کتاب خاکستر و خاک عتیق رحیمی + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب خاکستر و خاک

کتاب خاکستر و خاک

معرفی کتاب خاکستر و خاک

خاک و خاکستر عنوان فیلمی محصول سال ۲۰۰۴ افغانستان به کارگردانی عتیق رحیمی است. فیلمنامه این فیلم را کامبوزیا پرتوی فیلم‌نامه‌نویس ایرانی با اقتباس از رمان خاکستر و خاک اثر عتیق رحیمی نوشته است. این فیلم در جشنواره‌های مختلف بیش از ۱۰ جایزه بدست آورده است. خاک و خاکستر در بخش جایزه برای کارهای نو و نگاهی نو در جشنواره فیلم کن ۲۰۰۴ به نمایش درآمد. این فیلم جایزه کشتی بادبانی طلایی جشنواره فیلم زنگبار ۲۰۰۵ را به دست آورد. این کتاب رمان این فیلمنامه مشهور است. 

خواندن کتاب خاکستر و خاک را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات افغانستان پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب خاکستر و خاک

در حقیقت، دلت گرفته است. دیری است که آشنا یا بیگانه‌ای گوش به دلت نداده. دیری است که زبانِ آشنا یا بیگانه‌ای سخنِ گرمی به دلت نرسانده. می‌خواهی چیزی بگویی، چیزی هم بشنوی. بگو، ولی چیزی نخواهی شنید. دروازه‌بان به سخنت گوش نخواهد داد. او در خود است، با خود است. در خود و با خود آرام است. بگذارش آرام.

همان‌طور خاموش در برابر غرفه ایستاده‌ای. نگاهت از درون غرفه بیرون می‌آید، راه می‌کشد در خم‌وپیچ دره. دره خشک است. دره پُر از خار است. دره خاموش است. در انتهای دره... مراد است، فرزندت.

نگاهت را از دره می‌گیری، دوباره به درون غرفه می‌نگری. می‌خواهی به دروازه‌بان بگویی که اگر این‌جا این‌چنین منتظر موتری هستی، صِرف به خاطر نَواسه‌ات است، که اگر تنها می‌بودی، از دیر زمانی سر کشیده و پیاده افتاده بودی به راه، که این چهار یا پنج ساعت پیاده‌رَوی برایت هیچ مشکل نیست، که روزانه، هر روز، ده ساعت و حتی بیش‌تر ایستاده بالای زمین‌ها کار می‌کنی، که مردی هستی باهمت... که چی؟ ضرور است که این‌همه را به دروازه‌بان بگویی؟ آخر به او چی؟ هیچ. پس بگذارش آرام. آرام بخواب برادر، ما رفتیم. دیگر مزاحمت نخواهیم شد. ولی نمی‌روی. همان‌طور ایستاده‌ای. خاموش.

با صدای به هم خوردن سنگ‌ها به بیخ پاهایت، متوجه یاسین می‌شوی که نشسته و توته‌ای از سیب را گذاشته است بالای یک سنگ و با سنگ دیگر آن را می‌کوبد.

«چی می‌کنی؟ خدایم نگیریته! سیبه بخو!»

از شانه‌های یاسین می‌گیری و می‌کشی‌اش بالا. کودک فریاد می‌زند «نکو! بان! چرا سنگ صدا نداره؟»

از درون غرفه، صدای غُم‌غُم دروازه‌بان با بوی زغال بیرون می‌آید. «کُشتین ما ره! یک دقه نَواسه‌ته آرام نگاه کده نمی‌تانی؟!»

فرصت عذر خواستن نداری یا جرئت نمی‌کنی عذر بخواهی. با شتاب دستِ یاسین را می‌گیری، کشان‌وکشال با خود می‌بری‌اش به سوی پل. با غضب کونت را می‌زنی به زمین و دوباره تکیه می‌دهی به میله‌های آهنین. بقچهٔ سرخ را می‌گذاری به کنارت، نَواسه‌ات را می‌گیری زیر بغل و فریاد می‌زنی «یک چند دقه قرا باش!»

به کی می‌گویی؟ به یاسین؟ او که حتی صدای سنگ را نمی‌شنود، چی رسد به صدای لرزان و ناتوان تو! دنیای یاسین، دنیای دیگری شده است، دنیای بی‌صدا. کر نبود، کر شد. او خود نمی‌فهمد. او در تعجب است که چرا دیگر از هیچ‌چیز صدا برنمی‌خیزد. آخر تا چند روز پیش این‌چنین نبود. تصورش را کن. تا چند زمان پیش حرف می‌شنیدی و نمی‌دانستی کر بودن یعنی چه، و یک روز، دیگر صدایی نمی‌شنوی. چرا؟ تازه، احمقانه است اگر برایت بگویند که کری! نه می‌شنوی، نه می‌فهمی. نمی‌پنداری که این تو هستی که نمی‌شنوی؛ گمان می‌کنی که دیگران بی‌صدا شده‌اند. صدا از انسان رفته، صدا از سنگ رفته، صدا از دنیا رفته. پس چرا انسان‌ها بیخود و بیهوده دهن می‌جنبانند؟

نظرات کاربران

مهدیه
۱۴۰۲/۰۳/۰۸

عاااالی بود 😭😭😭

محمدرضا
۱۴۰۴/۱۲/۱۳

شاید موقع شروع با کلماتی مواجه بشید که معنیش رو نمیدونید و خوندنش براتون مشکل باشه. اگه چند صفحه برید جلو و مطالعه رو ادامه بدید براتون حل میشه و راحت میتونید معنی اون کلمات رو حدس بزنید. اگر هم

- بیشتر
رضا
۱۴۰۳/۱۰/۰۹

در عین ایجاز عمیق و تاثیر گذار بود و با شخصیت پردازی و توصیفات دقیق به خوبی درد ناشی از جنگ رو به خواننده منتقل میکنه

بریده‌هایی از کتاب

گمان می‌کنی که دیگران بی‌صدا شده‌اند. صدا از انسان رفته، صدا از سنگ رفته، صدا از دنیا رفته. پس چرا انسان‌ها بیخود و بیهوده دهن می‌جنبانند؟
قلم
انگار زندگی می‌کنی به خاطر همین تصویرها، به خاطر همین رؤیاها. تصویرها و رؤیاهای آن‌چه دیده‌ای و نمی‌خواستی ببینی. شاید هم آن‌چه باید ببینی و نمی‌خواهی ببینی.
Arman ekhlaspour
تصورش را کن. تا چند زمان پیش حرف می‌شنیدی و نمی‌دانستی کر بودن یعنی چه، و یک روز، دیگر صدایی نمی‌شنوی. چرا؟ تازه، احمقانه است اگر برایت بگویند که کری! نه می‌شنوی، نه می‌فهمی. نمی‌پنداری که این تو هستی که نمی‌شنوی؛ گمان می‌کنی که دیگران بی‌صدا شده‌اند. صدا از انسان رفته، صدا از سنگ رفته، صدا از دنیا رفته. پس چرا انسان‌ها بیخود و بیهوده دهن می‌جنبانند؟
Arman ekhlaspour
«می‌فامی پدر؟ غم یا اَو می‌شه و از چشم می‌ریزه، یا شمشیر می‌شه و می‌رسه به زبان، یا به درونت بُم می‌شه ــ بُمی که یک روز نِی، یک روز می‌کفه و می‌کفانه.
Arman ekhlaspour
«پدر گل، امروز مُرده‌ها خوشبخت‌تر از زنده‌ها هستن. چی کنیم؟
Arman ekhlaspour
زمان، زمان مارهای ضحاک اس، مارهایی که مغز جوانا ره می‌خورن...
callmevaleh
اصلاً خدا به فکرت هم نیست. کاش لحظه‌ای به تو بیندیشد، کاش بیاید بالای بستر غم‌هایت... نه، خدا بنده‌داری را رها کرده. اگر بنده‌داری این باشد، تو خود با تمام ذلتت، می‌توانی هزار دنیا را خدایی کنی!
Arman ekhlaspour
خیالت می‌رود به درونت، به آن‌جایی که فکر می‌کنی بستر غم‌هایت است. غم‌های تو چی شده‌اند؟ اشک‌اند؟ نه، ورنه باید بگریی. شمشیرند؟ نه! تا حال، به کسی زخم نزده‌ای. بمب؟ نه! هنوز هم زنده‌ای. نمی‌توانی تعریف‌شان کنی. غم‌هایت هنوز حجم نگرفته‌اند. فرصت حجم گرفتن نداشته‌اند. ای کاش حجم‌ناگرفته خاموش شوند، فراموش شوند. می‌شوند، حتماً می‌شوند
خانومِ ساراه
می‌فامی پدر؟ غم یا اَو می‌شه و از چشم می‌ریزه، یا شمشیر می‌شه و می‌رسه به زبان
خانومِ ساراه
نگاهت گذرِ سریعِ سنگ‌ها و خارها را دنبال می‌کند. تو از کنار سنگ‌ها و خارها نمی‌گذری. نه، این سنگ‌ها و خارهایند که از کنارت می‌گذرند. تو در گذر نیستی، دنیا در گذر است. تو محکوم به بودن هستی و به دیدنِ گذشتِ دنیا، دیدنِ درگذشتِ زن، درگذشتِ فرزند...
خانومِ ساراه

حجم

۷۸٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۵۳ صفحه

حجم

۷۸٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۵۳ صفحه

قیمت:
۳۸,۰۰۰
۱۹,۰۰۰
۵۰%
تومان