کتاب کاثیا امید کوره‌چی + دانلود نمونه رایگان
تصویر جلد کتاب کاثیا

کتاب کاثیا

دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۷از ۳ رأیخواندن نظرات

معرفی کتاب کاثیا

کتاب کاثیا نوشتهٔ امید کوره چی است. انتشارات کتابستان معرفت این کتاب را روانهٔ بازار کرده است. این داستان تخیلی جلد پنجم از مجموعهٔ ۵جلدی رمان «هفت جن» است.

درباره کتاب کاثیا

کتاب کاثیا رمانی است که عنوان فصل‌های آن به ترتیب عبارت است از «ف/ ۱/ دیلما»، «ف/ ۲/ بیلار» و «ف/ ۳/ کانیا». 

قصه از جایی آغاز می‌شود که راوی در حال روایت سفر خود و آغاز آن است. این قصه در جایی به نام «میرانا» می‌گذرد. کاثیا ما را به کوه‌های سربه‌فلک‌کشیدهٔ زاگرس در استان لرستان می‌برد. قهرمان داستان در چنگال دیوی است که رهایی از آن آسوده نیست. البته مشکل میرانا تنها دیو و حضور در این مکان ناشناخته و پررمزوراز نیست؛ او برای نجات «علی» آمده است.

خواندن کتاب کاثیا را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

خواندن این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی معاصر ایران و قالب رمان با درون‌مایه‌های تخیلی پیشنهاد می‌کنیم.

بخش‌هایی از کتاب کاثیا

«هیولایی که تصویرش بر دروازه کریستالی کاخ کاثیا حک شده و پیکرش پر ماران سیاه است؛ و همیشه گمانم این بود به محض دیدن هیولای مهلک، به بارقه‌ای از پیشانی‌ام آنی گلویش را خواهم درید اما وقتی که مهلک را دیدم، درجا خشکم زد و تمام بدنم یخ کرد... که آنچه می‌دیدم فرای تصور بود؛ از تن تاریک هیولای مهلک آتش سیاه می‌جوشید، و چهره‌اش با خروش مارهای زهرآگین در اطراف گسترده می‌شد... مارهای سیاهی که از دل زمین بیرون آمده و به تن پر از آتش او می‌پیوستند گویی وجود مهلک از اعماق تاریکی نیرو می‌گرفت... و من مبهوت به او خیره بودم، به سِحْری که از تک‌چشم آتش‌خون او به افسون زبانه می‌کشید و من کرخت روی زمین در خود وامانده بودم که مهلک به سمت من آمد... به‌سختی گردن فراز کردم تا از پیشانی‌ام بارقه نوری به سویش پرتاب کنم اما تنم بدجوری زیر آوار ستون گیر کرده بود چنان‌که هیچ حرکتی از من برنمی‌آمد و مهلک تاریک، با تن پر از مارهای خروشان خود به من نزدیک شد که ناگاه آتش تاریک او تنم را احاطه کرد، آتشی که لهیبش همچون جهنمی سوزان وجودم را به آتش می‌کشید که برزخ خروشان مارهای مهلک به سویم هروله شد و من با آخرین توانی که برایم مانده بود، دست خود را از زیر آوار ستون بیرون کشیده و خنجر کریستالی‌ام را با همهٔ نیرو به سوی گلویش پرتاب کردم که آنی دسته‌ای مار خروشان از سینهٔ هیولا بیرون آمد و قبل از آنکه خنجر به گردن مهلک اصابت کند، مارهای آتشین چون لایه‌ای محافظ او را در بر گرفتند و خنجر میان انبوه مارهای آتشین درجا گداخت و چون گدازهٔ ذوب‌شده فروریخت... خدایا این دیگر چگونه موجودی بود! هیولایی که تنش لایه لایه آتش بود و مار... و هیچ کاری هم از من در برابرش ساخته نبود که مهلک بالای سرم ایستاد و یک آن همهٔ وجودم آتش گرفت که من چشم فروبستم تا بمیرم... که ناگهان از خود پریدم... و بیدار شدم... باورم نمی‌شد اما همه‌چیز یک خواب بود... یک کابوس لعنتی... کابوس شومی که از وحشت آن، تمام پیشانی‌ام پر از نورهای بریده بریده شده و بدنم می‌لرزید... نفسم بالا نمی‌آمد که ترس وجودم را سیاه کرده بود و نور اودنوسی‌ام رو به خاموشی می‌رفت... حال بدی داشتم که پنجهٔ هراس قلبم را مچاله می‌کرد و من با استیصال به دیوار تاریک روبرویم خیره شدم... دلم می‌خواست گریه کنم اما بغض غده شده و در گلویم مانده بود... که ناگهان چشمم به خنجر کریستالی‌ام به روی دیوار افتاد و یک آن قوتی عجیب به ریسمان‌های تنم دوید گویی دیدن تیغهٔ برّان خنجر، نور وجودم را به هم آورد و بدنم دوباره درخشید که درجا نفس بلندی کشیدم؛ از آن نفس‌هایی که در هر شهیق و زفیرش، هزار بار خدا را شکر می‌کنی که همه‌اش فقط یک خواب بوده، یک کابوس شوم...»

حجم

۰

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۴۰۰ صفحه

حجم

۰

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۴۰۰ صفحه