احساس گناهِ کاری که کرده بودم مثل یک سوسک سیاه موذی درونم زنده بود و توی شکمم وول میزد.
بعضی روزها یکجورهایی حس میکردم میتوانم دستم را صاف توی شکمم ببرم و آن سوسک را بیرون بکشم. آنوقت آن را میانداختم روی زمین و او پاهای ریزش را بیقرار توی هوا تکانتکان میداد. آنوقت همهٔ ترسهای من بهطرز معجزهآسایی ناپدید میشد. بالاخره از شرّ احساس گناه خلاص میشدم. اما نه، آن سوسک نمیرفت. همانجا بود و چُرت میزد، صبر میکرد تا من آرام شوم و بعد دوباره یکهو از جا میپرید، وول میزد و وول میزد و وول میزد.