با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب قوام

دانلود و خرید کتاب کتاب قوام

روایت زندگی حجت‌الاسلام سیدمهدی قوام

۴٫۳ از ۶۴ نظر
۴٫۳ از ۶۴ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب کتاب قوام  نوشته  محسن دریابیگی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب کتاب قوام

«کتاب قوام» روایت زندگی حجت‌الاسلام سیدمهدی قوام(۱۳۴۲-۱۲۷۹)، به قلم محسن دریابیگی است.

در بریده‌ای از مقدمه کتاب می‌خوانیم:

«ویژگی‌های شخصیتی قوام در جذب جوانان به او بسیار مؤثر بود. جوانانی که به سختی تن به قیادت روحانی می‌دادند را صدق و بزرگواری او به زانوزدن در محضرش وا می‌داشت. بعد از شهریور ۱۳۲۰ که فضا برای تبلیغ دین فراهم‌تر شد، قوام از ابزار منبر بسیار بهره گرفت تا بتواند مردم را از خاک ر‌هانیده و به سوی افلاک راهنمایی کند.

سید به شیوه‌ای رندانه می‌زیست به همین جهت مورد بی‌مهری برخی خشکه‌مقدسین قرار داشت. مجتهدی معقول‌خوانده بود. آقازاده‌ای بود که به دیگر آقازادگان نمی‌ماند. ظاهرش با ظاهر دیگر طلبه‌ها متفاوت بود. کتانی به‌پا می‌کرد. ریشش بسیارکوتاه بود. گاه عبا بر دوش خود می‌انداخت. اطرافیانی متفاوت و از هر تیپ و گروه دورش را پر کرده بودند. با این حال، سوز و گدازی داشت که هر مستمعی را مدهوش می‌کرد. صدق و صفا شمع انجمن قوام بود. فهم عمیقش از انسان و زمانه، گروهی از جوانان را گرد او جمع کرده بود که به دنبال خود حقیقی خویش می‌گشتند تا از مسیر سعادت جا نمانده و با حسرت این دار دنیا را ترک نکنند. اینان در قوام گمشده‌ی خود را یافته بودند. قوام سخن از آنان می‌گفت؛ از غریبه‌ها سخن به میان نمی‌آورد. اهل ریا و تزویر نبود. مقلدانه زیست نمی‌کرد. صداقت و راستی از سر و رویش می‌ریخت.

عشق و محبت به خدا و خلق آیینش بود. دینش، دینی رحمانی بود. او راه خود را می‌رفت. با مردم زندگی می‌کرد. در مجالس بالانشین نبود. فقر مرامش بود. وسعت مشرب داشت. خلق را عیال حق می‌دید. مصطلحات علمی ‌مشغولش نکرده بود. قوام، همراه عوام شد؛ اما عوام‌زده نشد. بلکه عوام را به دایره‌ی خواص رهنمون گردید.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۳۴)
عاطفه سادات
۱۳۹۸/۰۱/۰۱

عالی

گل نرگس
۱۳۹۹/۰۹/۱۹

بسیار بسیار پر نکته‌ من از آقای قوام هیچ چیزی نمیدونستم ممنون بابت طاقچه

matin_sadat
۱۳۹۹/۰۹/۲۵

این کتاب قسمت هایی از باورها و رفتار و نحوه ی تاثیرگذاری آقا سید مهدی قوام هست. خواندن این کتاب رو حتما حتما توصیه میکنم.چه به کسانی که از آخوند ها خوششان نمی آید و چه آنهایی که نسبت به ایشان

- بیشتر
ونوشه
۱۳۹۹/۱۰/۲۶

کتاب روان و مفیدی بود. روحشون قرین آرامش ابدی

Aysan
۱۳۹۷/۰۶/۱۱

کتابِ سوم از عضویتِ خوب و جذابِ یک هفته ای در کتابخانه.. . . . "امر به معروف و نهی از منکر بر همه واجب است.اما... اما... اما..طوری بگو که قلب گناهکار نشکند!" . . کوچکم برای توصیه کردن، پس خواهش می کنم این کتاب را

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۳۹)
«تابع حال خودت باش! چه مردم ببینند و چه نبینند» .
ツAlirezaツ
نمازش که تمام شد حال خوشی داشت. دلش می‌خواست تعقیباتش را طولانی کند. اما از حرف مردم ترسید. از این‌که بگویند ریا کرده است. بلند که برود، ‌ قوام دستش را گرفت. نشاندش و گفت: «تابع حال خودت باش! چه مردم ببینند و چه نبینند» .
F313
می‌گفت «امر به‌ معروف و نهی از منکر بر همه واجب است. اما... اما... اما... طوری بگو که قلب گنهکار نشکند! اگر می‌بینی دارد نمازش را غلط می‌خواند، تو درستش را با صدای بلند بخوان که او متوجه شود. کاری نکن که او را به لجاجت بیندازی و بگوید من اصلاً برای دلم می‌خواهم نماز بخوانم» .
مادر بزرگ علی💝
شب جمعه بود و «آقامصطفی» و چند نفر دیگر از داش‌های تهران در «باغ خاله» ی فرحزاد شب‌نشینی داشتند. ازقضا آن‌شب قوام هم به آن باغ رفته بود. شاگردان قوام می‌روند سراغ مصطفی و می‌گویند: «یک امشب را مقداری رعایت کن!» مصطفی می‌پرسد: «مگر امشب چه خبر است؟» می‌گویند: «آقاسیدمهدی قوام آمده» . مصطفی برمی‌خیزد و می‌رود پیش قوام. پیشانی‌اش را می‌بوسد و می‌گوید: «ما نوکر سید‌ها هستیم» . قوام می‌گوید: «ما می‌خواهیم مثل شما داش بشویم. قانونش چیست؟» مصطفی می‌گوید: «قانونش این است که هرجا نمک خوردی، نمکدان نشکنی» . قوام می‌گوید: «خب این‌که در قانون ما هم هست. اما شما حرف می‌زنی یا عمل می‌کنی؟» مصطفی نمی‌داند چه بگوید. قوام ادامه می‌دهد: ‌ «شما این‌همه نمک خدا را خورد‌ه‌ای، چرا نمکدان می‌شکنی؟» همین یک جمله کافی بود که مصطفی را زیر و رو ‌کند. آقامصطفی گنده‌لات تهران، شد «مصطفی دیوونه» ؛ از بس‌که شیفته‌ی اهل‌بیت شد. چراغ «هیئت محبان‌الزهرا» در محله‌ی‌ پاچنار تهران که یادگار مصطفی دیوونه است، هنوز روشن است.
سیّد جواد
شب سردی بود. از کوچه پس‌کوچه‌های بازار رد می‌شد. دختر و پسری را دید که در گوشه‌ای خلوت با وضع نامناسبی مشغول گناه اند. جلو رفت. عبایش را از دوش برداشت و انداخت روی آن دو. گفت: «هوا خیلی سرد است. بیایید منزل ما. اتاق بالا خالی است» . دختر و پسر ترسیده بودند. آن برخورد باورشان نمی‌شد. وقتی دیدند پیشنهادش جدی است، همراهش شدند. در راه برای‌شان صحبت کرد. به خانه که رسیدند حال‌شان منقلب بود. همان‌جا توبه کردند. خود قوام عقدشان را خواند.
سیّد جواد
مداح داشت روضه می‌خواند. گفت: «صبر زینب تمام شد!» قوام داخل مجلس نشسته بود. اخم‌هایش درهم شد. گفت: «این چه حرفی است! زینب تجسم صبر است» .
سیّد جواد
پرسید: «می‌گویند قوام ریشش کوتاه است؛ به علما نمی‌خورد» . قوام پاسخ داد: ‌ «به اندازه‌ی ایمانم ریش می‌گذارم» .
سیّد جواد
منزل یکی از دوستانش مهمان بود. میزبان رو کرد به همسرش و گفت: «صبحانه را آماده کن! تا من دعایم را بخوانم» . و شروع به خواندن دعا کرد. قوام ابرو درهم کشید و گفت: «این چه دعایی است که می‌خوانی؟ بلند شو برو کمک خانمت!»
Aysan
بعد منبر هم دو مداح معروف تهران آن روزگار یعنی حاج‌حسن دولابی و حاج احمد شمشیری ذکر مصیبت می‌کردند. شب آخر سه نفری از مجلس برمی‌گشتند که رسیدند به خیابان مخبرالدوله. کافه‌ی مشهوری بود آن‌جا به‌ اسم «کافه نوشین» . آن شب دو زن جوان با آرایش غلیظ دم کافه ایستاده بودند. قوام گفت: «شب آخر روضه است. مشتری ما هم پیدا شد» . و رفت طرف زن‌ها. دولابی و شمشیری عقب ایستادند و از دور نگاه کردند که قوام می‌خواهد چه کند. دیدند زن‌ها به گریه افتادند. جوری‌که آرایش‌ صورت‌شان با اشک درحال پاک‌شدن بود. قوام که برگشت پرسیدند ماجرا چه بود؟ گفت: «پول بیست شب منبر را به آن‌ها دادم. گفتم به جده‌ام نمی‌دانم چقدر است. اما تا این پول هست گناه نکنید!»
مادر بزرگ علی💝
و چه بسیار کم‌اند کسانی که هرچه به آن‌ها نزدیک‌تر شوی، شیفته‌تر شوی!
hashem

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۹۸ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۸/۰۱
شابک‌‫‬‭۹۷۸-۶۰۰-۶۲۵۴-۴۲-۵
تعداد صفحات۹۸صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۸/۰۱
شابک‌‫‬‭۹۷۸-۶۰۰-۶۲۵۴-۴۲-۵