با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
از پشت پنجره

دانلود و خرید کتاب از پشت پنجره

صحنه‌ جرم بی‌ نقص است، اما شاهدش نه

۴٫۸ از ۶ نظر
۴٫۸ از ۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب از پشت پنجره  نوشته  لیزا تامپسون  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب از پشت پنجره

از پشت پنجره رمانی برای نوجوانان نوشته لیزا تامپسون است که با ترجمه نگار باغانی در انتشارات پرتقال به چاپ رسیده است. داستان درباره پسری منزوی به اسم متیو است که عادتش نگاه کردن به زندگی از پشت پنجره است.

 درباره کتاب از پشت پنجره

متیو با دنیای بیرون ارتباطی ندارد. او فقط از پشت پنجره اتاقش همه چیز را تحت نظر دارد. زندگی روزمره همسایه‌هایش، رفت و آمدها، و... او یک عادت دیگر هم دارد. همه چیز را در دفتری با دقت یادداشت می‌کند. متیو وسواس هم دارد. او همیشه از دستکش استفاده می‌کند تا از میکروب‌ها دور باشد، مدام دست می‌شوید و به کسی هم اجازه ورود به اتاقش را نمی‌دهد. متیو منزوی است و به خاطر اختلال وسواسش مدرسه را هم رها کرده است. کل زندگی او پشت همین پنجره می‌گذرد گویی متیو یک ماهی قرمز است که برای زنده ماندن باید در تنگ بلوری‌اش باقی بماند...اما چقدر؟

 خواندن کتاب از پشت پنجره را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 نوجوانان علاقه‌مند به ادبیات داستانی مخاطبان این کتاب‌اند.

 بخشی از کتاب از پشت پنجره

دقیقاً کف سر آقای چارلز آفتاب‌سوخته بود.

وقتی به گل‌های رُزش سرکشی می‌کرد این را دیدم. او گل‌ها را دانه‌دانه وارسی می‌کرد و همین‌طور که یواش‌یواش می‌رفت جلو، گل‌های بزرگ‌تر را تکان کوچکی می‌داد تا ببیند گلبرگ‌هایشان می‌افتد یا نه. حالا کچلی بزرگ کف سرش یک دایرهٔ قرمزِ آتشی و براق شده بود که دورتادورش را موهای سفید کُرک‌مانند گرفته بود. توی این گرما، بهتر بود کلاه سرش می‌گذاشت، اما فکر می‌کنم آدم وقتی حسابی مشغول کاری باشد، خیلی حواسش نیست سرش دارد می‌سوزد.

ولی من حواسم بود.

من از پشت پنجره حواسم به خیلی چیزها بود.

نه این‌که قصد بدی داشته باشم، فقط همسایه‌ها را تماشا می‌کردم که یک‌جوری وقت بگذرانم، همین. اصلاً دنبال فضولی نبودم. گه‌گاهی جِیک بیشاپ که خانه‌شان پلاک پنج بود، از آن پایین با فریاد یک‌چیزهایی بهم می‌گفت، مثلاً عوضی، عجیب‌الخلقه یا دیوانه. از آخرین باری که بهم گفته بود متیو، خیلی می‌گذشت، اما خب، او خودش ابله بود، پس من هم خیلی اهمیتی نمی‌دادم چه می‌گوید.

من در یک خیابان بن‌بست ساکت و آرام زندگی می‌کردم، در شهر کوچکی که پر بود از آدم‌هایی که می‌گفتند چقدر خوب است در لندن بزرگ و آلوده زندگی نمی‌کنند، ولی بیشتر صبح‌ها کارشان این بود که خودشان را هر جور شده به همان شهرِ بزرگ و آلوده برسانند.

در بن‌بستِ گلابی‌شکلِ کوچک ما هفت خانه بود. شش‌تا از آن‌ها مثل هم بودند: پنجره‌های مربعیِ جلوآمده، درهای ورودی شیشه‌ای مات و دیوارهای سفیدکاری‌شده. اما خانهٔ هفتم، یعنی خانهٔ کشیش که بین پلاک سه و پلاک پنج قرار داشت، خیلی متفاوت بود. این خانه از آجرهایی به رنگ قرمز جگری ساخته شده بود و شبیه مهمانی بود که با لباس ویژه به میهمانی هالووین آمده و می‌بیند هیچ‌کس غیر از او زحمت تهیهٔ لباس مخصوص را به خودش نداده. درِ ورودی این خانه سیاه بود و بالایش دو پنجرهٔ مثلثی‌شکل قرار داشت که از داخل با مقوای کارتنِ کهنه پوشانده شده بود. شاید مقوا را زده بودند تا سوز به داخل نیاید، شاید هم برای این بود که کسی داخل را دید نزند؛ کسی چه می‌دانست؟

بابا بهم گفته بود بیست سال پیش که داشته‌اند خانه‌های ما را می‌ساخته‌اند، یکی از این بسازوبفروش‌ها خواسته خانهٔ کشیش را بکوبد، اما خانه، با آن پِی صدساله‌اش، از جایش جُم نخورده و بالاخره هر جوری بوده، مثل یک دندان خراب قدیمی، سر جایش مانده. نینای پیر، همسر کشیش مرحوم، هنوز در همان خانه زندگی می‌کرد، ولی من خیلی او را نمی‌دیدم. یک چراغ پشت پنجرهٔ اتاق نشیمن خانه‌اش بود که شب و روز روشن می‌گذاشتش. چراغ، مثل یک گوی نارنجی درخشان، پشت پرده‌های خاکستری‌اش می‌درخشید. مامان می‌گفت نینای پیر برای این زیاد آفتابی نمی‌شود که می‌ترسد کسی از طرف کلیسا بیاید و او را وادار کند از آن خانه برود، چون بعد از مرگ کشیش، یعنی همسرش، دیگر خانه مال او نبود. او روی پلهٔ جلویی خانه‌اش سه گلدان داشت که هر روز صبح ساعت ده آبشان می‌داد.

من او و همسایه‌های دیگر را از توی اتاقِ بی‌استفاده‌ای که قسمت شمالی خانه‌مان بود تماشا می‌کردم. به خوبیِ اتاق‌خواب خودم که نبود، ولی از آن‌جا خوشم می‌آمد. دیوارهای لیمویی‌اش هنوز از تمیزی برق می‌زد و با این‌که پنج سال از آن اتفاق می‌گذشت، هنوز حال‌وهوای یک اتاقِ تازه‌چیده‌شده را داشت. چون کامپیوتر را توی این اتاق گذاشته بودیم، مامان و بابا بهش می‌گفتند اتاق کار، اما در اصل همه‌مان آن را اتاق بچه می‌دانستیم. یک گوشه‌اش یک آویزِ تخت نوزاد آویزان بود با شش‌تا فیل راه‌راه پولیشی که روی کوهی از جعبه‌های بازنشده و کیسه‌های خرید، الکی تاب می‌خورد. یک روز که مامان از یک خرید طولانی برگشته بود خانه، با این‌که بابا می‌گفت این کار شگون ندارد، بلافاصله آویز را وصل کرده بود.


نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۶)
Army girl
۱۳۹۹/۰۸/۲۴

من نسخه چاپی این کتاب رو خونده‌م و واقعا دوسش داشتم پیشنهاد میشه 👍

ستایش
۱۴۰۰/۰۱/۱۷

قشنگ بود درباره یه پسر بود که وقتی مادرش حامله بوده آنفولانزا می گیره و وقتی برادرش میمیره فکر می کنه اون باعث مرگ برادرش شده از اون به بعد روی میکروب ها حساس می شه و همینجوری که از

- بیشتر
دختر کتاب خوان 📖 🌸
۱۴۰۰/۰۱/۲۷

کتاب خیلی قشنگی بود 😍 بی نظیره💕💖 اصلاً مگه قشنگ تر از این کتابم هست 😍😍😍😍🤩🤩🤩🤩🤩 ۹۹۹۹۹۹ ستاره هم براش کمه ⭐⭐🌟🌟💫⭐✨ توصیه میکنم حتماً این کتاب را بخونید 😘💕

▫️فروغ▫️
۱۴۰۰/۰۱/۳۱

عالی بود من خیلی دوسش داشتم رمان مهیجی هست متنش خیلی روونه واسه کسایی میخان کتاب خوندنو شروع کنن ممکنه یکم خسته کننده باشه ولی در کل کتاب خوبیه 😁💛

RONIN
۱۴۰۰/۰۳/۲۸

خیلی با شخصیت اصلی داستان (یک پسر ۱۲ ساله که وسواس داره) ارتباط گرفتم و فضای داستان رو دوست داشتم . کتاب جذابی بود البته که نویسنده می‌تونست در بخش پلیسی/معمایی داستان بهتر عمل کنه اما به عنوان اولین رمان یک

- بیشتر
♡☆ 나자닌 자라☆♡
۱۳۹۹/۱۲/۱۹

کتاب قشنگیه من نسخه ی چاپی اش را دارم😊😁 تنها ارتباط متیو با دنیای بیرون، پنجره‌ی اتاقش است که از آن زندگی روزمره ­ی همسایه ­ها را تماشا می­کند و هر چیزی را که می­بیند با دقت در دفترچه­ اش یادداشت

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۵)
من و تو می‌تونیم دوست‌های خوبی برای هم باشیم، البته اگه تو من رو اون‌جور که واقعاً هستم ببینی، نه اون‌جور که خیال می‌کنی هستم.»
▫️فروغ▫️
من از پشت پنجره حواسم به خیلی چیزها بود.
▫️فروغ▫️
حالا به دوستت نگاه کن و آروم، خیلی آروم، حرکاتش رو تقلید کن. ببینید کدومتون پیش‌قدم می‌شه. به همدیگه دست نزنید. حواستون باشه که یه دیوار شیشه‌ای بینتون هست ها!» به ملودی نگاه کردم و ابرویم را که می‌خارید خاراندم. ملودی هم فوری ابرویش را خاراند. خنده‌ام گرفت. یواشکی گفتم: «هنوز شروع نکرده‌م که!»
▫️فروغ▫️
من می‌خواستم همه‌چیز درست و بی‌نقص باشد و توی اتاق خودم می‌توانستم کاملاً بر همه‌چیز نظارت کنم. فقط باید اوضاع را خوب زیر نظر می‌گرفتم، همین و تمام.
▫️فروغ▫️
تعداد شیرهای کاغذدیواری = ۱ تعداد دفترچه‌های نوشته‌شده = ۸ تعداد دفترچه‌های استفاده‌نشده = ۴ تعداد دفترچه‌های نیمه‌کاره = ۱ تعداد همسایه‌های گم‌شده = ۱ تعداد دوازده‌ساله‌های بی‌عرضه = ۱
▫️فروغ▫️

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۳۶ صفحه
قیمت نسخه چاپی۵۳,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۱۱/۲۰
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۳۹۱-۹
تعداد صفحات۳۳۶صفحه
قیمت نسخه چاپی۵۳,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۱۱/۲۰
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۳۹۱-۹