با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
نباید گفته شود

دانلود و خرید کتاب نباید گفته شود

۳٫۷ از ۳ نظر
۳٫۷ از ۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب نباید گفته شود  نوشته  پروین  مختاری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب نباید گفته شود

پروین مختاری( -۱۳۳۵)، نویسنده است. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «دستفروش‌ها پیاده‌رو را اشغال کرده بودند و با سر و صدا می‌خواستند جنس‌هایشان را بفروشند. راه می‌رفتم و تماشا می‌کردم که یکدفعه احساس کردم جمعیت همدیگر را هل می‌دهند. به دور و برم نگاه کردم. مأموران شهرداری حمله کرده بودند و دستفروش‌ها را جمع می‌کردند. وسط خیابان مردی غرولندکنان می‌رفت و چند نفر هم دنبالش راه افتاده بودند. فکر کردم حتماً یکی از بساطی‌هاست. جلوتر که رفتم فهمیدم رهگذری است که از دستفروش حمایت می‌کند. او همین‌طور غر می‌زد و می‌گفت: نمی‌ذارن مردم شب عیدی یه لقمه نون برای زن و بچه‌هاشون ببرن. لابد می‌گن مردم برن دزدی کنن یا از دیوار مردم بالا برن. بازجو پرسید: الآن چه کار داری می‌کنی؟ گفتم: دارم زندگی می‌کنم، مثل همه مردم. صدای بساطی‌ها می‌آمد. من هم مثل بقیه، پشت سر مرد راه افتاده بودم. مرد دوباره گفت: نمی‌ذارن شب عیدی مردم یه لقمه نون حلال... حوصله‌ام سر رفت. از مرد فاصله گرفتم. به بازجو نگفتم. دیگر غلط کنم از این فکرها به سرم بزند، اما نوشتم و تعهد دادم که زندگی کنم، مثل همه مردم. حالا دیگر توی جمعیت راه می‌رفتم و مرد را از دور تماشا می‌کردم. قیافه‌اش خیلی آشنا بود. آن‌موقع‌ها از حرف‌ها می‌شد آدم‌ها را شناخت. سریع شناختمش. وقتی یک کلمه‌اش را شنیدم تا تهش رفتم. به بازجو نگفته بودم، ولی به خودم گفته بودم دیگر غلط بکنم. یارو را می‌شناختم. دلش می‌خواست مردم بریزند سر مأموران شهرداری و لت و پارشان کنند. از او فاصله گرفته بودم اما بعضی‌ها همچنان دنبالش می‌رفتند و پوزخند می‌زدند که یعنی حرفش درست است، اما نمی‌خواهند بلند بگویند».

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲)
kamrang
۱۳۹۷/۰۹/۰۵

خیلی قشنگ بود😍 از اون جایی که دیدم این داستان خیلی گمنام مونده خلاصه ای ازش براتون نوشتم شاید به مطالعش علاقمند بشین . ماجرا مربوط به دو داستان موازیه یکی زنی در زمان حال و سنین میانسالی که سه تا فرزند

- بیشتر
n re
۱۴۰۰/۰۲/۰۸

از نظر قلم نویسنده واقعا قلم زیبایی داره و این رو از تعداد بریده هایی که به اشتراک گذاشتم میشه فهمید اما از نظر داستان پردازی برای من زیاد جذاب نیست تک راوی بدون دیالوگ تمام ماجراها در ذهن راوی میگذره واسه همین حوصلم سر

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۵۶)
چنان توهمی برش داشته که خیال می‌کند در همه زمینه‌ها تبحر دارد و می‌تواند دیگران را راهنمایی کند. می‌شناسمش. معمولاً هیچ‌وقت نمی‌گوید چیزی را نمی‌دانم، چون فکر می‌کند بر همه‌چیز اشراف کامل دارد. این‌جور آدم‌ها خطرناک‌اند.
kamrang
شاید این مشکل بسیاری از آدم‌ها باشد که وقتی چیزی را به‌راحتی به دست می‌آورند، قدرش را نمی‌دانند.
n re
بچه‌ها تا وقتی کم‌سن و سال‌اند، هیچ توقع و انتظاری از آدم ندارند. انگار آدم تا وقتی زبانش باز نشده معصوم است. گاهی واقعاً یادم می‌رفت بچه خودم نیست. عادتش داده بودم به پستانک. بچه‌های خودم را هم عادت داده بودم. خوشم می‌آمد. در اوج گریه می‌گذاشتم دهانشان و آرام می‌شدند. از این آرامش کیف می‌کردم. حالا هی علم جدید نظر بدهد که پستانک برای بچه بد است و فلان است و بهمان. آدم‌ها دنبال آرامش می‌گردند. یادم می‌آید یک بار پستانک از دهان مونا افتاد زمین. زمین کثیف نبود، اما تمیز هم نبود. هرچقدر خودم را به این در و آن در زدم که آب پیدا کنم و پستانک را بشویم، پیدا نکردم. مونا داشت خودش را هلاک می‌کرد. پستانک را توی دهانم کردم و حسابی مک زدم و بعد بهش دادم. این کار یعنی حماقت، اما من برای کسانی که دوستشان داشتم از این کارها زیاد کرده‌ام. نمی‌دانم شاید اصلاً فکر نمی‌کردم. آن‌موقع‌ها این‌جور کارها به نظرم حماقت نبود، یک‌جور فداکاری بود.
kamrang
حالا دیگر حتی برای دوست داشتن هم باید کسی بی‌کار باشد و جایی را هم برای دوست داشتن داشته باشد.
kamrang
هرکس موظف است گلیم خودش را بیرون بکشد و خود کشیدن همین گلیم کل زندگی را تشکیل می‌دهد
kamrang
اصلاً انگار یاد گذشته‌ها گریه‌آور است.
n re
تهران یک چیز خیلی خوب دارد که آدم‌ها در آن گم می‌شوند و یک چیز خیلی بد که آدم‌ها در آن خودشان را گم می‌کنند. شاید همیشه این‌طور باشد، جاهای کوچک آدم‌ها را بزرگ می‌کند و جاهای بزرگ آدم‌ها را کوچک. از این بزرگی و کوچکی حالم به هم می‌خورد.
kamrang
انتظار هم خوب است هم بد. همه منتظر بودند. هرکس منتظر چیزی بود. اوضاع سیاسی جهان به هم ریخته بود. پدرم اصلاً باور نمی‌کرد یا نمی‌خواست باور کند که آدم‌هایی مثل اسداللّه یا این تیپ آدم‌ها که در دوره آن‌ها زیاد بودند یا آدمی مثل زاهدی که با یک بار شرکت کردن در تحصن خودش را به خانواده‌های سیاسی چسبانده بود، بتوانند همه‌کاره بشوند، چه برسد به این‌که باور کند اردوگاه سوسیالیسم از هم بپاشد و من بخواهم او را متقاعد کنم که همه‌چیز دارد خوب پیش می‌رود. انگار بگویم دیگر بی‌خیال عدالت اجتماعی. خیلی خوب یادم می‌آید که می‌گفتم آقاجون شاید بهتر بود این قطب دیکتاتوری این‌جوری در هم بریزد تا چیز بهتری جای آن را بگیرد. سکوت می‌کرد. حتی مثل مادرم نمی‌گفت هیچ بدی نرفته که به جای آن خوب بیاید، حتی نمی‌گفت شماها هم فقط دلتان می‌خواهد تحلیل‌های سیاسی‌تان درست از آب دربیاید وگرنه گور بابای... از خیلی‌ها شنیده بودم اما او هیچ نگفت.
kamrang
اوایل عاشق مونا بودم. بچه شیرینی بود و از چشم‌هایش خوشم می‌آمد. از نگاهش معلوم بود که به من احتیاج دارد. حالا می‌فهمم که چرا بعضی‌ها گربه نگه می‌دارند. واقعاً بین گربه و بچه شباهتی وجود دارد، هردو نشان می‌دهند که به آدم احتیاج دارند.
kamrang
فیلم‌های تلویزیون داستان‌هایی دارد که هیچ‌جوری توی دنیای امروز مشابهش پیدا نمی‌شود. مثلاً یک نفر کلیه‌اش را اهدا می‌کند و به یک نفر زندگی می‌بخشد، اما خودش را چنان گم و گور می‌کند که طرف به‌هیچ‌وجه حتی برای تشکر کردن هم نتواند پیدایش کند. حتما اتفاقی افتاده که این‌جور فیلم‌ها ساخته می‌شود. درست مثل آشپزخانه مادربزرگم، ته حیاط، که حالا نیست، اما جوری حرفش را می‌زنند که انگار دست نامردی از غیب آمده و بساط مادربزرگ را به هم زده است. هیچ‌کس حاضر نیست به خودش فکر کند و زندگی واقعی را ببیند. همه دنبال دشمن‌اند.
kamrang

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۶۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۲,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۲/۰۱
شابک‌‫‬‭۹۷۸-۶۰۰-۵۶۳۹-۵۶-۸
تعداد صفحات۲۶۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۲,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۲/۰۱
شابک‌‫‬‭۹۷۸-۶۰۰-۵۶۳۹-۵۶-۸