همه در تلهٔ نان میافتند.
تلهٔ مقاومت در صبحانه، تلهٔ جابهجایی نان وقت شام، تلهٔ نان در مخفیگاه بالش در شب. بدترین تلهٔ فرشتهٔ گرسنگی، تلهٔ مقاومت است: گرسنه باشی و نان داشته باشی و از خوردنش امتناع کنی. به خودت سخت بگیری، سختتر از زمینِ تا بن یخزده. هر روز فرشتهٔ گرسنگی میگوید: به شب فکر کن.
عصرها، سرِ سوپ کلم، نانها را تاخت میزنیم، چون نان آدم همیشه کوچکتر از نان بقیه به چشم میآید و این برای همه صدق میکند.
قبل از تاخت زدن نان، سرگیجه داری و درست بعد از آن شک به جانت میافتد. بعد از تاخت زدن، نان در دست صاحب قبلیاش بزرگتر به چشم میآمد تا در دست من. نانی که من گرفتهام، آب رفته است. ببین چه سریع رو برگرداند، او چشمش دقیقتر است، دست بالا را دارد، بهتر است دوباره نانم را تاخت بزنم. ولی نفر دیگر هم همین احساس را دارد، فکر میکند من دست بالا را دارم و او هم رفته سرِ معاملهٔ دوم نان. دوباره نان در دستم آب میرود. دنبال نفر سوم میگردم و با او تاخت میزنم. بعضیها دارند غذا میخورند. اگر بتوانم کمی دیگر تاب بیاورم، تعویض چهارمی هم هست، و پنجمی. اگر هیچچیزی کارگر نبود، یک بار دیگر تاخت میزنم و آخر، نان خودم را پس میگیرم.