به پیرزن مشکوک شده بودیم. هر هفته میآمد و هر بار جایی مینشست سر قبری. فکری شده بودیم که چه میخواهد در قبرستان. بالاخره یک روز با یکی از بچههای حراست رفتیم سراغش. نشسته بود کنار قبر شهید گمنامی. گفتیم: «حاج خانم اینجا چه کار دارید؟» گفت: «گلی گم کردهام میجویم او را/ به هر گل میرسم میبویم او را.»
از خجالت آب شدیم.