
کتاب سرگذشت پینوکیو
معرفی کتاب سرگذشت پینوکیو
کتاب سرگذشت پینوکیو نوشتهی کارلو کلودی و با ترجمهی احسان کرمویسی توسط نشر پرتقال منتشر شده است. این اثر یکی از مشهورترین داستانهای کلاسیک جهان است که ماجراهای عروسک چوبی زندهای به نام پینوکیو را روایت میکند. داستان با زبانی طنزآمیز و سرشار از اتفاقات عجیب و غریب، زندگی پینوکیو را از لحظهی تولدش تا تلاش برای تبدیلشدن به یک پسر واقعی دنبال میکند. شخصیتهای فراموشنشدنی مانند ژپتو، جیرجیرک سخنگو، پری موآبی و حیوانات حیلهگر، هرکدام نقشی مهم در شکلگیری مسیر پینوکیو دارند. این کتاب با روایتی پرکشش و ماجراهای پیاپی، هم برای نوجوانان و هم برای بزرگسالان جذابیت دارد و مفاهیمی چون صداقت، مسئولیتپذیری و اهمیت خانواده را در قالب داستانی سرگرمکننده و پرماجرا به تصویر میکشد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب سرگذشت پینوکیو
کتاب سرگذشت پینوکیو اثر کارلو کلودی، داستانی پرماجرا و سرشار از فرازونشیب دربارهی عروسک چوبیای است که آرزوی تبدیلشدن به یک انسان واقعی را دارد. روایت با پیدا شدن تکهچوبی عجیب در کارگاه نجاری آغاز میشود و بهتدریج با ساختهشدن پینوکیو توسط ژپتو، ماجراهای پرفرازونشیب او شکل میگیرد. ساختار کتاب بهصورت فصلبندیشده و با زبانی سرشار از گفتوگوهای طنز و موقعیتهای غیرمنتظره پیش میرود. شخصیتهای متعددی مانند جیرجیرک سخنگو، پری موآبی، روباه و گربه، هرکدام با ویژگیهای خاص خود، پینوکیو را در مسیر زندگیاش همراهی یا گمراه میکنند. کلودی در این کتاب، با بهرهگیری از عناصر خیالانگیز و طنز، دنیایی خلق کرده است که در آن پینوکیو بارها اشتباه میکند، فریب میخورد، اما هر بار فرصتی برای جبران و یادگیری پیدا میکند. این داستان، علاوهبر سرگرمی، لایههایی از نقد اجتماعی و تربیتی را نیز در خود جای داده است و با ماجراهای پیدرپی، مخاطب را تا پایان با خود همراه میسازد.
خلاصه کتاب سرگذشت پینوکیو
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! داستان سرگذشت پینوکیو با پیدا شدن تکهچوبی عجیب در کارگاه اوستا آلبالو آغاز میشود؛ تکهچوبی که میتواند حرف بزند و احساسات نشان دهد. ژپتو، پیرمرد نجار، از این چوب عروسکی میسازد و نامش را پینوکیو میگذارد. پینوکیو از همان ابتدا شیطنت و سرکشی نشان میدهد؛ از خانه فرار میکند، ژپتو را به دردسر میاندازد و با جیرجیرک سخنگو، که نقش وجدان و راهنمای او را دارد، وارد بحث میشود. پینوکیو بارها به نصیحتها بیتوجهی میکند و در نتیجه با مشکلاتی مانند گرسنگی، بیخانمانی و حتی خطر مرگ روبهرو میشود. او در مسیرش با شخصیتهایی مانند روباه و گربهی حیلهگر، پری موآبی و خیمهشبباز آتشخوار مواجه میشود. هرکدام از این شخصیتها پینوکیو را به راهی تازه میکشانند؛ گاهی فریبش میدهند و گاهی نجاتش میدهند. پینوکیو در طول داستان بارها اشتباه میکند، دروغ میگوید و دماغش دراز میشود، اما هر بار فرصتی برای بازگشت و جبران پیدا میکند. ماجراهای او سرشار از طنز، خطر، دوستی و درسهای زندگی است و در نهایت، پینوکیو با تلاش برای تغییر و یادگیری، به سوی تحقق آرزویش قدم برمیدارد.
چرا باید کتاب سرگذشت پینوکیو را بخوانیم؟
سرگذشت پینوکیو اثری است که با روایت ماجراهای پرفرازونشیب یک عروسک چوبی، مفاهیمی مانند صداقت، مسئولیتپذیری، اهمیت خانواده و عواقب انتخابهای نادرست را بهشیوهای ملموس و سرگرمکننده به تصویر کشیده است. این کتاب با شخصیتپردازیهای زنده و موقعیتهای طنزآمیز، نهتنها سرگرمکننده است، بلکه فرصتی برای تأمل دربارهی رشد فردی و اجتماعی فراهم میکند. روایت پرحادثه و زبان شوخطبعانهی کلودی، باعث شده است که این داستان برای نسلهای مختلف جذابیت داشته باشد و همچنان الهامبخش باقی بماند. خواندن این کتاب، تجربهای متفاوت از مواجهه با اشتباهات، امید به جبران و ارزش دوستی و خانواده را رقم میزند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن سرگذشت پینوکیو به نوجوانان، علاقهمندان به داستانهای کلاسیک، کسانی که به دنبال روایتهایی با پیامهای اخلاقی و تربیتی هستند و همچنین والدینی که میخواهند با فرزندان خود دربارهی صداقت و مسئولیتپذیری گفتوگو کنند، پیشنهاد میشود.
بخشی از کتاب سرگذشت پینوکیو
«یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود... به احتمال فراوان خوانندگانِ کوچولوی من بیدرنگ خواهند گفت: «پادشاهی بود!» نه، بچهها. این مرتبه اشتباه کردید. یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود... یک تکهچوب بود. از آن چوبهای مرغوب نبود: تکههیزمی بود معمولی کنار کپهای چوب خشک، از همانها که داخل اجاق و شومینههایتان میاندازید تا در زمستان گرمابخش اتاقهایتان شود. نمیدانم بخت چگونه یاری کرده بود، اما واقعیت امر این است که یک روز همین تکهچوب سروکلهاش در کارگاه یک نجار سالخورده پیدا شده بود. اسمش استاد آنتونیو بود، ولی همه اوستا آلبالو صدایش میکردند، از بس نوک دماغش همیشهٔ خدا عین یک آلبالوی رسیده سرخ و براق بود. اوستا آلبالو تا چشمش به آن تکهچوب افتاد جان تازهای گرفت، از خوشی دستهایش را به هم مالید و زیرلب با خودش زمزمه کرد: «این تکهچوب درست بهموقع به دستم رسید. میخوام ازش یه پایهٔ میز خوب بسازم.» بعد هم بیمعطلی تیشهٔ تیزش را بلند کرد تا پوست چوب را بکند و صافش کند، اما همین که خواست ضربهٔ اول را بزند، دستش توی هوا خشک ماند؛ چون صدای نازک و ضعیفی شنید که التماس میکرد: «یواش بزن جون عزیزت!» دیگر خودتان حدس بزنید اوستا آلبالو با شنیدن آن صدا به چه حالی افتاد! با چشمهای بهتزده دورتادورِ اتاق را ورانداز کرد تا ببیند آن صدای نازک از کدام طرف آمده است. ولی هیچکس آنجا نبود!...»
حجم
۱۴۳٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۲۴ صفحه
حجم
۱۴۳٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۲۴ صفحه