«همهی همسران اجنهی شیخمحمود» نوشته لطیف هلمت( -۱۹۴۷)، شاعر و نویسنده کرد عراقی است. این اثر که تنها رمان نویسنده تاکنون است، مایههایی از افسانههای پریان دارد که با ساختار مدرن رمان آمیخته شده است.
در بخشی از این رمان میخوانیم:
«کسی نمیدانست آن خانه به نام کیست و از چه خاندانی به جا مانده. یک نفر تعریف میکرد یک بار که رفته بوده توی رودخانهی مقابل آن خانه شنا کند وخودش را بشوید، دیده در آن خانه باز است و از پنجرهها و سوراخ دیوارهای خانه، هزاران کابوس و شبح دارند بیرون میآیند و در میدانِ پشت خانه با کلهی یک بچه، والیبال بازی میکنند...
و هیچکس اینگونه اخبار را دروغ نمیدانست. و روزی نبود کسی افسانهای تازه دربارهی آن خانه نسازد.
یک بار پیرزنی چنین روایت میکرد:
در آن خانه چهل شاهزاده وجود دارد که هر کدام چهل زن دارند و هر کدام از زنها در اتاقی زندانیاند و فقط شبها بیرون میآیند و کلاه سحرآمیز اجنّهای را سرشان میگذارند و کسی آنها را نمیبیند. همهی گُلهای شهر را به گُلاب تبدیل میکنند و با آن خودشان را میشویند و دوباره برمیگردند داخل آن خانهی قفل شده...
و این چنین، خبرها و شایعههای زیادی در مورد آن خانه در شهر پیچید.
شهردار دستور داد خانه را خراب کنند. اولین بیل مکانیکی که برای خراب کردن خانه جلو رفت، رانندهاش از روی ماشین پرت شد پایین. توی بیمارستان به خبرنگار روزنامهی «نظر و اندیشه» گفته بود: «وقتی خواستم بیل را جلو ببرم و چنگکش را به دیوار خانهگیر بدهم، شبحی دو سر، که یک سرش در سمت شرق و سر دیگرش در سمت غرب بود، راهم را بسته بود و پاهایش روی ماشینم بود و سرش در آسمان. فریادی بر سرم کشید و پرت شدم پایین...»
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب همهی همسران اجنهی شیخمحمود و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
گفتم: «آوارهام و به باغچهی تو پناه آوردهام. »
گفت: «اینجا فقط عاشقان را پناه میدهند و جایی برای هیچ پناهندهی سیاسی نیست. »
گفتم: «من هم عاشقم. »
گفت: «عاشق چه کسی؟ عاشق چه چیزی؟ از کَی عاشق شدهای؟ »
گفتم: «عاشق خودم. من از وقتی که هستم، عاشق خودم شدهام. »
گفت: «بزرگترین عاشقانِ جهان، آنانند که عاشق خودشانند. »
MARY
۰
(خوب یادم است که دو قناری را در قفسی نگهداری میکردم.
یک روز دمِ غروب، دختر شاعرهی همسایهمان آمد و یکی از کتابهای شعرم را از من خواست. همان موقع دو قناری همدیگر را بوسیدند. گفتم: «این هم شعری بود که الان نوشتم. » گفت: «شعر مشترک مان بود، هر دو با هم نوشتیم. »
از آن غروب به بعد دلم میخواهد شعری که شایستهی قناری ست بسرایم.
عجیب است که از فردای آن روز، دختر همسایه را در قفس قناری، در اتاقم آویزان کردم. و از آن موقع به بعد، دخترک به قناری تبدیل شد. )
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
نیمه دوم که چند تا افسانه تعریف میکنه خوبه
برای کسی که به داستان تخیلی علاقه داره،به نظر جالب میاد،ولی کاش داستان یکم ارتباط بیشتری باهم داشت یعنی انسجام بیشتر
به نظرم خواندن این کتاب جز وقت تلف کردن سود دیگری ندارد یک سری داستانهای بی سر و ته و اغراق آمیز
از سبکش خوشم نیومد . کاش میشد داستان رو ب صورت رمان جذاب درآورد
کتاب قابل خواندن نبود
نه.... باور کنید اصلا ارزش دانلود نداره مهملات یک جن درباره کتاب داستایوفسکی !!! واقعا چرند بود!!!
بسیار دلچسب...