معرفی و دانلود کتاب اردوگاه عذاب + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب اردوگاه عذابsubscriptionAvailable

کتاب اردوگاه عذاب

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۹۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
هرتا مولر، شروین جوانبخت
انتشارات: 
انتشارات خوب

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب اردوگاه عذاب

کتاب اردوگاه عذاب نوشته هرتا مولر است که با ترجمه شروین جوانبخت منتشر شده است. هرتا مولر، برنده جایزه نوبل، با نگاهی ریزبینانه و بی‌طرفانه و زبانی شاعرانه‌، دنیای درهم‌ریخته و بی‌رحم اردوگاه کار اجباری را با تمام پوچی‌های ذهنی و جسمی‌اش به تصویر می‌کشد.

درباره کتاب اردوگاه عذاب

در صبحی یخ‌زده در ژانویه‌ی ۱۹۴۵، گشت نظامی به خانه‌ی لئو آبرگ هفده ساله می‌آید و او را برای کار اجباری به به اردوگاهی در شوروی می‌فرستد. پسرک دنیای نوجوانی‌اش از بین می‌رود و حالا برای هر گرم نان باید یک بیل بزند و زغال سنگ جابه‌جا کند. لئو پنج سال از بهترین سال‌های زندگی‌اش را در کوره‌های کُک‌پزی می‌گذراند؛ زغال سنگ بار می‌زند، آجر می‌سازد، ملات مخلوط می‌کند و با گرسنگی می‌جنگد.

خواندن کتاب اردوگاه عذاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی جهان پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب اردوگاه عذاب

زمان بیشتری که گذشت، آشنایی‌ها بیشتر شد. در آن فضای متراکم، فقط کارهای کوچکی از دستمان برمی‌آمد: بنشینیم، بلند شویم، چمدان‌ها را زیرورو کنیم، چیزهایی بیرون بیاوریم، سر جایشان بگذاریم، به سوراخ توالت پشت دو پتوی آویزان شده برویم. کوچک‌ترین کار به دنبالش چیز دیگری در پی داشت. آدم وقتی در واگن نشسته، صفت‌های متمایزکننده‌اش را از دست می‌دهد. بیشتر به واسطهٔ دیگران وجود دارد تا تنهایی. نیازی به ملاحظات خاصی نیست. آدم‌ها همراه هم هستند، یکی برای دیگری، درست مثل خانه. شاید امروز که این را می‌گویم، فقط دربارهٔ خودم صدق کند. شاید واگن تنگ و شلوغ دلم را نرم کرده، چون من در هر صورت تصمیم به رفتن داشتم، و در چمدانم غذای کافی بود. چیزی دربارهٔ گرسنگی افسارگسیخته‌ای که به‌زودی گریبانمان را می‌گرفت، نمی‌دانستیم. درطول پنج سال بعد از آن، وقتی فرشتهٔ گرسنگی بر ما نازل شد، چقدر پیش آمد که شبیه به آن بزهای کبود و خشک بودیم و چه ماتم‌زده تمنای همان گوشت‌های کبود و خشک را داشتیم.

دیگر شب روسیه همه‌جا را گرفته بود، رومانی پشت سرمان بود. تکان شدیدی خوردیم و یک ساعت منتظر ماندیم تا محورهای قطار با فاصلهٔ بین ریل‌های استپ‌ها تنظیم شدند تا بتوانیم روی ریل‌های روسی پیش برویم. بیرون آن‌قدر برف آمده بود که شب، روشن شده بود. سومین توقفمان در زمینی خالی بود. نگهبان‌های روسی فریاد زدند: اوبورنایا. در همهٔ واگن‌ها باز شد. یکی بعد از دیگری، تلوتلوخوران بیرون ریختیم، از ارتفاع کمی پا به زمین برف‌گرفته گذاشتیم و تا زانو در برف فرو رفتیم. ما که نفهمیدیم کلمه‌ای که فریاد زدند چه معنی داشت، ولی حدس زدیم اوبورنایا، توقفی در توالت عمومی است. بالای سرمان، خیلی بالا، قرص ماه بود. بخار نفس‌ها که جلوی صورت‌هایمان پرواز می‌کرد، مثل برف زیر پایمان سفید و درخشان بود. از همه‌طرف تپانچه‌های خودکار را به‌سمتمان نشانه رفته بودند: شلوارها را پایین بکشید. 

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب اردوگاه عذاب و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاباردوگاه عذاب
موضوعرمان، داستان خارجی
نویسندههرتا مولر
مترجمشروین جوانبخت
انتشاراتانتشارات خوب
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۸/۰۱/۲۰
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۴.۱۱ مگابایت
شابک۹۷۸۶۲۲۶۹۸۳۲۱۱
تعداد صفحه‌ها۲۷۲ صفحه
قیمت کتاب۲۱۰۰۰۰ تومان
برچسببرنده نوبل

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

dr.niki
۱۳۹۹/۱۲/۲۹

طاقچه بابت رایگان کردن کتابها ممنونم. . من یک مترجمم بعد خواندن کتاب میام نظرم را درباره ترجمه کتاب میگم. . شاید سبک کتاب جوری بوده که دست مترجم باز نبوده . از دوستان کتاب خوان چنین ادبیات سخیفی بعیده واقعا! اگه قراره کتاب خوانها با...بیشتر

۱
shaygun
۱۳۹۹/۱۲/۱۸

چه ترجمه ای اخه چه ترجمه ای خدا وکیلیییی هوا ابری بود. کلاغ ها غار میکردن.من رفت روسیه .روس ها نوشتن در لیست بابا لامصب مگه اخباره رمانه ناسلامتی مترجم عزیز برو فارسی یاد بگیر وقت برا انگلیسی زیاده

۹
Avant-garde
توصیه نمی‌کنم.
۱۳۹۹/۱۲/۲۹

این چه ترجمه‌ایه؟؟؟ 🤣🤣🤣🤣🤣 به فارسی ترجمه کرده ولی با لهجه‌ی شیرین چینی🤣🤣🤣😅😅 چنانچه با لهجه‌‌ی چینی آشنا باشید کتاب بدی نیست😅

۳
مصطفی ارشد
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۲/۲۹

داستان روایت خوبی داشت. جدا از بحث ترجمه که دوست داشتم طور دیگری باشد ولی از اینکه اثری دیگر از هرتا مولر‌ را خواندم، لذت بردم

۰
یونا
۱۴۰۰/۰۱/۱۳

تعجب می کنم از آنهایی که ترجمه کتاب را نامناسب می دانند.شاید خوانندگانی با این نظرها منتظر سبک ساده و روان و عادی کتابهای معمول مورد علاقه همگان بودند. ترجمه را بسیار پسندیدم به علت نثر خاص، زیبا، متفاوت و شاعرانه...بیشتر

۱
کاربر ۲۹۵۰۲۴۳
۱۳۹۹/۱۲/۲۹

این کتاب کتاب خیلی خوبی هستش. و کسانی که دارن ایراد میگیرن زیاد کتاب نمیخونن،که بخوان واسه این کتاب قوی ایراد بگیرن . فقط اینو میخواهم بگم با نظرات دیگران تحت تاثیر قرار نگیرید خیلی از همینا که نظر گذاشتن کتابو نخوندن...بیشتر

۰
Marziyeh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۴/۰۲

شاید کتابی با ترجمه روان نباشه، ولی داستانی عجیب جذاب داره، نوجوانی در اردوگاه، سختی ها و ملامت ها، خوشحالیش برای چیزهای بسیار کوچیک و جالبتر زندگی عجیبش پس از آزادی

۰
الی
مطمئن نیستم.
۱۴۰۰/۰۱/۰۲

احتمالا عده کمی از این کتاب لذت ببرند اما در مورد توصیف تغییرات روحی که در انسان از رنج بردن حاصل میشود و ناگذیری از قبول شرایط هرچقدر وحشتناک خارق العاده بود ولی ترجمه روان و شیوایی نداشت متاسفانه این...بیشتر

۱
ندا ابراهیمی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۴/۰۵

داستان پردازی معرکه و فضا سازی بی نظیر این کتاب مثال زدنی ست ...

۰
Mahsa_malz
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۱۲/۰۷

کتاب بسیار خوب است منتهی ترجمه کتاب کمی نا مناسب بوده.

۰
ثنا دختر نازم
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۹/۲۶

کتاب در ماگادان کسی پیر نمی شود عطاءالله صفوی شخصی ایرانی است که زمان استالین درگیر همین اردوگاه کار اجباری میشه. توصیه میکنم مطالعه کنید.

۰
Mary gholami
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۴/۲۳

قشنگ و دردناک بود

۰
کاربر
مطمئن نیستم.
۱۳۹۹/۱۲/۲۹

ترجمه زیاد جالب نبود...🙏♥️

۰
mohammad reza abdollahi nadi
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۲/۲۹

از این سبک کتاب را اکثریت مردم اهل مطالعه خواهند پسندید و این کتاب اردوگاه عذاب در رده کتاب های مناسبی است برای مردم البته به شرط خواندن با دقت. از کنار جملات به سادگی عبور نکنید چون مترجم متن...بیشتر

۰
Hoda
۱۴۰۰/۱۱/۱۵

کتاب دیدگاه و برداشت و حال و هوای لئو از اردوگاه رو میگه به خصوص از گرسنگی. گرسنگی و سرما در تمام صفحه های کتاب هست. نمیدونم متن اصلی کتاب هم همینقدر پیچیده س و یا ایراد ترجمه س، ولی...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

زهرا
۵۰
دلم می‌خواست از این شهر کوچکی که از هر گوشه‌اش یک جفت چشم خیره نگاهم می‌کردند بروم.
roksana
۲۳
دلم می‌خواست از این شهر کوچکی که از هر گوشه‌اش یک جفت چشم خیره نگاهم می‌کردند بروم
Zahra kazemi
۱۴
می‌ترسیدند که در کشوری غریبه اتفاقی برایم بیفتد و من فقط می‌خواستم بروم جایی که کسی من را نشناسد
"Shfar"
۱۳
دلم می‌خواست از این شهر کوچکی که از هر گوشه‌اش یک جفت چشم خیره نگاهم می‌کردند بروم.
Zeinab
۶
همه در تلهٔ نان می‌افتند. تلهٔ مقاومت در صبحانه، تلهٔ جابه‌جایی نان وقت شام، تلهٔ نان در مخفیگاه بالش در شب. بدترین تلهٔ فرشتهٔ گرسنگی، تلهٔ مقاومت است: گرسنه باشی و نان داشته باشی و از خوردنش امتناع کنی. به خودت سخت بگیری، سخت‌تر از زمینِ تا بن یخ‌زده. هر روز فرشتهٔ گرسنگی می‌گوید: به شب فکر کن. عصرها، سرِ سوپ کلم، نان‌ها را تاخت می‌زنیم، چون نان آدم همیشه کوچک‌تر از نان بقیه به چشم می‌آید و این برای همه صدق می‌کند. قبل از تاخت زدن نان، سرگیجه داری و درست بعد از آن شک به جانت می‌افتد. بعد از تاخت زدن، نان در دست صاحب قبلی‌اش بزرگ‌تر به چشم می‌آمد تا در دست من. نانی که من گرفته‌ام، آب رفته است. ببین چه سریع رو برگرداند، او چشمش دقیق‌تر است، دست بالا را دارد، بهتر است دوباره نانم را تاخت بزنم. ولی نفر دیگر هم همین احساس را دارد، فکر می‌کند من دست بالا را دارم و او هم رفته سرِ معاملهٔ دوم نان. دوباره نان در دستم آب می‌رود. دنبال نفر سوم می‌گردم و با او تاخت می‌زنم. بعضی‌ها دارند غذا می‌خورند. اگر بتوانم کمی دیگر تاب بیاورم، تعویض چهارمی هم هست، و پنجمی. اگر هیچ‌چیزی کارگر نبود، یک بار دیگر تاخت می‌زنم و آخر، نان خودم را پس می‌گیرم.
حسین یزدی
۶
دلم می‌خواست از این شهر کوچکی که از هر گوشه‌اش یک جفت چشم خیره نگاهم می‌کردند بروم.
Judy
۲
یک بار وقتی قدم می‌زدیم، خودش را در میان علف‌های قدکشیده انداخت و وانمود کرد که مرده است. من هشت‌ساله بودم. وحشت کردم؛ انگار آسمان میان چمن‌ها سقوط کرد. چشم‌هایم را بستم تا نبینم که آسمان من را هم می‌بلعد. مادرم از جایش پرید، تکانم داد و گفت: پس دوستم داری. ببین، هنوز زنده‌ام.
Zeinab
۲
فقط به‌اندازهٔ چشم‌برهم‌زدنی به مرده‌ها فکر می‌کردیم. تا ملال بیاید جا خوش کند، آن را می‌راندیم، اندوه کوبنده را از خود دور می‌کردیم. هیبت مرگ همیشه دربرابرمان قد علم می‌کند و جان همه را می‌خواهد. نباید برایش زمان بگذاری. باید مثل سگی مزاحم از خود برانی‌اش.
Marziyeh
۲
شاید درست در تضاد باهم بودند، مثل یبوست و اسهال.
علاقه بند
۲
یک بار وقتی قدم می‌زدیم، خودش را در میان علف‌های قدکشیده انداخت و وانمود کرد که مرده است. من هشت‌ساله بودم. وحشت کردم؛ انگار آسمان میان چمن‌ها سقوط کرد. چشم‌هایم را بستم تا نبینم که آسمان من را هم می‌بلعد. مادرم از جایش پرید، تکانم داد و گفت: پس دوستم داری. ببین، هنوز زنده‌ام.