با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
روزی روزگاری جنگی

دانلود و خرید کتاب روزی روزگاری جنگی

۴٫۸ از ۱۴ نظر
۴٫۸ از ۱۴ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب روزی روزگاری جنگی  نوشته  مهدی قزلی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب روزی روزگاری جنگی

«روزی روزگاری جنگی» نوشته مهدی قزلی (-۱۳۵۹) خاطراتی است از دوران دفاع مقدس که در ۱۳۷ بخش بازگو می‌شود. نویسنده درمقدمه می‌گوید: از بعد از دوران دبیرستان، یعنی از نیمۀ دوم دهۀ هفتاد تا همین امروز به مناسبت‌های مختلف، مواجهۀ زیادی با خاطرات مکتوب و شفاهی جنگ داشته‌ام. تحت تأثیر فضای جنگ و جهاد، کم‌کم بعضی از آنها را بازنویسی کردم، گاهی به عنوان خاطره، گاهی هم برگرفته از خاطره. اوّل فکر کردم باید این نوشته‌ها را دسته‌بندی کرد، اما بعدتر دیدم جنگ هم مثل زندگی درهم است، سواکردنی نیست اشک و لبخندش، ترس و آرامشش، سخت و آسانش... شاید به همین دلیل از هر موضوعی در این کتاب بشود پیدا کرد، به شرط آنکه نخ تسبیح جنگ از میانش بگذرد: مأموریت ما تمام شد، همه آمده بودند جز «بخشی». بچۀ خیلی شوخی بود. همه پکر بودیم. اگر بود، همه‌مان را الان می‌خنداند. دیدیم دو نفر یک برانکارد دست گرفته‌اند و دارند می‌آیند. یک غوّاص هم روی برانکارد بود. شک نکردیم که خودش است. فکر کردیم جسدش را آورده‌اند. تا به ما رسیدند، یک‌دفعه «بخشی» سر امدادگر داد زد: «نگهدار!» بعد جلوی چشم‌های بهت‌زدۀ امدادگرها و ما پرید پایین و گفت: «دستتون درد نکنه، چقدر می‌شه؟» و دوید بین بچه‌هایی که لباس غوّاصی داشتند، گم شد. کلی طول کشید تا از دل امدادگرها دربیاوریم و بفرستیم‌شان بروند.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۸)
S
۱۳۹۷/۰۸/۱۴

کتاب شامل خاطرات تلخ و شیرین رزمندگان اسلام است. پیشنهاد میدهم بخوانید.خاطره ۱۲۸، ۱۳۱،۱۳۲،۱۳۳،۹۹از جمله خاطرات زیبای این مجموعه بود.

الحمدالله علی کل حال
۱۳۹۷/۱۲/۱۷

خیلی قشنگ بود، نمیدونم چه قدر طول کشید ولی نتونستم کنار بذارم، هی وعده میدادم ۴ صفحه دیگه بخونم بقیش فردا😅 دیدم رسیدم آخرش عالی بود حتی اشک و لبخند در کنار هم...

hassan fatemi
۱۳۹۸/۰۳/۱۷

ایجاز رمز جذاب بودن کتابه بخونید و لذت ببرید... من که حال کردم تمام.

alimohamad eftekhari
۱۳۹۶/۱۱/۲۵

خیلی خوب.نویسنده تریپش روایت فتحیه!

ا.ف،م.ن
۱۳۹۷/۰۶/۲۸

چندصفحه خاطرات کوتاهی از (روزی روزگاری که جنگ بود انتخاب چند خاطره برای اشتراک سخت بود خیلی زیباست خیلی

سياه مشق
۱۳۹۹/۰۱/۰۷

ساده، کوتاه و تاثیرگذار بود دوست داشتم تمام نمی شد دوست داشتم من هم جزو انان بودم خداونر روزی همه بکند الهی

زینب هاشم‌زاده
۱۳۹۹/۰۹/۱۱

بعضی از روایت‌هاش رو خیلی دوست داشتم. با بعضی خیلی خندیدم. معمولی ِ خوب بود.

|قافیه باران|
۱۳۹۸/۱۰/۱۰

« جنگ هم مثل زندگی درهم است ، سواکردنی نیست! اشک و لبخندش! ترس و آرامشش! سخت و آسانش! شاید به همین دلیل از هر موضوعی در این کتاب بشود پیدا کرد ، به شرط انکه نخ تسبیح جنگ از میانش

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳۱)
به پیرزن مشکوک شده بودیم. هر هفته می‌آمد و هر بار جایی می‌نشست سر قبری. فکری شده بودیم که چه می‌خواهد در قبرستان. بالاخره یک روز با یکی از بچه‌های حراست رفتیم سراغش. نشسته بود کنار قبر شهید گمنامی. گفتیم: «حاج خانم اینجا چه کار دارید؟» گفت: «گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را/ به هر گل می‌رسم می‌بویم او را.» از خجالت آب شدیم.
|قافیه باران|
مادر شب‌ها در خانه را باز می‌گذارد، می‌گوید: «شاید پسرهایم امشب برگردند. کلید ندارند. پشت در می‌مانند.»
S
رفتم اسم بنویسم، گفتند سن‌ات کم است. کمی فکر کردم. آمدم خانه و شناسنامۀ خواهرم را برداشتم. «ه» سعیده را پاک کردم، شد سعید. این بار ایراد نگرفتند. از آن به بعد دو سعید در خانه داشتیم.
alimohamad eftekhari
چهار نفر بودند؛ چهار عراقی که یک برانکارد را می‌بردند سمت خودمان. شک کردیم. رفتیم جلو. دیدیم پسر چهارده، پانزده ساله‌ای روی برانکارد خوابیده، نارنجک بدون ضامنی هم دستش گرفته است و می‌گوید «یالا! یالا!»
S
هر وقت می‌رفت جنوب، کنار اروند، دستش را می‌کرد توی آب و زمزمه می‌کرد. فاتحه می‌خواند. می‌گفت گل‌پسرم ماهی شده و یک جایی توی همین آب‌هاست. غوّاص بود، رفته بود و برنگشته هنوز.
حکیمی
محمّد پاشو! پاشو چقدر می‌خوابی! _ چته نصفه شبی؟! بذار بخوابم. _ پاشو، من دارم نماز شب می‌خونم، کسی نیست نگاه کنه. هر شب به ترفندی بیدارمان می‌کرد برای نماز شب، عادت‌مان شده بود.
الحمدالله علی کل حال
از آن‌هایی بود که در جبهه بالغ شده بود، خانه هم نمی‌رفت. یک‌بار گیر دادیم و به اصرار قرار شد برود مرخصی. جمع شدیم صلوات فرستادیم، اسفند دود کردیم، آب پشت سرش ریختیم. برای همه مراسم اعزام به جبهه می‌گیرند، ما برای او مراسم اعزام به خانه گرفتیم.
S
نمی‌خوابید. یعنی کم می‌خوابید، هم در خانه و هم در جبهه. چشم‌هایش سرخ سرخ بود همیشه. وقتی آمدند و گفتند فلانی شهید شد، گریه نکردم. گفتم: «بهتر! حالا کمی می‌خوابد، خستگی‌اش در می‌رود.»
|قافیه باران|
ده سال تمام، صبح که می‌رفت، مادرش پیشانیش را می‌بوسید. عصر حیاط را آب و جارو می‌کرد، می‌نشست لب ایوان تا برگردد. بیشتر از بیست سال است که مادرش پیشانیش را نبوسیده است، اما هنوز عصرها حیاط را آب و جارو می‌کند، می‌نشیند لب ایوان.
|قافیه باران|
پدر و مادرم می‌گفتند: «بچه‌ای، فعلاً درست را بخوان» و نمی‌گذاشتند بروم جبهه. یک روز که شنیدم بسیج اعزام نیرو دارد، لباس‌های صغری خواهرم را روی لباسم پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانۀ آوردن آب از چشمه زدم بیرون. پدرم که گوسفندها را از صحرا می‌آورد، داد زد: «صغری کجا؟» برای اینکه نفهمد سیف‌الله هستم، سطل آب را بلند کردم که یعنی می‌روم آب بیاورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباس‌ها را با یک نامه پست کردم. یک بار پدرم آمده بود و از شهر تلفن کرده بود. از پشت تلفن گفت: «ای بنی‌صدر! وای به حالت. مگر دستم بهت نرسه!»
alimohamad eftekhari

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۵۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۰,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۷۷۴۶-۲۴-۰
دسته بندی
تعداد صفحات۱۵۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۰,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۷۷۴۶-۲۴-۰