معرفی و دانلود کتاب دیگه مثه تختی نمی‌ آد + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب دیگه مثه تختی نمی‌ آدsubscriptionAvailable

کتاب دیگه مثه تختی نمی‌ آد

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
جمال میرصادقی
انتشارات: 
نشر آواهیا

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب دیگه مثه تختی نمی‌ آد

کتاب دیگه مثه تختی نمی آد نوشته جمال میرصادقی است. این کتاب مجموعه‌ای داستان کوتاه است که همه در شخصیت یا موقعیت خاصی مشترک هسند و به هم چسباندن آن‌ها یک رمان را شکل داده است. این روش شیوه‌ای نوین است.

درباره کتاب دیگه مثه تختی نمی آد

 اخیراً در امریکا رایج شده است که داستان‌های کوتاه را به هم بپیوندند و به هم متصل کنند و به صورت رمان درآورند و نام این ساختار ترکیبی را رمانی کردن داستان کوتاه گذاشته‌اند. از جمله این آثار که استقبال بسیاری از آن شده، اثری است با نام راهنمای دختران برای شکار و ماهیگیری نوشتهٔ خانم ملیسا بنک نویسندهٔ معاصر آمریکایی. البته این روش چندان جدید نیست و پیش از این نویسنده‌هایی چون کاترین منسفیلد، شروود اندرسن، جیمز جویس، ویلیام فاکنر و ارنست همینگوی تجربه‌هایی در نوشتن این نوع داستان دارند.

در این کتاب جمال میرصادقی روایتی به همین سبک دارد. 

خواندن کتاب دیگه مثه تختی نمی آد را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب دیگه مثه تختی نمی آد

پاتوق بچه‌ها قهوه‌خانهٔ دایی‌علی بود. شادی و فیروز زودتر از همه می‌آمدند، بچه‌های دیگر یکی‌یکی یا دوتادوتا، پشت سرشان. فرزانه و او دیرتر از همه می‌رسیدند. فرزانه دیر از خواب بیدار می‌شد، وقتی می‌رسیدند، همه دَم می‌گرفتند.

«بچه تنبل‌ها هو... هو...»

دوست‌های دانشکده، هرکدام در رشته‌ای درس می‌خواندند. او و فیروز ادبیات، فرزانه و شادی، فلسفه و علوم انسانی، جمع‌شان جمع بود. به خانهٔ هم می‌رفتند، مهمانی می‌دادند و مهمان می‌شدند. روزهای تعطیل به کوه آمدنشان ترک نمی‌شد.

با فرزانه بچه‌محل بودند با هم به کوه می‌آمدند و با هم توی دانشکده می‌گشتند و با هم این‌جا و آن‌جا می‌رفتند. بعضی آن‌ها را جای زن و شوهر می‌گرفتند. مادر می‌خواست که آن‌ها عقد کنند.

«یه شیرینی‌خورانی، یه جشن نامزدی، فرزانه رو خوشحال می‌کنی و جلو دهن مَردُمو هم می‌گیری مادر.»

فرزانه دو، سه سال از او کوچکتر بود و از بچگی همبازی بودند و خانواده‌شان با هم رفت و آمد داشت. پدرِ فرزانه که مُرد، خانهٔ دنگال و کلنگی‌شان را فروختند و از محلهٔ آن‌ها رفتند، اما همه چیز مثل گذشته بود. فرزانه را توی دانشکده می‌دید و با هم به این‌جا و آن‌جا می‌رفتند. در سال آخر دانشکده درس می‌خواندند. مادر تکرار می‌کرد.

«یه جشنی، یه شیرینی‌خورانی... مَردُم حرف می‌زنن.»

«مادر درسمون که تموم بشه، عروسی می‌کنیم.»

پدر سر تکان می‌داد.

«خودشون بهتر از ما می‌دونن خانم. ما که نباید برای اون‌ها تکلیف معیّن کنیم، گور پدر مردم، بذار هرچی می‌خوان بگن.»

مادر اصرار می‌کرد. 

«یه جشنی، یه شیرینی‌خورانی... مگه چی می‌شه؟»

اول بار، خبر را مادر به او داد. باورش نمی‌شد. فرزانه را مدتی بود، ندیده بود. نه به دانشکده می‌آمد، نه به کوه. زنگی هم به او نمی‌زد. نشانی خانه تازه‌شان را نمی‌دانست. تلفن خانه آن‌ها را هم نداشت. اول نگران شد و خیال کرد مریض است، شادی او را در خیابان دید، مریض نبود. چرا به او زنگی نمی‌زد؟ چرا از خودش به او خبری نمی‌داد؟ از دست او عصبانی بود. سرِ مقاله‌ای با هم جروبحث‌شان شده بود.

بگذار لجبازی کند دخترهٔ سرتق. مگر دوباره نبیندش. می‌داند باهاش چه‌کار کند. حرف، حرف خودش بود. از بس که از خودراضی بود. این تازگی‌ها رفتارش با او عوض شده بود. کوه هم نمی‌آمد. سرِ لج افتاده بود.

یکی از همسایه‌ها، آن‌ها را توی بازار دیده بود. فرزانه و مادرش و حبیب آمده بودند خریدهای عروسی‌شان را بکنند.

مادرش گفته بود: «فرزانه دست در دست پسره انداخته بوده، زیر ابرو ورداشته و بَزَک کرده بوده.»

سرزنشش می‌کرد: «اونقدر مس‌مس کردی تا دخترهٔ چشم‌سفید کار خودشو کرد، چند دفعه بهت گفتم یه جشنی، شیرینی‌خورانی، مگه گوش کردی؟»

پدر گفت: «بهتر که حالا این اتفاق افتاد.»

مادر نفرینش می‌کرد.

«این دختره حیا رو خورده و آبرو رو قی کرده. ایشاالله آب خوش از گلوش پایین نره. منو بگو به همه می‌گفتم عروس خوشگل ماست.»

پدر گفت: «خانم چرا نفرینش می‌کنی، نخواسته زن شهریار بشه، زوره؟ همون بهتر که این اتفاق حالا افتاده.»

مادر نمی‌توانست قبول کند. فرزانه را دوست داشت، نمی‌توانست او را ببخشد.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب دیگه مثه تختی نمی‌ آد و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابدیگه مثه تختی نمی‌ آد
موضوعداستان ایرانی
نویسندهجمال میرصادقی
انتشاراتنشر آواهیا
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۹/۱۲/۰۹
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۴.۲۸ مگابایت
شابک۹۷۸۶۲۲۹۷۳۶۶۰۹
تعداد صفحه‌ها۱۳۰ صفحه
قیمت کتاب۹۸۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵
نظری برای کتاب ثبت نشده است.
حاج عمران؛ خاطرات اولین فرمانده لشکر ۲۵ کربلا سردار حاج عبدالعلی عمرانی
سیدولی هاشمی
از جماران تا تکریت
سیدابوالقاسم امیرعلی‌اکبری
کهنه سرباز
ایمان کفائی‌مهر
فرمانده دلیر
محمد دهقان
یاران موافق
سیدمرتضی مستجابی
غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند
حمید حسام
کالک‌های خاکی: خاطرات شفاهی سرلشکر پاسدار محمدعلی (عزیز) جعفری (از تابستان 1335 تا تابستان 1361)
محمدعلی (عزیز) جعفری
جهنم تکریت؛ خاطرات سرگرد آزاده مجتبی جعفری
مجتبی جعفری
داستان های کوتاه از بزرگان ایران
احسان ناظم‌بکایی
فرار از موصل: خاطرات شفاهی محمدرضا عبدی
حسین نیری
روزهای سویدانی
احمد راسخی لنگرودی
قطعه‌ای از آسمان؛ جاده‌ی اهواز ـ خرمشهر
گل‌علی بابایی
آزادگی در اسارت
سید حبیب حبیب‌پور
خستگی‌ناپذیر
عبدالمجید رحمانیان
مهمان صخره‌ها: خاطرات سرهنگ خلبان محمد غلامحسینی
راحله صبوری
و ناگهان باران
سیدیوسف رضوی
جنگ به روایت بچه ها
علی اشرف درویشیان
آفتاب گمبرون
سمیه فخاری
بزرگ مرد کوچک؛ خاطرات ﺷﻔﺎﻫﯽ ﻗﻨﺒﺮعلی ﺑﻬﺎﺭستانی
حسین نیری
خاطرات محمد هاشمی
فاطمه یابنده