دانلود و خرید کتاب وقتی مهربانی به صورتت چنگ می زند فاطمه سرمشقی
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب وقتی مهربانی به صورتت چنگ می زند

کتاب وقتی مهربانی به صورتت چنگ می زند

امتیاز:بدون نظر

معرفی کتاب وقتی مهربانی به صورتت چنگ می زند

کتاب الکترونیکی وقتی مهربانی به صورتت چنگ می‌زند نوشتۀ فاطمه سرمشقی در انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شده است. این کتاب شامل مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه مناسب برای گروه سنی کودک و نوجوان است. در این داستان‌ها موضوعاتی چون مهربانی، دلتنگی، بازگشت، جدایی و تخیل به شیوه‌ای داستانی روایت می‌شود.

درباره کتاب وقتی مهربانی به صورتت چنگ می‌زند

این کتاب پنج داستان کوتاه با عناوین «پرواز قاصدک»، «وقتی مهربانی به صورتت چنگ می‌زند»، «روزی که بابا برگشت»، «خداحافظی‌های بی‌جواب» و «ماهی‌هایی که در خیابان‌های شهر شنا می‌کردند» را در بر می‌گیرد. داستان‌ها با نگاهی انسانی و توجه به احساسات کودکان نوشته شده‌اند و هر یک به موضوعی مستقل اما مرتبط با جهان ذهنی کودک و نوجوان می‌پردازند. فضای برخی داستان‌ها واقع‌گراست و برخی دیگر رگه‌هایی از تخیل دارند. نثر این کتاب ساده و روان است و زبان آن برای گروه سنی کودک و نوجوان مناسب در نظر گرفته شده است. هر داستان با رویکردی تربیتی، اما بدون شعارزدگی، احساسات و تجربه‌های شخصی کودکان را بازتاب می‌دهد.

کتاب وقتی مهربانی به صورتت چنگ می‌زند را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب برای کودکان و نوجوانانی که به داستان‌های کوتاه با مضامین احساسی، خانوادگی و تخیلی علاقه‌مند هستند، مناسب است.

درباره فاطمه سرمشقی

فاطمه سرمشقی نویسنده و پژوهشگر ایرانی متولد سال ۱۳۵۷ در روستای بیجار است. او از نوجوانی به نوشتن علاقه داشت و تحصیلات خود را در رشته نویسندگی و پژوهش در حوزه علوم انسانی ادامه داد. سرمشقی پایان‌نامه کارشناسی ارشد خود را با تحلیل فمینیستی رمان «سووشون» به نگارش درآورد و آن را به شکل کتاب منتشر کرد. او تاکنون کتاب‌های مختلفی در حوزه کودک و نوجوان نوشته است که از جمله آن‌ها می‌توان به «پلیس خوش‌خلق» و «دوغدو ۱» اشاره کرد. فاطمه سرمشقی همچنین موفق به کسب عنوان منتخب مسابقه قصه‌نویسی انتشارات علمی و فرهنگی برای کتاب «شاخه‌ای که همه چیز را دید» شده است.

بخشی از کتاب وقتی مهربانی به صورتت چنگ می‌زند

«گفتم: «برو خانه. من هم زود برمی‌گردم.» همان‌جور ایستاده بود و چشم دوخته بود به نوک دماغم. همیشه آدم‌ها را جوری نگاه می‌کرد که انگار زل زده به نوک دماغشان. گفتم: «برایت باز هم قاصدک می‌آورم.» نگاهش را از نوک دماغم کند، لبخند زد و از سر کوچه برگشت. نمی‌دانستم کجا می‌رود اما خیلی هم مهم نبود. همه به این رفت و آمدهای بی‌صدای مدادی عادت کرده بودیم. از صبح که بیدار می‌شد توی کوچه پس کوچه‌های ده پرسه می‌زد تا وقتی که گرسنه شود. آن‌وقت جلوی اولین خانه‌ای که می‌رسید می‌ایستاد. بی‌آن‌که چیزی بگوید یا حتی در بزند آنقدر آن‌جا می‌ایستاد تا کسی از لای پنجره یا در ببیندش و بگوید: «مدادی این‌جا چه کار می‌کنی؟ صبحانه خورده‌ای؟» و او جوری نگاه کند که معنیش نه باشد. آن‌وقت در را باز کنند و مدادی همین‌طور سرش را پایین بیندازد و یک‌راست برود طرف سفره‌ای که برایش پهن کرده‌اند. چایش را شیرین کند. یک گاز از لقمهٔ نان و پنیرش بزند و یک هورت چای شیرین بخورد. صبحانه‌اش هم که تمام شد همان‌جا، بی‌آن‌که تکان بخورد، بنشیند و زل بزند به تلویزیون. انگار برایش اصلاً فرقی نمی‌کند که روشن باشد یا خاموش. همان‌طور چشم می‌دوخت به صفحهٔ تلویزیون و پلک هم نمی‌زد.

صاحبخانه وقتی سفره را جمع می‌کرد چند کلمه‌ای با مدادی حرف می‌زد. مدادی فقط نگاهش می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. بعد یک‌دفعه انگار که اتفاقی افتاده باشد یا چیزی یادش آمده باشد از جا می‌پرید، کفش‌هایش را پا کرده و نکرده از خانه می‌آمد بیرون و می‌رفت طرف مسجد و همان‌جا زیر درختی که می‌گفتند چندین صدسال از عمرش می‌گذرد و پر بود از پارچه‌های رنگی که به شاخ و برگ‌هایش بسته بودند می‌نشست. روزهایی که بادی یا نسیمی می‌آمد و لابه‌لای شاخه‌های درخت می‌پیچید مدادی چشم می‌دوخت به رقص و بازی تکه‌پارچه‌های رنگی اما روزهای خشک انگار که حوصله‌اش سر رفته باشد با انگشت‌های دستش بازی می‌کرد، جوری که اگر کسی از دور نگاهش می‌کرد فکر می‌کرد دارد چیزی را حساب می‌کند.»

نظری برای کتاب ثبت نشده است

حجم

۳۳٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۵۶ صفحه

حجم

۳۳٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۵۶ صفحه

قیمت:
۲۸,۰۰۰
تومان