با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
داستان‌های کوتاه طنز

دانلود و خرید کتاب داستان‌های کوتاه طنز

۲٫۴ از ۲۰ نظر
۲٫۴ از ۲۰ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب داستان‌های کوتاه طنز  نوشته  محمد علی علومی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب داستان‌های کوتاه طنز

از مقدمه کتاب: ...بر آن شدیم تا از میان داستان‌های طنز جوانان، که در دوره‌های مختلف جشنواره طنز مکتوب شرکت کرده بودند، آثار شاخص را انتخاب کنیم. این مجموعه، نمایه‌ای است از داستان‌های طنز جوانان در سال‌های اخیر که آینده‌ای درخشان در داستان طنز را نوید می‌دهد...

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۸)
مهدی
۱۳۹۹/۰۵/۳۰

جالب نبود

parvin
۱۳۹۶/۱۰/۲۶

فقط نمونه رو خوندم و خوشم نیومد، طنز بی مزه ای بود، در حد ی نویسنده نبود!

ساکت
۱۳۹۶/۰۱/۰۳

من خوشم نیومد.طنز داستان هاش مث برنامه های طنز دهه هفتاد بود!

M.A
۱۳۹۶/۰۱/۰۶

۴۹داستان کوتاه برگزیده، در دوره های مختلف جشنواره طنز مکتوب. من از داستان های "دموکراسی در همه جا، طلاق در اولین روز ازدواج ، این و اون ، یک داستان تقدیمی" و..خوشم اومد.اما بعضی از داستان ها هم اصلا خوب

- بیشتر
ASAL
۱۳۹۵/۰۷/۲۳

خیلی وقت پیش این کتابو توی طاقچه خوندم،کتاب جذابی نیست،من خوشم نیومد.....البته این نظر منه .....

matin00
۱۳۹۴/۰۶/۱۳

داستان جالب داشت اما داستان بی مزه هم داشت

hamed
۱۳۹۴/۰۶/۲۳

بد نبود

وحید
۱۳۹۴/۱۲/۰۶

معمولی بود

کاربر ۲۴۰۹۵۱۴
۱۴۰۰/۰۱/۱۵

سلام یه جوک یه جا تصادف شده بود فردی برای اینکه تصادف رو از نزدیک ببینه به مردمی که داشتن تصادف رو از نزدیک میدیدن میگه برید کنار من باباشم میره جلو میفهمه ماشین به خر زده بود 😅

Amir Zand
۱۳۹۵/۱۱/۰۲

من نمونشو خوندم خوب بود ولی نمی ارزه،قیمتش زیاده

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۷)
این سفید هم برای خودش دردسری شده است. می‌گویم:‌ «باشه! باشه! در مورد رنگش بعد حرف می‌زنیم! حالا بگید این دختر خوشبخت کیه؟!» مامان، قبل از اینکه حرفم تمام شود، می‌گوید: «دختر آقای جلوداری!» آقای جلوداری همسایه روبه‌رویی ماست، قبل از کنکور، به دخترش در حل تست‌های ریاضی کمک می‌کردم. می‌گویم: «کی؟! دختر آقای جلوداری؟! مگه می‌خواید من رو دیوونه کنید. همون یه ماهی که تو ریاضی کمکش کردم برای هفت پشتم کفایت می‌کنه! یه چیز رو هزار بار باید براش تکرار کنی! خودتون بهتر می‌دونید من اعصاب ندارم!»
سپیده
تنها تو را خواستم! مهدی دهقانی «زمین آدمِ عزب رو نفرین می‌کنه! خدا همه چیز رو جفت آفریده، اینه که وقتی آدمِ عزب روی زمین راه می‌ره زمین زیر پاش می‌لرزه! زمین نفرینش می‌کنه! زمین...» این‌ها را مادربزرگ با چشم‌های گشادشده می‌گوید، بعد هر دو ناخودآگاه به زمین نگاه می‌کنیم!‌ مادربزرگ اضافه می‌کند: «بیا بریم برات خواستگاری، داره از وقت زن گرفتنت می‌گذره. مادرت آرزو داره!» مامان با سر تأیید می‌کند. می‌گویم: «این‌ها درست، من که مشکلی ندارم و با این موضوعات راحت برخورد می‌کنم، ولی چرا درستْ همین سه روزی که از آموزش سربازی مرخصی گرفتم به یاد خواستگاری افتادید؟! به قیافه‌م نگاه کنید! نه... نگاه کنید! با این کله کچل و تنِ زار و نزار، خودم هم از قیافه‌م عُقم می‌گیره! چه برسه به دختر مردم! حتماً می‌خواید با این قیافه کت و شلوار مشکی هم تنم کنید. اَه‌اَه حالم به هم خورد.
سپیده
مادربزرگ، با لحنی که مرا ترغیب کند، می‌گوید: «بهانه نتراش، می‌خوام برات یه دخترِ سفیدِ خوب خواستگاری کنم!» وای خدا باز هم سفید! می‌دانید مادربزرگ از بچگی می‌خواهد برایم یک دخترِ سفیدِ خوب خواستگاری کند! وقتی مادربزرگ می‌گوید دختر سفید یاد سفیدبرفی و هفت کوتوله می‌افتم و وقتی یاد سفیدبرفی می‌افتم بی‌اختیار به یاد سفیداب داخل حمام هم می‌افتم.
سپیده
بیا برو با دختر آقای جلوداری ازدواج کن! می‌گویم: «نه! امکان نداره.» مادربزرگ می‌گوید: «دختر خانم جباری چطور؟ خانواده خوبی هستن.» خانواه جباری سر کوچه ما می‌نشینند. می‌گویم: «‌ای بابا! این همه آدم تو این شهر زندگی می‌کنن، بعد شما بند کردید به دخترهای محله خودمون، من از آقای جباری خوشم نمی‌آد، بچه که بودم یه بار توپم رو، که تو خونه‌شون افتاده بود، با چاقو جر داد!»
سپیده
مادربزرگ می‌گوید: «اگه کسی رو پیشنهاد کنم که نه چاقه، نه لاغر، نه دماغش ایراد داره، نه... دختر همسایه عمو احمد... شاعر هم هست!» می‌گویم: «مادر جان، اینکه نشد امتیاز! این روزها همه زیر بار سنگین زندگی شعر می‌گن! از طرفی روزی که رفته بودم خونه‌شون ویندوز نصب کنم چراغ‌های هالشون رو خاموش کردن. سه ساعت تمام زیر نور شمع، خودش با شعرهاش و پدرش با احسنت‌هاش روی مغزم پیاده‌روی کردن
سپیده
دختر آقای معتمدی، همکار پدرت، خوبه؟» می‌گویم: «مادرِ من، شما هم چه کسانی رو برای من نشون می‌کنی! این دختر فقط به قاعده یک کف دست دماغ داره! بار اولی که دیدمش یک هفته کابوس می‌دیدم!» مادربزرگ می‌گوید: «نگران نباش، دماغش رو عمل کرده! این‌قدر هم بِهِش می‌آد، این هم عکسش!» بعد عکسش را دستم می‌دهد! انصافاً عمل دماغش خیلی هم خوب بوده است. همه به دهان من نگاه می‌کنند و منتظرند تا بررسی‌هایم تمام شود. با مکثی طولانی می‌گویم: «به دماغ من نگاه کنید! چطوره؟» مامان و مادربزرگ، که از سؤال من جا خورده‌اند، دستپاچه می‌گویند: «خوبه، چطور مگه؟» می‌گویم: «لازم نیست من رو دلداری بدید! خودم می‌دونم دماغم تعریفی نداره!
سپیده
مادربزرگ می‌گوید: «خب تو بچه بودی از ده تا پله افتادی با دماغ رفتی توی دیوار، وگرنه دماغت این‌طوری نبود. تازه تو بچگی‌هات یادت نیست!» برای اینکه مادربزرگ دوباره در جمع سیر تا پیاز ریز زندگی شخصی‌ام، از جمله مراسم ختنه‌سوران، را بازگو نکند، حرفش را قطع می‌کنم و می‌گویم: «منظور من چیز دیگه‌ایه! گیریم دختره دماغش رو عمل کرده باشه. ژن دماغش رو که نمی‌تونه عمل کنه! با وضع دماغ من و دماغ خانم، پس‌فردا که بچه‌دار شدیم، دماغ بچه‌هام تا روی لبشون می‌رسه
سپیده
«بچه این‌قدر چرند نگو! دوستِ دخترخاله‌ت، منیژه، چطور! اون که دماغش عیبی نداره!» مادربزرگ، در حالی که با انگشت اشاره می‌کند، می‌گوید: «ولی سفید نیست‌ها، سبزه‌ست!» مامان، که از این حرف مادربزرگ ناامید شده، سر جایش می‌نشیند. مامان دوست منیژه را در جشن تولد منیژه دیده است. می‌گویم: «چرا عصبانی می‌شید؟ دوست منیژه خیلی هم خوبه. فقط! فقط کمی‌ لاغر نبود؟ باور کن اگه شبِ جشن تولد، دوست منیژه رو به من معرفی نمی‌کردی، اصلاً نمی‌فهمیدم کسی بغل دستت ایستاده. از بس این دختر نحیف بود تو اون ظلماتِ شب دیده نمی‌شد!»
سپیده
موقع برگشتن سقف خونه‌شون رو نگاه کردم؛ دوده بسته بود. فکر کنم کارشون همینه؛ این‌ها چراغْ خاموش زندگی می‌کنن! الان هم که یادش می‌افتم خوابم می‌گیره. اصلاً می‌دونید زندگی با هنرمندها ریسک داره! مخصوصاً این یکی که باور کرده شاعره حتماً فردا که ازدواج کردیم باید فیوز خونه رو قطع کنیم تا سرکار خانم تو تاریکی خونه الهام بگیره! بعد همه زندگیم رو بفروشم کتاب شعر چاپ کنیم، این چرندیاتی که من شنیدم بازار نداره به خاک سیاه می‌شینیم!»
سپیده
عشق آبکی؟ مهرداد صدقی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم زیبایی برایم دردسرساز شود و به عشق پوشیدن تور سفید عروسی به دام بیفتم. درست است که هر وقت به ظاهرم می‌رسیدم، دیگران از روی حسادت به من متلک می‌گفتند، اما کاشکی به همان متلک‌های مملو از حسادت گوش کرده بودم: «امروز چقدر خوشگل شدی؟ مواظب باش کسی تور نزند‌ت.»، «مراقب باش یه وقت به دام کسی نیفتیا.» «آهای خانم کجا؟ کجا؟»، «کسی به این پوشش تو گیر نمی‌ده؟ آخه رنگ قرمزت خیلی تنده.»، «وای چه ماهی! آرزو می‌کنم عروس پسرم بشی و ماهی ده میلیون نوه سالم برام به دنیا بیاری.»
سپیده

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۸۹ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۳/۰۹/۲۴
شابک‭۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۱۹۸-۱‬‬
تعداد صفحات۲۸۹صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۳/۰۹/۲۴
شابک‭۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۱۹۸-۱‬‬