندصفحه خاطرات کوتاهی از (روزی روزگاری که جنگ بود انتخاب چند خاطره برای اشتراک سخت بود خیلی زیباست خیلی
۰
alimohamad eftekhari
۱۳۹۶/۱۱/۲۵
خیلی خوب.نویسنده تریپش روایت فتحیه!
۶
Sobhan Naghizadeh
توصیه میکنم.
۱۴۰۱/۱۱/۲۰
خوب بود ولی اگه منابع و راوی های داستان هارو هم می نوشتید خیلی بهتر میشد
۰
سياه مشق
توصیه میکنم.
۱۳۹۹/۰۱/۰۷
ساده، کوتاه و تاثیرگذار بود
دوست داشتم تمام نمی شد دوست داشتم من هم جزو انان بودم
خداونر روزی همه بکند الهی
به پیرزن مشکوک شده بودیم. هر هفته میآمد و هر بار جایی مینشست سر قبری. فکری شده بودیم که چه میخواهد در قبرستان. بالاخره یک روز با یکی از بچههای حراست رفتیم سراغش. نشسته بود کنار قبر شهید گمنامی. گفتیم: «حاج خانم اینجا چه کار دارید؟» گفت: «گلی گم کردهام میجویم او را/ به هر گل میرسم میبویم او را.»
از خجالت آب شدیم.
S
۱۵
مادر شبها در خانه را باز میگذارد، میگوید: «شاید پسرهایم امشب برگردند. کلید ندارند. پشت در میمانند.»
alimohamad eftekhari
۱۰
رفتم اسم بنویسم، گفتند سنات کم است. کمی فکر کردم. آمدم خانه و شناسنامۀ خواهرم را برداشتم. «ه» سعیده را پاک کردم، شد سعید. این بار ایراد نگرفتند.
از آن به بعد دو سعید در خانه داشتیم.
S
۹
چهار نفر بودند؛ چهار عراقی که یک برانکارد را میبردند سمت خودمان. شک کردیم. رفتیم جلو. دیدیم پسر چهارده، پانزده سالهای روی برانکارد خوابیده، نارنجک بدون ضامنی هم دستش گرفته است و میگوید «یالا! یالا!»
الحمدالله علی کل حال
۹
محمّد پاشو! پاشو چقدر میخوابی!
_ چته نصفه شبی؟! بذار بخوابم.
_ پاشو، من دارم نماز شب میخونم، کسی نیست نگاه کنه.
هر شب به ترفندی بیدارمان میکرد برای نماز شب، عادتمان شده بود.
حکیمی
۹
هر وقت میرفت جنوب، کنار اروند، دستش را میکرد توی آب و زمزمه میکرد. فاتحه میخواند. میگفت گلپسرم ماهی شده و یک جایی توی همین آبهاست.
غوّاص بود، رفته بود و برنگشته هنوز.
S
۸
از آنهایی بود که در جبهه بالغ شده بود، خانه هم نمیرفت. یکبار گیر دادیم و به اصرار قرار شد برود مرخصی. جمع شدیم صلوات فرستادیم، اسفند دود کردیم، آب پشت سرش ریختیم.
برای همه مراسم اعزام به جبهه میگیرند، ما برای او مراسم اعزام به خانه گرفتیم.
الحمدالله علی کل حال
۸
رفته بودند شناسایی. شب قبل ابرها کنار رفته بود و ماه همه جا را روشن کرده بود. مجبور شده بودند بمانند. وقتی برگشتند خیلی گرسنه بودند. افتاده بودند روی سفره و میخوردند. یکی از بچهها که قد کوتاهی داشت و همیشه کتابهای درسیاش دستش بود، جلو آمد و خیلی عادی گفت: «دوستان اگر ترکیدید، ما را هم شفاعت کنید.»
بقیه هم میخندیدند، هم به حرف او و هم به خوردن بچههای اطلاعات.
|قافیه باران|
۷
نمیخوابید. یعنی کم میخوابید، هم در خانه و هم در جبهه. چشمهایش سرخ سرخ بود همیشه. وقتی آمدند و گفتند فلانی شهید شد، گریه نکردم. گفتم: «بهتر! حالا کمی میخوابد، خستگیاش در میرود.»
|قافیه باران|
۷
ده سال تمام، صبح که میرفت، مادرش پیشانیش را میبوسید. عصر حیاط را آب و جارو میکرد، مینشست لب ایوان تا برگردد.
بیشتر از بیست سال است که مادرش پیشانیش را نبوسیده است، اما هنوز عصرها حیاط را آب و جارو میکند، مینشیند لب ایوان.
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
کتاب شامل خاطرات تلخ و شیرین رزمندگان اسلام است. پیشنهاد میدهم بخوانید.خاطره ۱۲۸، ۱۳۱،۱۳۲،۱۳۳،۹۹از جمله خاطرات زیبای این مجموعه بود.
« جنگ هم مثل زندگی درهم است، سواکردنی نیست! اشک و لبخندش! ترس و آرامشش! سخت و آسانش! شاید به همین دلیل از هر موضوعی در این کتاب بشود پیدا کرد، به شرط انکه نخ تسبیح جنگ از میانش بگذرد!...» راست میگه...بیشتر
خیلی قشنگ بود، نمیدونم چه قدر طول کشید ولی نتونستم کنار بذارم، هی وعده میدادم ۴ صفحه دیگه بخونم بقیش فردا😅 دیدم رسیدم آخرش عالی بود حتی اشک و لبخند در کنار هم...
ایجاز رمز جذاب بودن کتابه بخونید و لذت ببرید... من که حال کردم تمام.
چندصفحه خاطرات کوتاهی از (روزی روزگاری که جنگ بود انتخاب چند خاطره برای اشتراک سخت بود خیلی زیباست خیلی
خیلی خوب.نویسنده تریپش روایت فتحیه!
خوب بود ولی اگه منابع و راوی های داستان هارو هم می نوشتید خیلی بهتر میشد
ساده، کوتاه و تاثیرگذار بود دوست داشتم تمام نمی شد دوست داشتم من هم جزو انان بودم خداونر روزی همه بکند الهی
خیلی چیز خاصی نداشت. کتابای دیگه اقای قزلی قوی تره
اگه بخوام توصیفش کنم:مجموعه ای از ۱۳۷ خاطره زیبا از دوران جنگ با قلمی گیرا من که خیلی لذت بردممم
کتاب خیلی کم حجم و با خاطرات متنوع از رزمنده ها و اسرا. خواندن این کتاب رو به دانش آموز و کسانی که تازه به کتاب خوندن علاقه مند شدند توصیه میکنم
بعضی از روایتهاش رو خیلی دوست داشتم. با بعضی خیلی خندیدم. معمولی ِ خوب بود.