
کتاب عشق و زباله
معرفی کتاب عشق و زباله
کتاب عشق و زباله نوشتهٔ ایوان کلیما و ترجمهٔ فریده گوینده در نشر لگا چاپ شده است. با فروپاشی حکومت کمونیستی در سال ۱۹۸۹، صدهزار نسخه از رمان «عشق و زباله» به فروش رفت. از دیگر آثار ایوان کلیما میتوان به کتاب روح پراگ اشاره کرد. کلیما در سال ۲۰۰۲ جایزهٔ فرانتس کافکا را به پاس یک عمر فعالیت ادبی دریافت کرد.
درباره کتاب عشق و زباله
نوشتههای ایوان کلیما دارای مضامین آزادی، صداقت، عشق، خیانت، ناامیدیها، سیاست و دروغهای حکومت کمونیستی و نیز فضای مخرب اخلاقی در دوران آزادی پس از کمونیسم است. ایوان کلیما یکی از اعضای گروه نویسندگان روشنفکر شامل؛ واسلاو هاول، میلان کوندرا و یوزف اشکورتسکی بود. این گروه نماد مقاومت چک در برابر نظام دیکتاتوری حاکم بود. کلیما در جریان جنگ جهانی دوم بههمراه خانوادهاش راهی اردوگاه کار اجباری شد و اکثر اعضای خانوادهاش را در این اردوگاه از دست داد. در رمانهای او تجارب زندگی سختش را به وضوح میتوان دید. علاوهبر این، دلبستگی و شیفتگی کلیما به «فرانتس کافکا» در آثارش از جمله عشق و زباله بسیار نمود دارد. ایوان کلیما برای نوشتن رمان «عشق و زباله» چندین روز عملاً به رفتگری در خیابانهای پراگ پرداخت. بسیاری از منتقدان او را پس از میلان کوندرا مهمترین نویسندهٔ چک و کتاب «عشق و زباله» را با اثر معروف کوندرا به نام «سبکی تحمل ناپذیر هستی» قابل مقایسه میدانند.
کتاب عشق و زباله را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
این کتاب به دوستداران ادبیات چک و رمانهایی در فضای کمونیستی پیشنهاد میشود.
بخشی از کتاب عشق و زباله
«رأس ساعت شش زنی که او را در دفتر دیده بودم، وارد شد و اسامی گروهی را خواند که آن روز برای جاروکردن ناحیهای مشخص در نظر گرفته شده بودند. ابتدا اسامی کسانی را خواند که کارشان نصب علائم ترافیکی بود، سپس اسامی تیم سهنفرهای را خواند که کارشان خالیکردن سطلهای آشغال عمومی بود. و در انتها به آن مرد چاق که لباسکار به تن داشت، یک برگ کاغذ داد و اسامی بقیه را برای گروه کاریِ مشخصشده اعلام کرد: زولووا، پینز، رادا، شتیچ و سرانجام اسم من. و همزمان یک جلیقهٔ نارنجی مخصوص رفتگرها به من داد. آن را گرفتم، بهسرعت میز را دور زدم و کمدی که نزدیکترین به کنج اتاق بود را انتخاب کردم. درش را باز کردم، روی آن با گچ نوشته شده بود، بوی دین تی۱. اوراق شناسایی، کیکها، کتاب و دفترچهام را از درون کیفدستیام برداشتم، همه را در جیبهایم چپاندم و درِ کمد را دوباره بستم.
همگی بهسمت محوطهٔ ملالآور رفتیم، کامیونهای زباله با سروصدا از راه رسیده بودند و دو مرد جوان بیلها، جاروها، کاردکها، چرخدستیها، علائم ترافیکی و سطلهای آشغال دربوداغان را داخل کامیون میانداختند. فقط یک ربع از شش صبح گذشته بود، و من میتوانستم گسترهٔ خفقانآور روزی را که در برابرم دهان باز میکرد احساس کنم.
مردی که لباسکار به تن داشت و بهعنوان سرپرست ما انتخاب شده بود، با گامهای بلند بهسمت در بزرگ رفت. از بین عدهای رفتگر، چهار نفر بیرون رفتند؛ از جمله تنها زن رفتگر، سپس جوانکی با چهرهٔ رنگپریدهٔ دخترانه که کیفی شبیه کیفهای بزرگ پُستی روی دوشش بود، و سپس مردی که مرا به یاد یک پزشک متخصص گوش و حلق و بینی میانداخت. مردِ کلاهکاپیتانی هم دنبال آنها رفت. آنها هم مثل کاری که قرار بود انجام دهم، برایم بیگانه بودند. با وجود این، همان کاری را کردم که آنها کردند، و با گامهایی که بیشتر مناسب همراهی با تشییعکنندگان در مراسم خاکسپاری بود، راه افتادم. ما با گامهای حسابشده و با لباسکارهای نارنجی از خیابان ناسل عبور کردیم؛ آدمها بهسوی کارشان میشتافتند، اما ما عجلهای نداشتیم، ما همین الان هم سرِ کار بودیم.»
